صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

شهرآرامحله

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

آیتی از عبادت و پاک‌دستی

  • کد خبر: ۳۱۸۹۷۵
  • ۰۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۴:۰۱
یادی از آیت‌ا... سیدمهدی عبادی، امام جمعه فقید مشهد، هم‌زمان با ایام سالروز درگذشت او

به گزارش شهرآرانیوز؛ وحیده نوجوان، به رسم عادت گوشه چادر مادرش را گرفته بود و راه افتاده بود سمت مسجد زاهدان که مادرش هر پنجشنبه‌ها در مراسم سخنرانی‌اش شرکت می‌کرد. توی مسجد، همین‌طور که سرش را گذاشته بود روی زانوی مادر، از شکل سکوت او، آن طوری که چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و با دقت به صدای سخنران گوش می‌داد، می‌فهمید چیزی در کلام این واعظ هست که حسابی مادر را به خود مشغول کرده است. آن‌قدر که انگار پلک نمی‌زد و فقط چند لحظه یک بار سری تکان می‌داد. از مسجد که به خانه برگشتند، پس از تاریکی هوا، وقتی پدرش حاج آقا کفعمی به خانه برگشت، مادر همین‌طور که سینی چای را جلو بابا می‌گذاشت، پرسید: این سخنرانی که برای مسجد آمده بود را می‌شناسید؟

جوان بود، اما فن بیان گیرایی داشت. آدم محو صحبت‌هایش می‌شد. حرف‌هایی می‌زد که همه را به خود جذب کرده بود. حاج آقا جرعه‌ای از چای را سرکشید و گفت: پسر سیدحیدره. -سیدحیدر عبادی؟ همانی که گه‌گداری از مشهد مهمان ما می‌شد؟ حاج آقا سری به نشانه تأیید تکان داد و لبخند آشنایی زد. مادر برگشت و نیم نگاهی به وحیده انداخت که گوشه‌ای از اتاق مشغول خودش بود و بعد بی‌آنکه چیزی بگوید، لبخند معناداری تحویل حاج آقا داد. وحیده، اما توی همان عوالم سیزده چهارده سالگی شاخک‌هایش تیز شده بود. نام حاج آقا سیدحیدر برایش آشنا بود. 

او همان میهمان پدر بود که وقتی یک روزی داشت با چادر رنگی، عرض حیاط را می‌دوید تا برود برایش یک استکان آب بیاورد، با روی گشاده به پدرش گفته بود: این دختر باید عروس ما بشود! و وحیده گوش تا گوش سرخ شده بود از خجالت و لبش را گزیده بود و از محفل پدر و میهمانش با عجله دور شده بود. یکی دو سال بعد، او برای اولین بار پسر حاج سیدحیدر، همانی که صدایش را از منبر مسجد شنیده بود و مادر را شیفته خود کرده بود، توی آینه سفره عقد دید. مردی که قرار بود پس از جاری شدن خطبه عقد، تازه عروسش را بگذارد برود نجف برای ادامه تحصیل. همین که صیغه محرمیت جاری شد، مثل اغلب دختر و پسر‌های آن روزگار، خیلی زود مهرشان به دل یکدیگر ریخت. آقا سیدمهدی، اما باید می‌رفت. درست در همان سالی که طبس لرزید و خانه‌ها ویران شد.

بازگشت از جوار ایوان نجف

از روز عقد تا چهارماه‌و‌نیم بعد، هرچه میان تازه عروس و داماد می‌گذشت، حواله کاغذنامه‌های وقت و بی‌وقتی بود که شرح دلتنگی و ماوقع را در خود پنهان می‌کرد. عاشقانه‌هایی که مرز ایران و عراق را می‌شکافت و به سیستان می‌رسید و اندوه فراق را دوچندان می‌کرد.

دست آخر یک بار آقا سیدمهدی به ایران برگشت، دست عروسش را گرفت و با یک چمدان کوچک او را با خود به نجف برد. تازه اول شیرینی وصال و آغاز زندگی رسمی شان بود که سر‌و‌کله صدام پیدا شد و از همان روز اول، شروع کرد به اخراج ایرانی‌های ساکن عراق. روز‌ها آقا سید می‌رفت سر کلاس و تبلیغ و جلسه و همسرش خود را با همسایگان ایرانی مشغول می‌کرد. زمزمه‌های زنانه می‌گفت روز‌های خوبی در راه نیست. 

همین چند روز پیش یکی از زنان عراقی با همسایه وحیده خانم درگیر شده بود و کارشان به گیس و گیس‌کشی کشیده بود. وحیده اینها را می‌شنید و مأیوس می‌شد. زندگی در نجف را دوست داشت. زندگی زیر یک سقف در جوار امیرالمؤمنین (ع) کنار مردی که به او احساس امنیت و احترام می‌داد، چیزی شبیه خواب و رؤیا بود. هیچ دلش نمی‌خواست به ایران برگردد. اما آن روزی که از کوچه رد شد و بی‌دلیل مشتی سنگین از زنی عرب به سینه‌اش نشست، پذیرفت اینجا دیگر جای ماندن نیست. پس هرچه داشتند بار یک ماشین کردند و از گذر قصر شیرین به سمت قم حرکت کردند. 

زندگی در قم می‌توانست کمی اندوه هجران ایوان نجف را در دل زوج جوان تسکین دهد، اما این تازه ابتدای دلتنگی بود. آقا سیدمهدی از سفری به سفری دور می‌شد. ابتدای محرم می‌رفت و انتهای صفر برمی‌گشت. گاه مناطق دورافتاده و گاه کشور‌های عربی. در تمام این سال‌ها، وحیده خانم بود و سه پسر قد‌و‌نیم‌قد که زندگی در قم را بی‌حضور آقاسیدمهدی کمی قابل تحمل‌تر می‌کرد.

الخیر فی ماوقع

خاطرات قم، تلخ و شیرین بود. از روز‌های تظاهرات علیه حکومت پهلوی تا آغاز انقلاب اسلامی، همه‌اش در کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذشت. خانواده آقای عبادی، یک لشکر کوچک پا‌به‌جفت در مسیر اسلام و آرمان‌های امام بودند. انگار هرآنچه بر منابر به گوش خلق‌ا... می‌خواند، پیش از آن در چهاردیواری خانه‌اش جاری کرده بود. زندگی در قم، پویا بود و دل‌نشین، اما آن روزی که خبر رسید پدر وحیده خانم، امام جمعه زاهدان، اوضاع جسمی رو‌به‌راهی ندارد، هرچه پیگیر شدند کسی را جایگزین کنند، به هیچ گزینه‌ای جز آقا سیدمهدی نمی‌رسیدند. دوری از حرم معصومه خاتون (س) دشوار بود، اما آقاسیدمهدی مأمور بود به وظیفه.

سفری که در ابتدا قرار بود سه چهار ماه باشد، آنها را سیزده‌سال، ساکن سیستان کرد. سیستان این بار خاطرات خوشی برای خانواده آقای عبادی نداشت. جنگ آغاز شده بود و ترکش خمپاره‌ها افتاده بود وسط خوشبختی خانواده آنها. خواب‌های مشوش، یکی پس از دیگری تعبیر می‌شد. پدر به همراه پسرها، علی و محسن، مدام در راه جبهه‌ها بودند و با هر دستی که به در خانه می‌کوبید، بند دل وحیده خانم پاره می‌شد. آقا سیدمهدی هرچه به گوش همسرش می‌خواند که الخیر‌فی‌ماوقع، دلش آرام نمی‌گرفت. 

دست آخر علی هفده ساله و محسن شانزده ساله را دودستی تقدیم اسلام کردند و حتی پیکر شهدایشان را هم سپردند به خاک سیستان. حالا در سال‌۱۳۷۲ باید به حکم رهبر معظم انقلاب برمی‌گشتند مشهد. جایی که حاج آقا سیدمهدی عبادی سیزده سال در آن مشغول به تحصیل بود و خاطراتی بسیاری از سال‌های مبارزه علیه حکومت پهلوی در مسجد گوهرشاد داشت.

شایسته‌ترین در محراب مشهد

مأموریت حاج آقا در مشهد این بار اقامه نمازجمعه و خطبه‌خوانی در شهر بود. حسن خلق و پاک‌دستی‌اش او را به یکی از شایسته‌ترین گزینه‌ها برای ایستادن در محراب نماز جمعه مشهد تبدیل کرده بود. او در کسوت امام جمعه زاهدان، عقبه روشنی داشت. زمانی که زاهدان زندگی می‌کرد، ثمرات بسیاری از خود به یادگار گذاشته بود. از تأسیس مجتمع فرهنگی شامل مدرسه علمیه و خانه‌های مسکونی برای طلاب و تأمین نیازمندی‌های حوزه گرفته تا مشارکت در احداث مساجد و مدارس و مصلا.

مردم سیستان طی دو دوره او را به نمایندگی در مجلس خبرگان رهبری انتخاب کرده بودند و حالا در سومین دوره انتخابات مجلس خبرگان رهبری به رأی مردم استان خراسان انتخاب شده بود. سال یازدهم امامت او در جایگاه نماز جمعه مشهد بود که زمستان سال‌۱۳۸۳ وقتی از بیرجند به مشهد برمی‌گشت، دچار سانحه رانندگی شد. در بیمارستان که بود از عوارض حادثه جان سالم به در برد، اما سرانجام در بستر جراحت بر اثر سکته قلبی به وقت ۶۸ سالگی به ملاقات پسران شهید خود شتافت.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.