صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

قطعه ۱۵ بهشت‌رضا(ع) مشهد؛ جایی که داغ‌ مادران تازه است

  • کد خبر: ۳۸۵۶۵۵
  • ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۲۳
در میان انبوه جمعیت زیارت‌کنندگان قطعه ۱۵ بهشت‌رضا(ع)، کسانی هستند که اینجا را نه یک آرامگاه، که خانه دوم خود می‌دانند: مادری که پس از ۳۵ سال، هنوز برای یک خواب دیدار پسر شهیدش دعا می‌کند، همسری که رازهایش را تنها با سنگ مزار در میان می‌گذارد و خواهری که در شادی و غم به دیدار برادر می‌آید. اینجا هر هفته روضه‌ای زنده و نفس‌گیر از عشق و فراق جاری است.

فاطمه سیرجانی| شهربانو، پیرزن به‌سختی راه می‌رود. تا چشمش به تازه‌واردی می‌افتد، عصایش را ـ که تکیه داده به پایه قاب‌عکس شهید ـ برداشته و آرام‌آرام به‌سمت تازه‌وارد حرکت می‌کند: «بفرمایید، خیرات پسران شهیدم است. حسین و محسن با هم به جبهه رفتند؛ اما فقط یکی برگشت. محسنم مفقودالاثر شد و بی‌هیچ نشانی رفت که رفت.»

قطعه ۱۵ آرامستان بهشت‌رضا (ع) مملو از جمعیتی است که به زیارت قبور شهدا آمده‌اند. حال‌وهوای این قطعه با قطعات دیگر آرامستان فرق دارد. گوشه‌ای، چند دختر جوان چادری روی زمین، پای سنگ‌مزار شهیدی نشسته و مشغول پُررنگ‌کردن خطوط رنگ‌ورورفته روی سنگ هستند. آن‌سوتر، زن جوانی در صندوق قاب‌عکس مزار شهیدی را باز کرده و با آب و گلاب به شست‌وشو و تعویض گل‌های مصنوعی مشغول است… اینجا در هر گوشه، روضه‌ای روایت می‌شود که دیدن و شنیدنش دل می‌خواهد و چشمی که خیس شود برای همراهی با زنی که سال‌هاست داغی تازه در دل دارد و روضه‌ای ناتمام…

فقط ۲۱ سال داشت

روی چهارپایه‌ای کنار مزار پسر شهیدش نشسته و خیره به نوشته‌های روی سنگ، زیر لب ذکری را زمزمه می‌کند. سنگ مزار شهید محمدعلی موحدی محصل‌طوسی که سال ۱۳۶۵ در عملیات آزادسازی مهران به شهادت می‌رسد. رقیه نورالهیان مادر این شهید است. می‌گوید: «محمدعلی پسر ارشدم بود. او زمان شهادت فقط ۲۱ سال داشت.» آن‌طور که مادرش می‌گوید، پیکر این شهید پنجاه روز زیر آفتاب چلّه تموز در خاک عراق مانده بود و کسی نمی‌توانست برای آوردنش به عقب کاری بکند.

مادرش روایت می‌کند: «بچه‌های دایی‌اش از روی دکل دیدبانی، لحظه شهادت و جای افتادن محمدعلی‌ام را دیده بودند. اگرچه از سپاه به ما خبر مفقودالاثر یا اسیر بودنش را داده بودند؛ اما از بچه‌های فامیل خبر شهادتش را شنیده بودم، وقتی بعد از دو ماه چشم‌انتظاری در معراج شهدا دیدمش، پوست و استخوان بود. زیر آفتاب، تمام بدنش خشک شده بود. یادم از روزی آمد که برای دیدن داماد شهیدم به معراج شهدا رفته بودیم. کنار تابوت دامادم، شهیدی در تابوت خوابیده بود که بدنش متلاشی شده بود. من با دیدن آن صحنه، ناخودآگاه رو برگرداندم. محمدعلی این صحنه را دید. رو به من گفت: مادر، اگر شهید شدم و جنازه‌ام را مثل این شهید آوردند، ناراحت نشوی. این جسم، خاکی و فناپذیر است. مهم روح است که جایش آسمان‌هاست.»

گذشت بیش از سه دهه نتوانسته مرهمی بر دل این مادر داغ‌دیده باشد. رقیه خانم با بغض از دلتنگی برای پسرِ جوان از دست‌داده‌اش می‌گوید: «اوایل هر هفته با اتوبوس سر مزارش می‌آمدم. راه دور بود و بعضی وقت‌ها بی‌وسیله‌بودن اذیتم می‌کرد. یادم هست یک روز قصد داشتیم به‌همراه دخترم فاطمه به بهشت‌رضا (ع) بیاییم. به دلایلی اتوبوس آن روز نبود. تصمیم گرفتیم به سر مزار شهدایی که در حرم مطهر بودند برویم. چندتایی از شهدای فامیل در حرم دفن هستند. آنجا از دلم گذشت اگر محمدعلی هم وصیت نکرده بود قطعه شهدا و بین هم‌رزمانش دفن شود، حرم دفنش می‌کردیم و برای ما هم راه راحت‌تر بود. فردای آن روز، یکی از فامیل که سید هم هست، آمد و گفت: «دیشب خواب دیدم در حرم سر مزار شهیدی نشسته‌اید و می‌گویید: محمدعلیِ من اینجا دفن است.» این در حالی بود که آن آشنا اصلا از ماجرا‌هایی که روز قبل به من گذشته بود، خبر نداشت».

بزرگ‌ترین آرزوی این مادر شهید این است که محمدعلی یک بار به خوابش بیاید تا او را در آغوش بگیرد و سیر ببوید.

برادرم؛ شریک ما در غم و شادی‌ها

تک‌پسر خانواده بود و قرار بود تکیه‌گاه خواهرانش باشد. ۴۲ سال از شهادت محمدحسن صابری می‌گذرد؛ اما خواهرانش او را و شجاعتش را فراموش نکرده‌اند. معصومه خواهر بزرگ‌تر شهید می‌گوید: «برادرم زمان شهادت ۱۹ سال بیشتر نداشت. رفتن او داغ بزرگی به دلمان گذاشت. تا وقتی هستیم این داغِ فراق سرد نمی‌شود.»

معصومه‌خانم که با یکی از خواهرانش به سر مزار برادر آمده است، می‌گوید: «الان هم، هر وقت دلمان می‌گیرد، گرهی به کارمان می‌افتد یا خوش‌حالی داریم، راهی بهشت‌رضا (ع) می‌شویم تا از برادر شهیدمان کمک بخواهیم یا شادیمان را با او قسمت کنیم. در باور ما برادرمان زنده است و ما فقط جسم خاکی او را نداریم.»

عفت خانم خواهر کوچک‌تر شهید صابری که وقت شهادت برادر در دوره ابتدایی تحصیل می‌کرده است، می‌گوید: «از مهربانی و دلسوزی برادرم هر چه بگویم کم گفته‌ام. اگرچه آن زمان که شهید شد من خیلی بچه بودم؛ اما بعد‌ها کراماتی از برادر شهیدم دیدم که ایمانم به اخلاص و پاکی او خیلی بیشتر شد.»

خواهران صابری با گذشت چهار دهه، در سالروز شهادت برادر شهیدشان هنوز برای او مراسم می‌گیرند تا یاد و نامش زنده بماند. عفت خانم می‌گوید: «موج انفجار خمپاره تمام بدن برادرم را سوزانده بود. روز وداع در معراج شهدا نگذاشتند و نشد برای آخرین وداع صورت برادرمان را ببینیم و ببوسیم و این حسرتی شده بر دلمان. هر سال به‌بهانه‌ای مراسم یادبودی برای محمدحسن و دیگر شهدا می‌گیریم. سال گذشته این مراسم در سالروز شهادت بی‌بی دو عالم، بانو فاطمه زهرا (س) برگزار شد».

پسرمان را ندید

«پسر کوچکم هادی چهل روزه بود که خبر شهادت پدرش را آوردند. او هیچ‌وقت پدرش را ندید.» اینها را همسر شهید عباسعلی گلدوی می‌گوید. فرخ خانم هر هفته به‌همراه فرزندان و نوه‌ها به سر مزار شهیدش می‌آید. این همسر شهید، با گذشت چهار دهه از رفتن همیشگی همسرش، هنوز هم به‌وقت گفت‌و‌گو بغض کرده و چشمانش به اشک می‌نشیند. او تعریف می‌کند: «همسرم نظامی بود و در ارتش خدمت می‌کرد. به‌محض شنیدن خبر حمله دشمن به کردستان عراق رفت و تا زمان شهادت همان‌جا بود.»

خانم گلدوی که با همسرش پسرعمو، دخترعمو بودند، به‌وقت شهادت همسرش ۲۸ سال داشت و صاحب سه فرزند. او تعریف می‌کند: «اوایل، سنگ هم از آسمان می‌بارید؛ با بچه‌هایم هر هفته سر مزار شوهرم می‌آمدیم. سرما و گرما و برف و باران حالیم نبود، باید هفته‌ای یک بار سر مزار همسرم می‌آمدم و با او حرف می‌زدم. الان هم بچه‌ها بزرگ شده‌اند و کار و زندگی دارند و هم خودم افتاده‌تر شده‌ام؛ اما سعی می‌کنم ماهی یکی دو بار را بیایم و با او درددل کنم تا کمی سبک‌تر شوم. هر زمان هم که به در بسته می‌خورم، جمعه باشد یا بین هفته، می‌آیم کنار مزار شهیدم و از او کمک می‌گیرم.»

او از آرامشی که فقط با آمدن به قطعه شهدا و در کنار همسر شهیدش به‌دست می‌آورد، می‌گوید و گره‌های زندگی و چهل سال تنهایی که فقط با حضور در کنار مزار همسر شهیدش به او آرامش می‌دهد.

برایم همیشه زنده است

صدای مداحی که از بلندگو‌های حسینیه حاج‌قاسم سلیمانی پخش می‌شود، تمام فضای قطعه ۱۵ گلزار شهدا را پر کرده است.

بالای سنگ مزار بسیجی شهیدان علی‌اکبر و علی‌اصغر وطن‌دوست، پیرزنی مشغول زیارت‌عاشورا خواندن است. می‌گوید: «علی‌اکبر شوهرم است و علی‌اصغر برادرش که سال ۶۵، یعنی سه سال بعد از شهادت علی‌اکبر، شهید شد.»

معصومه محمدی، از مفقود بودن پیکر همسرش به‌مدت ۱۰ سال می‌گوید و اتفاقی عجیب. اینکه دقیقا بعد از ۱۰ سال که پیکر شهید پیدا می‌شود، کنار برادرش یک جای خالی است و او اینجا دفن می‌شود. او از همسرش می‌گوید که در طول حضور در جبهه بار‌ها مجروح می‌شود و اینکه حتی یکی از انگشتانش را از دست داده و تنش پُر از ترکش بود؛ اما باز به‌عنوان بسیجی داوطلب، راه جبهه را پیش می‌گرفت. شهید علی‌اصغر وطن‌دوست، وقتی برای آخرین بار عازم جبهه شد، پنج فرزند در خانه و یکی در راه داشت؛ اما او هرگز فرصت دیدار آخرین فرزندش را پیدا نکرد. همسر شهید می‌گوید: «وقتی همسرم شهید شد، اسمش را به‌یادگار روی فرزند پسری که در راه داشتم گذاشتم تا یادش و نامش زنده بماند. الان هم هر وقت دلتنگ همسر شهیدم می‌شوم، با همین پسرم راهی بهشت‌رضا (ع) می‌شویم. فرقی هم نمی‌کند چه روزی از هفته باشد. او برای ما همیشه و همه‌جا زنده و حی‌وحاضر است؛ اما این دل ماست که فقط در کنار مزار و سنگ‌قبر او آرام می‌گیرد.»

همیشه حسرت بابا را داشتم

بیست‌وپنج سال چشم‌انتظاری کم نیست. بیست‌وپنج سال بی‌خبری از اینکه عزیزت زنده است یا نه! صغرا رمضانی، همسر شهید محمدعلی احمدی را به‌همراه دخترش مرضیه کنار مزار شهیدشان می‌بینم. آنها این جمعه سفره صبحانه را کنار شهیدشان پهن کرده‌اند. مرضیه خانم شش‌ماهه بوده که خبر شهادت پدرش را برای خانواده می‌آورند. او تعریف می‌کند: «بچه که بودم، همیشه حسرت داشتن بابا را داشتم. یادم هست کلاس اول که بودم، مدیرمان خوش‌خبری داد که قرار است اسرا به‌زودی آزاد شوند. آن روز با خوش‌حالی به خانه رفتم و از مادرم خواستم خانه را آب‌وجارو کند که قرار است بابایم بیاید. بعد از آمدن اسرای محله و دیدن طاق نصرتی که برای آنها بسته بودند و چراغانی کوچه، دل‌گرم به آمدن بابا شدم؛ اما او هیچ‌وقت نیامد و آرزوی دیدنش به دلم ماند و حسرتی شد برای من.»

رقیه خانم همسر شهید، ادامه صحبت‌های دخترش را گرفته و با آهی بلند می‌گوید:«۲۵ سال چشم‌به‌راه مرد خانه‌ام بودم. تا اینکه پانزده سال قبل خبر پیدا‌شدن پلاکَش را آوردند و در روز شهادت حضرت زهرا (س)، تشییع پیکر شهدای گمنام برگزار شد و سنگ‌قبری برایش در قطعه شهدای بهشت‌رضا (ع) درست کردند.»

مرضیه، دختر شهید، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده، در ادامه صحبت‌های مادر می‌گوید: «حالا دیگر می‌دانم پدرم شهید شده و با آمدن به کنار مزارش، دلم آرام می‌گیرد. یک دنیا حرف نگفته در دل دارم، من فقط با بابای شهیدم درددل می‌کنم. اینجا که می‌آیم، به‌اندازه تمام روز‌های تنهایی‌ام، برای بابا حرف دارم. بعد از گفتن گفتنی‌ها، دلم آرام می‌گیرد و سبک‌بال به خانه برمی‌گردم».

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.