صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

خانم بی حجاب چطور مانع سوزاندن جوان بسیجی شد؟

  • کد خبر: ۳۸۸۹۱۷
  • ۰۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۲
جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. حدود ۵۰۰ نفر در تقاطع دلاوران_تکاوران جمع شده بودند. من سعی می‌کردم صحبت کنم. مرتب می‌گفتم: شما حق دارید که به گرانی معترض باشید، اما این راهش نیست. هر چه می‌گفتم کسی گوشش بدهکار نبود. یک‌دفعه ۴ سطل زباله که به هم جوش داده بودند را کشیدند وسط خیابان و آتش زدند. بعد حدود ۱۵ نفر اسلحه‌های شکاری شان را بالا گرفتند.

به گزارش شهرآرانیوز؛ آقا سهراب فرمانده گردان بسیج همراه پسرش مهدی مهمانمان شده‌اند تا لحظه‌لحظه پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه را برایمان روایت کنند. خودش مهره‌های گردنش شکسته و جمجمه‌اش آسیب‌دیده و مهدی دستش با ضربات قمه چندین شکاف خورده و انگشت قطع شده‌اش را پیوند زده‌اند.

اعتراض خیابانی یا عملیات از پیش‌طراحی‌شده

آقا سهراب داستان آن شب را از غروب شروع می‌کند. وقتی دسته‌های کوچکی از مردم برای اعتراض به گرانی و قیمت ارز جمع شدند. بچه‌های بسیج روزه‌شان را با یک آبمیوه افطار کردند و آماده شدند تا به مردم آسیبی نرسد. کم‌کم تعداد معترضین زیاد شد و کسانی میان جمع آمدند که چهره‌هایشان را پوشانده بودند و گوش و بینی‌شان پیرسینگ بود. جمعیت رفته‌رفته زیاد شد تا جایی که حدود ۵۰۰ نفر شدند. یک‌دفعه ۴ سطل زباله که به هم جوش داده بودند را کشیدند وسط خیابان و آتش زدند. عجیب بود که سطل‌های زباله را از قبل به هم جوش داده بودند. سطل‌ها که آتش گرفت و خیابان مسدود شد، چند نفر از بین جمعیت اسلحه کلاشینکف را بالا بردند. حدود ۱۵ نفر هم اسلحه شکاری‌شان را بیرون آوردند و به‌طرف بالا گرفتند. بعضی‌ها هم نارنجک‌هایی ساخته بودند که درونش از خرده‌شیشه پر شده بود و به هر کدام از بچه‌ها می‌خورد، صورت و بدنش پر از خرده‌شیشه می‌شد. همه این اتفاقات در عرض چند دقیقه افتاد. بچه‌های بسیج به خودشان که آمدند دیدند تنها وسیله‌ای دفاعی‌شان، گاز اشک‌آور و پینت بال است.

فقط با گاز اشک آور جلوی اسلحه ایستادند

سهراب وقتی چشمش به اسلحه‌ها افتاد به بچه‌های بسیج دستور عقب‌نشینی داد. نمی‌توانست جان بچه‌های مردم را به خطر بیندازد. خودش ایستاد و گاز اشک‌آور را طرف اغتشاشگران گرفت تا بچه‌ها فرصت پیدا کنند که فاصله بگیرند. یک‌دفعه چشمش به مهدی، پسرش افتاد که با محمد، یکی از بچه‌های بسیج روی موتور به طرفش می‌آیند. دوباره فریاد زد: مگه با شما نیستم؛ بروید عقب. محمد موتور را روشن کرد که برود، یک آجر محکم به صورتش خورد و به زمین افتاد. دوباره سهراب فریاد زد: مگه نمی‌گم برید عقب. محمد نتوانست موتور را روشن کند. گفت: حاج‌آقا موتور. سهراب گفت: موتور را رها کن. فقط برو. همان لحظه اغتشاشگران به سرشان ریختند و درگیری تن‌به‌تن شد. دو تا تیر به سمت پایین کمر محمد زدند. تیر که به بدنش خورد، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و زمین خورد. همین که روی زمین افتاد اغتشاشگران پاهایش را گرفتند و به داخل یک کوچه کشاندند. هر کسی از راه می‌رسید با مشت و لگد به بدنش می‌کوبید. پهلوی راست محمد را با کاتر شکافتند و کبد، صورت و سرش را با تیغ کاتر آسیب زدند.

لباس نازک در سرمای زمستان؛ حال غیرعادی اغتشاشگران

سهراب هنوز سعی می‌کرد منصرفشان کند که یک ضربه سنگین از پشت به سرش خورد و بیهوش به زمین افتاد. از آنجا به بعد دیگر هیچ‌چیز متوجه نشد.

روایت به بیهوشی سهراب که می‌رسد، مهدی راوی آن شب می‌شود. زمانی که پدر در جایگاه فرمانده، دستور عقب‌نشینی می‌دهد ولی مهدی نمی‌تواند تنهایش بگذارد و نمی‌رود. یک‌باره جمعیت زیادی از تقاطع دلاوران_تکاوران به سمت بالا هجوم آوردند. حالت عادی نداشتند. در سرمای زمستان بعضاً با یک تیشرت یا لباس‌های نازک بودند. سرو صورتشان را با پارچه بسته بودند. بعضی‌ها هم صورتشان را با ماسک خاصی پوشانده بودند که فقط چشم و بینی‌شان پیدا بود. گوش و بینی‌شان حلقه‌های پیرسینگ داشت و مشخص بود لیدر اغتشاشگران است.

پینت بال؛ تنها وسیله دفاعی مهدی

مهدی به چشم خودش دید که محمد تیر خورد و اغتشاشگران او را به داخل کوچه کشاندند. یک نفر از سمت چپش با سرعت دوید، از روی جوی آب پرید و با لگد ضربه محکمی به پشت کمر مهدی زد. سرش کلاه‌کاسکت بود و آسیبی به سرش نخورد. ولی بر اثر آن ضربه محکم به ماشینی کوبیده شد. درد همه وجودش را گرفت ولی بااین‌حال سریع خودش را جمع‌وجور کرد و بلند شد. یک‌لحظه سرش را که به سمت عقب برگرداند دید که پدرش به حالت دمر با پیشانی روی زمین افتاده است. چندین بار با صدای بلند صدایش کرد ولی جوابی نشنید. مهدی به دست خودش نگاه کرد که تنها سلاحش فقط پینت بال بود که کوچک‌ترین حالت دفاعی برایش نداشت. نمی‌دانست چه کند. از طرفی احساس مسئولیت می‌کرد از طرف دیگر هیچ وسیله‌ای برای دفاع نداشت.

وقتی غیرتِ پسر سپرِ بلایِ جانِ پدر شد

چشمش به پدرش افتاد. سهراب هنوز بیهوش بود. به‌صورت دمر روی زمین افتاده و پیشانی‌اش روی آسفالت بود. یکی از اغتشاشگران بالای سر پدر رسید. پیراهن کرم رنگ با راه‌های قرمز تنش بود. بینی و گوشش را پیرسینگ زده بود و معلوم بود که لیدر است. پدر را با دست‌نشان دادوفریاد زد: فرمانده‌شان اینه. گرفتیمش. تا این را گفت: اغتشاشگران با قمه، چاقو، سنگ، آجر با هر چه در دست داشتند به سمت پدر حمله کردند. مهدی با اغتشاشگران درگیر شد. با انتهای پینت بال که حالت کپسولی داشت، از خودش دفاع می‌کرد تا به سمت پدرش برود. ضربه‌هایی با چاقو و سنگ به بدنش وارد شد ولی، چون چندلایه لباس به تنش بود، به بدنش نرسید. نزدیک پدر که رسید متوجه شد که بنزین آورده‌اند و رویش می‌ریزند. گالن بنزین را که روی پدر خالی کردند تنها چیزی که به ذهن مهدی رسید این بود که خودش را رویش بیندازد تا نتوانند آتشش بزنند. خودش را که روی پدر پرت کرد یک‌لحظه حس کرد چیزی در کمرش شکست. حرارتی در کمرش احساس کرد و بلند شد. اغتشاشگران بعد از ریختن بنزین کوکتل‌مولوتف به کمرش زده بودند. شعله‌های آتش از پشت کمرش یواش‌یواش به سمت جلو می‌آمد و شلوار و بادگیرش آتش گرفت. جلیقه ضد ضربه‌ای در تنش بود که آتش گرفت. سریع قفل‌های جلیقه را باز کرد و بیرون انداخت. بادگیرش را هم در آورد و پایین انداخت. آتش به لباس‌های زیر هنوز سرایت نکرده بود. هر چه تلاش کرد شلواربادگیرش را دربیاورد، نتوانست. پایینش را گت کرده بود و در نمی‌آمد. هنوز درگیر آتش بود که از رو‌به‌رو ضربه سختی به سرش زدند و نزدیک پدر به زمین خورد.

روایتِ توحشِ لیدر‌هایی که به پیکر نیمه‌جان هم رحم نکردند

سهراب از پیشانی به زمین‌خورده بود و مهدی صورتش رو به آسمان بود.

اغتشاشگران مثل فیلم‌هایی که در فضای مجازی از توحششان وایرال شده است، شروع کردند به در آوردن لباس‌های سهراب و مهدی. اول پوتین‌هایشان را درآورده و به سراغ شلوار بادگیرشان رفتند. وقتی به حالت نیمه‌برهنه در آمدند، پا‌های مهدی و سهراب را گرفتند و از وسط میدان به سمت یک کوچه کشیدند. آنها را حدود ۱۰۰ متر روی زمین کشیدند تا نبش یک کوچه و می‌خواستند برای بار دوم آنها را آتش بزنند.

مهدی چشمانش باز بود ولی بدنش جان نداشت. یک‌لحظه غلتی زد و خودش را روی پدر انداخت تا کمتر به او آسیب برسانند. تمام توانش را جمع کرد و دستش را روی صورت پدر می‌کشید که ببیند زنده است یا نه. اغتشاشگران از پیکر نیمه‌جان آنها هم دست نمی‌کشیدند. با مشت و لگد به جانشان افتاده بودند و کتکشان می‌زدند. وسط آن مهلکه همین که ضربه‌های لگد به پهلوی مهدی خورد، به یاد حضرت زهرا افتاد. مرتب حضرت زهرا را صدا می‌کرد و قسم می‌داد. از طرف دیگر هم با صدایی که دیگر نداشت پدر را قسم می‌داد که چیزی بگوید که بداند زنده است یا نه. در همین احوال یک‌دفعه یکی اغتشاشگران را دید که می‌خواهد با قمه به سر پدر بزند. با همه توان دستش را سپر کرد. یک ضربه از بین انگشت اشاره و انگشت سبابه‌اش خورد. دستش شکافته شد به استخوان رسید و گوشتش را جدا کرد ولی آنها دست‌بردار نبودند. دوباره قمه را به سمت پدر نشانه رفتند. مهدی دست شکافته‌اش را دوباره سپر کرد. این دفعه آرنجش شکافته شد. بار سوم که دست تکه‌تکه‌اش را سپر پدر کرد، ضربه کاری نبود.

خانم بی حجاب فریاد زد: اول مرا بسوزانید!

اغتشاشگران به حال خودشان نبودند. دوباره بنزین آوردند که مهدی و پدرش را آتش بزنند. چشمان مهدی باز بود ولی توانی نداشت. یک‌دفعه خانم بی‌حجابی که مانتوی کوتاه کرم رنگی به تن داشت، خودش را سپر مهدی و پدرش کرد. فریاد می‌زد که اینها همان‌هایی هستند که در ۱۲ روز جنگ شهید دادند تا امنیت ما را تأمین کنند. اگر می‌خواهید اینها را آتش بزنید باید من را هم آتش بزنید. این را که گفت یک‌درصدی از مردم فاصله گرفتند. آنجا فقط لیدر‌ها جلو بودند که کارشان را پیش ببرند. خانم بی‌حجاب جلوتر رفت و خودش را سپر مهدی و پدرش کرد. با دیدن آن زن، سه تا مرد هم آمدند، کنارش ایستادند و خودشان را سپر کردند. یک‌دفعه نور لیزر سبزرنگی میان جمعیت افتاد و بعد از آن صدای فریاد الله‌اکبر نیرو‌های بسیج همه‌جا را پر کرد. اغتشاشگران از ترس پا به فرار گذاشتند و پراکنده شدند. دیگر جانی در بدن مهدی نمانده بود که بچه‌های بسیج پیدایش کردند و به بیمارستان رساندنش.

آن شب یک زن بی‌حجاب، خودش را سپر کرد تا اغتشاشگران وحشیانه بچه‌های بسیج را نسوزانند. خودش را سپر کرد، چون خودش را بدهکار کسانی می‌دانست که سال‌ها امنیت کشورش را فراهم کرده‌اند. خودش را سپر کسانی کرد که جانشان را سپر مردم این شهر کرده بودند.

منبع: فارس

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.