به گزارش شهرآرانیوز؛ اندوه در صدای جوان سیسالهای که با او همکلام شدهایم، موج میزند. او از بسیجیان ناحیه مالکاشتر است که جمعهشب، دو نفر از رفقای بسیجیاش را در آتش ناآرامیهایی که اغتشاشگران در مشهد به پا کرده بودند، از دست داد. سیدعلی فقط خبر شهادت نشنید، بلکه در صحنه بود و هجوم داعشآور آشوبگران را به چشم دید. آنچه او برایمان روایت میکند، سند مظلومیت بسیجیانی است که در کنار دیگرمدافعان امنیت، هر آنچه دارند، به میدان آوردهاند تا گزندی به آرامش شهر و اموال مردم، وارد نشود؛ هرچند این دفاع، به بهای ازدستدادن جان شیرینشان تمام شود.
«از شبهای نخستی که تهران شلوغ شد، من و رفقایم در گردان امنیت هم آمادهباش بودیم. یکیدو شب به احمدآباد اعزام شدیم و شبهای بعد، مأمور شدیم به حفظ امنیت در منطقه ۳ و ۴. اوج درگیریها، چهارشنبهشب بود. اراذل و اوباش از انتهای طبرسیشمالی، تخریب اموال عمومی را شروع کرده بودند و گامبهگام به میدان فجر نزدیک میشدند. هر چه سر راهشان بود، تخریب کرده بودند؛ از بانکها تا فروشگاه مواد غذایی، ایستگاههای اتوبوس و پرچم. آنها حتی به درمانگاه هم رحم نکرده بودند.»
او میگوید حوالی ساعت ۲۲ خود را از چهارراه گاز به بولوار طبرسیجنوبی رسانده و با صحنهای جنگی مواجه شده است؛ با شیشههای شکسته ایستگاه اتوبوس و کیوسک آتشگرفته آن، با اتوبوس سوخته بیآرتی، از همانها که بهتازگی به ناوگان حملونقل مشهد اضافه شده بود و مسافرانی که خدا میداند با چه وحشتی به پیادهشدن از اتوبوس، وادار شده بودند.
سیدعلی نه در شلوغیهای چهارشنبهشب و نه پس از آن، هیچ شعار اقتصادی از آشوبگران نشنیده است؛ «جمعیت اصلی که تحریک شده بودند، دهههشتادی به نظر میرسیدند؛ اما بینشان ردههای دیگر سنی هم وجود داشت. حالت طبیعی نداشتند. طوری که وقتی گاز اشکآور میزدیم، عقب نمیرفتند. شعارها ساختارشکنانه بود و درباره براندازی نظام سیاسی کشورمان. خبری از ابراز گلایه نسبت به گرانی ها، نرخ دلار و اینطورچیزها نبود. درواقع اعتراض هم نبود؛ تخریب بود و کشتار، تاآنجاکه از دستشان برمیآمد. سلاح سرد داشتند و رفقایم، هادی و صالح را شهید کردند.»
سکوتی توأم با بهت، میانه گفتوگویمان را اشغال کرده است. او به آنچه دیده است، فکر میکند و ما به خبری که از این مدافع امنیت شنیدهایم. صحنه نبرد با دشمنانی که خود را در لباس مردم، جا زدهاند، پر از صحنههای غیرقابلپیشبینی است و گیرافتادن موتورسیکلت این دو بسیجی شهید میان آشوبگران نیز، یکی از این صحنهها؛ «هر کس با هر چه داشت، دو رفیقم را زده بود. با سنگ، آجر، چاقو و... وقتی روی سر یکی از آنها رسیدم و خواستم پیکرش را بیاورم عقب، هر چه نگاه کردم، چهره خونین و زخمیاش را نشناختم تا وقتی که رسیدم به مقر و متوجه شدم هم صالح شهید شده است و هم هادی.»
داغهایی که در این شبها بر دل محمدرضا نشسته، یکی و دوتا نیست. او سوای اندوه ناتمام شهادت دوستانش، غصه مردمی را میخورد که اموالشان در آتش آشوبگران سوخت و غارت شد. مثلا کالاهای فروشگاه زنجیرهای در خیابان دریا، آجیلفروشی کنار بانک سپه در همین خیابان، مغازههای کفشفروشی در خیابان میثم و....