صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

او دیدن را به دیده شدن ترجیح می دهد

  • کد خبر: ۳۶۰۹
  • ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۵:۴۶

على اسلام دوست| یکى کراوات می زند تا دیده شود، یکى شعر مى گوید، یکى می خواند، یکی مى نوازد، یکى مى نویسد، یکى بازیگرى مى کند و یکى حتى از جان خود مى گذرد تا دیده شود؛ اما یکى را مى شناسم که نمى خواهد دیده شود. به جاى آن دوست دارد ببیند، می‌خواهد به جاى خواندن بشنود و به جاى پشت تریبون رفتن پشت درِ ورودى بایستد و چراغ راه باشد. دوست دارد چراغ هاى خاموش ادبیات مشهد را روشن کند، دوست دارد نشست هاى ادبی را (بدون حضور خودش) برگزار کند، اگر مى خواهى پیدایش کنى نشانى اش این است: مردى خسته با موهای جوگندمى و کوله بارى از کتاب و مجله و روزنامه و جزوه و اطلاعیه و اعلامیه در کیفى که به شانه اش سنگینى مى کند.
وقتى از آن محیط فرهنگی خارج مى شوى، از هرکدامش یکى به تو مى دهد. دوست دارد مردم را با کتاب آشتى دهد، دوست دارد مردم به مطالعه رو کنند. او در تمام محافل ادبى حضور دارد، نمى دانم این حضور او را پررنگ بنامم یا کم رنگ. پررنگ از این نظر که همه جا هست و کم رنگ از این لحاظ که دوست ندارد دیده شود و گاه واقعا با آنکه هست دیده نمى شود. او دوست دارد مردم عادى را به محافل ادبى بکشاند و همه هم و غمش ادبیات مشهد است و تمام وقت خودش را صرف این راه کرده است و مى کند. وقتى مى شنوى: «اهل قلم در سراى قلم»، ناخودآگاه نام او در خاطرت نقش مى بندد، نامى که اهالى فرهنگ و ادب و هنر این شهر مى شناسند: سید ماشاءا... جعفرنیا.
یک شب با هم در یکى از انجمن هاى ادبى حضور داشتیم و قرار بود بعد از ختم جلسه، او مرا به نشست شاهنامه خوانى ببرد. اما جلسه برعکس همیشه خیلى طول کشید، به قدرى که هر 2 به شدت گرسنه شده بودیم. بیرون که آمدیم، باید حدود یک ربع ساعت پیاده روى مى کردیم، چون مقصد بدمسیر بود و نمى شد با تاکسى یا اتوبوس برویم. زیر لب گفتم با این شکم گرسنه و پاى پیاده و مسیر پرت چه کنم!
از داخل کیفش یک کیک و یک پاکت آب میوه درآورد و به من داد و گفت: بخور. گفتم: خودت چى؟ گفت: دارم.
با ولع تمام شروع کردم به خوردن کیک و آب میوه. وقتى تمام شد گفتم: دستت درد نکند ولى خودت نخوردى! گفت: اشکال ندارد. گفتم: یعنى تو همین یک دانه کیک و آب میوه را داشتى؟ اگر مى دانستم اصلا قبول نمى کردم، حالا چقدر دیگر باید برویم؟ گفت: مى رسیم.
خلاصه بعد از کلى پیاده روى به مکان مورد نظر رسیدیم. جعفرنیا گفت: همین جاست، برو داخل. گفتم: یعنى چه؟ مگر قرار نبود با هم برویم، اگر تو نیایى من هم نمى روم.
هر 2 وارد حیاط شدیم و از پله ها بالا رفتیم. کفش هاى زیادى پشت درِ ورودى بود. کفش هایم را در آوردم و جاى مناسبى گذاشتم و منتظر ماندم او هم کفش هایش را در بیاورد و با هم داخل شویم، گفت: شما برو، من هم می آیم. من که ذوق و شوق فردوسى و شاهنامه خوانى تمام وجودم را گرفته بود با عجله وارد شدم و روى یکى از صندلى ها نشستم. چند دقیقه اى گذشت، نیامد. وقتى دیدم دیر کرده است، برخاستم و از جلسه بیرون آمدم. دیدم نیست! چند لحظه اى خشکم زد، با خودم گفتم این همه راه آمد تا فقط مرا با این جلسه آشنا کند! بدتر از آن اینکه کیک و آب میوه اش را هم به من داد و خودش با شکم خالى راهى خانه شد. به خودم گفتم اگر تو جاى جعفرنیا بودى حاضر مى شدى با اینکه خودت گشنه اى کیک و آب میوه ات را به دیگرى بدهى و یک ربع ساعت پیاده روى کنی تا او را به جلسه اى که دوست دارد برسانى و خودت برگردى؟
از خودم بدم آمد...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.