صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

یک پایان‌ بندی تمام‌ عیار (قسمت اول)

  • کد خبر: ۳۲۰۷
  • ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۳۶

ایلیا موسایی -

پرده اول
آتش از شلوارهای آویخته از دسته فلزی شروع شد، بعد در امتداد حاشیه چوبیِ در بالا آمد. به لوستر و چراغ ها رسید. آرام آرام گل پیچ ها را ذوب کرد و بعد از حاشیه دیوار به سمت والان های پرچین خزید. پرده های حاشیه دوزی شده اول توی هم مچاله و بعد مثل جوهر سیاه و غلیظ شدند و چکیدند. گیاه «پتوس» که در گوشه اتاق دور ریسمانی می پیچید و تا سقف بالا می رفت، دود کنان سوخت. ریسمان از حرارت سوزان آتش پاره شد. ساقه پتوس پیچ و تاب خورد و مثل موجودی با قواره دراز روی زمین غلتید و شعله ور شد. برگ های پهنش دودی راه انداختند که همه جا را مه آلود کرد. بعد نوبت به موکت رسید که کم کم باد کرد. آتش مسیر خودش را روی پرزها ادامه داد تا به پایه های مبل رسید. تنبل و کُند از انحنای پایه های مبل آبی رنگ بالا آمد. لایه ضخیم گل دار، در برابر حرارت مقاومت کرد و یک باره به شکل بیضی های کوچک از هم وا رفت و روی فنر مارپیچ مبل، آب شد و به انگشتان پای زن رسید. دست و پای زن بسته بود؛ با طنابی کلفت قنداق پیچ شده بود و مثل یک کرم غول پیکر تقلا می کرد. چشم های از حدقه بیرون زده به جای دهان بسته اش فریاد می زدند. مرد آرام روی مبل روبه رو، میان دود و شعله نشسته بود و فقط تماشا می کرد.

پرده دوم
یک سال پیش زن روی کاناپه آبی رنگ نشسته بود و هیچ خبر نداشت که آخرش زنده زنده توی آتش می سوزد. بلند خندید و توی تلفن گفت: «خب خوبه. چند می گیره؟» یک ساقه باریک کرفس توی دستش بود. آن را گاز زد. درحالی که ساقه کرفس را آرام می جوید با ادایی زنانه گفت: «خانووومه دیگه؟».
ماساژور خانم بود. کیف مخصوص چرمی اش را که باز کرد، تکه ملافه های نخی سفید در سه ردیف لوله شده بودند و از تمیزی برق می زدند. چند حوله زیتونی، دو تیوب لوسیون ماساژ، شیشه های قهوه ای روغن تایلندی، سنگ های سیاه رنگی که بیضی شکل بودند و سطح شفافشان می درخشید و آخر از همه، چند وسیله چوبی که شبیه ستاره های دریاییِ نصف شده بودند.
خانم ماساژور گفت «ژیلا» صدایش کند. کیف دیگری همراهش بود که مکعبی با پوسته سخت بود. گفت هیتر است و با آن سنگ ها را گرم می کند. بعد عوددان چوبی را روی میز گذاشت. شبیه گل نیلوفر بود. چند عود را توی منافذ آن فرو کرد و با فندک طلایی دانه دانه روشن کرد.
زن گفت: «برم به بچه سر بزنم ببینم بیدار نشده باشه» و رفت.

پرده سوم
یک هفته بعد از ماساژ، زن گوشی اش را که باز کرد. چند پیام جدید ناشناس دید. عکس های خودش بودند؛ برهنه روی تخت ماساژ با پوستی چرب که مثل نئون برق می زد. در عکسی دیگر یک حوله زیتونیِ تاخورده، روی چشم هایش بود و از حالت چهره اش آسودگی و آرامشی عمیق می بارید. زن همان جا نشست. ضربان قلبش بالا رفته بود. غیر از عکس ها هیچ پیامی نوشته نشده بود. زن درمانده بود که چه بنویسد. صدای گریه بچه از توی اتاق بلند شد. اول تایپ کرد «شما؟» پاک کرد. انگشتانش یخ زده بودند. تایپ کرد «این عکس ها رو...» پاک کرد. «این عکس ها رو از کجا...» پاک کرد. بچه بلندتر گریه می کرد. گوشی را روی میز گذاشت. دست هایش می لرزید. تا یخچال رفت. در یخچال را باز کرد و بی اینکه چیزی بردارد، زل زد به نور زرد چراغِ کوچکِ یخچال. تمام صداها محو شدند. حس کرد در سکوت مطلق شناور مانده و فقط نور زننده چراغِ یخچال می درخشد. بعد درِ یخچال را بست و برگشت سراغ گوشی. گریه بچه به سکسکه خفه ای تبدیل شده بود. نوشت: «کی هستی؟» و ارسال کرد. پیغامش دیده شد، اما هیچ جوابی نیامد.
نیم ساعت بعد صدای سوت پیام آمد: «فردا ساعت 10 صبح بیا به این آدرس. بچه همراهت نباشه. اگر نیای خودت می دونی چی می شه.» چشم های زن تار می دید. بچه کنار پایش بازی می کرد. با همان حالت تهوع و سرگیجه شماره گرفت؛ «این ماساژوری که معرفی کردی اسم و آدرسش رو داری؟» صدای ضعیفی از آن طرف می آمد. بچه زد زیر گریه. «نه چیزی نشده.» کنار بچه نشست و سعی کرد با جغجغه آرامَش کند. بچه جغجغه قورباغه ای شکل را از دست زن کشید. «خوبه. همین جا داره بازی می کنه.» داشت با دقت گوش می داد که یک باره گریه کرد. همان جا روی زمین مچاله شد. سرش را مثل یک جنین بین دست هایش گرفت و ضجه زد. بچه هم شروع کرد به ونگ زدن.

پرده چهارم
صبح زن به آدرسی که داشت رفت. پیامی آمد که «نیم ساعت همون جا بایست. از گوشی ت استفاده نکن.» زن گوشی را انداخت توی کیف بزرگ کنفی اش. آن قدر ایستاد تا بعد از نیم ساعت ژیلا آمد. او را به آدرس دیگری برد. زن تا دهان باز کرد، ژیلا گفت: «حتی یک کلمه نگو.» زن گریه کرد. وقتی رسیدند به یک اتاق راهنمایی شد. روی یک صندلی چوبی نشست. نمی توانست جلو اشک هایش را بگیرد. چند دقیقه بعد یک مرد آمد تو و در را روی خودشان قفل کرد.

پرده پنجم
دو شب بعد زن بی اینکه شام بخورد روی تخت دراز کشید و هیچ خبر نداشت که شوهرش، مهندس خادمی، چطور یازده نفر را با فک های فلج شده ای که باعث می شود نتوانند جیغ بزنند، قرار است بکشد.
مهندس داشت با اشتها تکه های بادمجان را از دیس، توی بشقابش می کشید. با دهان پُر پرسید: «تو چرا نمی خوری؟» زن گفت اشتها ندارد. بعد بلند شد و گفت: «می رم بخوابم» مهندس در حال جویدن به زن نگاه می کرد. زیر چشم های زن هاله ای سورمه ای، شکل گرفته بود. توی اتاق ایستاد و بعد آرام روی تخت خزید. گوشی اش را باز کرد. حالا چند عکس به عکس های قبلی اضافه شده بود؛ عکس های دونفره او با همان
مرد.
ادامه دارد...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.