محمد عنبرسوز| وقتی در برخی محافل هنری از افلاطون سخن به میان می آوریم، عموما عده ای از میان جمع در موضع مخالف قرار می گیرند و با خشمی فروخورده، آموزه های فلسفی افلاطون را بی اعتبار قلمداد می کنند. دلیل مخالفت این گروه با افلاطون و حتی تنفرشان از او موضعی است که این فیلسوف یونانی درباره هنر اتخاذ کرده است. بسیاری از دانشجویان و مردم معتقدند هنر امری انکارناپذیر است و رد کردن ارزش اثر هنری از سوی افلاطون نشانگر سستی بنیادهای فلسفه اوست. اما این نگاه کاملا غیرآکادمیک و سهل انگارانه است زیرا با کنکاش مسئله از نقطه نظر علمی، نگرش افلاطون ستیزانه موجود نیز تعدیل خواهد شد تا طرف داران پروپاقرص هنر با درک انگیزه های معرفتی او، دیگر سعی نکنند از استادِ ارسطو یک ابله بسازند.
افلاطون اساسا فیلسوفی نظام ساز محسوب می شود؛ یعنی متفکری است که سعی می کند کل جهان را تحت سیطره نظام فلسفی خود تبیین کند، و یک آموزه خاص را محور نظام فلسفی اش قرار می دهد. در واقع، نه تنها افلاطون بلکه هیچ اندیشمند دیگری را نیز نمی توان بدون توجه به 2 چیز مورد بازخوانی قرار داد: شرایط اجتماعی زمانه خودش و نظام فلسفی خاصی که به آن پایبند است.
از جهت تاریخی و اجتماعی، پیش از هر چیز باید به یاد داشته باشیم افلاطون در حدود 25 قرن پیش می زیسته و افکارش را در اجتماعی می پرورانده که یکی از نخستین تمدن های تاریخ بشری شمرده می شود. در تشریح شرایط اجتماعی و فرهنگی یونان باستان همین بس که آزادی فردی تقریبا وجهی نداشته، زن از جایگاه مهمی برخوردار نبوده و دموکراسی بدترین نوع حکومت قلمداد می شده است. بهلحاظ نظام فلسفی نیز تک تک آموزه های افلاطون را باید در پرتو تئوری محوری او، یعنی نظریه مُثُل، فهمید. موضوع به طور خلاصه از این قرار است که افلاطون به عالمی جدا از این جهان محسوسات باور داشت که از هر چیز یک نمونه اعلی (مثال یا ایده) در آن وجود دارد. مثلا انسان های محسوس در این جهان، همگی، در قیاس با مثال یا ایده انسان که در عالم مثل واقع است، سایه هایی تقلیدگونه محسوب می شوند و فقط مثال انسان است که واقعیت دارد. این توجه به واقعیت از قید مهم افلاطون که می گوید «معرفت باید درباره آنچه هست باشد» ناشی می شود و آنچه واقعا «هست» همان ایده یا مثال است.
افلاطون مراتب جهان را در تمثیل خط، به 4 طبقه تقسیم می کند که در بالاترین مرتبه، ایده ها یا مثل قرار دارند و در پایین ترین مرتبه نیز سایه های اشیای جهان محسوس واقع اند؛ یعنی تصویر یک انسان پایین ترین مرتبه جهان است، خود آن انسان محسوس بالاتر از تصویرش قرار می گیرد و در بالاترین مرتبه نیز مثال انسان وجود دارد که واقعی ترین چیز است. این تلقی باعث می شود که بسیاری از مفسران افلاطون را اندیشمندی واقع گرا یا رئالیست قلمداد کنند، بدین معنا که مهم ترین هدف زندگی بشر را درک امر واقعی می داند که همان مثال یا ایده است. بدین ترتیب، در نظریه افلاطون، اموری که با تقلید از اشیای محسوس ایجاد شده باشند از واقعیت و بالطبع ارزش کمتری برخوردارند. کار آثار هنری (از جمله نقاشی و مجسمه سازی که در آن روزگار رونق داشته است) هم تقلید از اشیای محسوس است. از این رو، می توان دریافت که غرض اصلی افلاطون -بیش از آنکه تحقیر هنر و هنرمند باشد- جلب کردن توجه ما به امور واقعی و اشتباه نگرفتن اشیای واقعی با موجودات دور از واقعیت است. امروزه معنای هنر تغییر کرده است و در بسیاری از رشته های هنری، نه تنها تقلیدی وجود ندارد که اساسا خلق یک اثر فاخر محقق می شود. از سوی دیگر، اهمیت هنر هم با توجه به شرایط پیچیده اجتماعی در دوران جدید و بالاخص در قرون نوزدهم و بیستم تغییر کرده است. با درک این تفاوت های زمانه و نگاهی کلی به نظام فلسفی افلاطون، شاید قدری از خشم هنردوستان در قبال این فیلسوف یونانی کاسته شود. شکی در این نیست که امروزه حتی شناخته شده ترین مفسران آرای افلاطون در بهترین دانشگاه های جهان هم به چیزی به نام عالم مثل اعتقاد ندارند اما به هر تقدیر، افلاطون به عنوان یکی از بنیادگذاران تفکر فلسفی در تاریخ اندیشه و یکی از پله های مهم پیشرفت فکری بشر، همچنان محترم و حائز اهمیت است.