شده توی برف مانده باشی، پشت سرت سیاهی باشد و پیش رویت تاریکی؛ برف روی برف آمده و راه بسته باشد؟
راستش را بگو چندبار پیش آمده استخوان هایت زیر فشار سرما سست شده باشد، بغض راه گلویت را بسته باشد، بی جهت زانو روی خاک زده باشی و از عجز حتی نتوانی حرف بزنی؟
چند بار اتفاق افتاده آن قدر دنیا برایت تنگ و کوچک شده باشد که دست هایت را به نشانه تسلیم بالا برده باشی و بگویی طاقتم طاق شده است دیگر خستهام، خسته. من دقیقا همان حال را دارم. خیلی بدتر از آن. در همین فکر و حال بودم که زنی توجهم را جلب کرد.
او حواسش به من نبود و داشت با تلفن همراهش حرف میزد. حرف میزد و گریه میکرد بلندبلند. نه اینکه این عبارتها را بگوید. فقط فهمیده میشد که حالش خوش نیست.
توی کوپه قطار شهری که مثل یک شهر شلوغ است و آدمها کیپ تا کیپ هم ایستادهاند، یک باره همه نگاهها برگشت سمت کسی که داشت از یک درد عمیق حرف میزد و میگفت: «دارم میروم حرم، پیش آقا.» و چند ایستگاه بعد پیاده شد و پشت سرش، من.
ناغافل در همان مسیری افتاده بودم که زن میرفت. غروب بود و هوا سرد. سرد سرد. یک جای امن و گرم در این هوا چقدر میچسبید. تا به حال دقت نکرده بودم که میان این همه هتل و آپارتمان، چراغهای روشن خانه تو، چیز دیگری است.
کولهام سنگین بود و خودم خسته، دمغ. حالی شبیه همان زن داشتم. یادم افتاد همه شب ها، به وقت کنار آمدن با غم ها، حتی همه وقتهایی که خیره در آینه، بی جهت میخندم، وقتهایی که مسواک میزنم و جایم را برای خواب مرتب میکنم، قبل از اینکه پلک هایم سنگین شود، پشت شیشه پنجره میآیم و شب به خیر آرامی به تو میگویم که از دور، چراغهای روشن خانه ات دلگرمم میکند و تا صبح که چشم باز میکنم، یادم میماند توی این شهر درندشت و بزرگ، هیچ کس هم که نباشد، تنها نیستم.
اما میدانی؟ این روزها حال کسی خوش نیست. خودت حتما فهمیدهای از نگاه خیره کسانی که از همان دور هم زل میزنند به گنبد طلایی ات و سکوت میکنند، چون تو تنها کسی هستی که تخصصش را داری و نگفته هم میدانی چاره درد کجاست و اصلا درد چراست.
چند نفری ایستادهاند مقابل ورودی باب الجواد (ع) و اذن دخول میخوانند. من، اما خستهتر از آنم که توان ایستادنم باشد.
قالیچه ورودی را که پس میزنم، سرما پشت آن میماند. کولهام سوار بر گردونه دوار میشود و بار پشتم، سبک. دلم میخواهد هر چه دارم، پشت ورودی بگذارم؛ تلفن همراه، کارتهای بانکی، کیف، قلم و خودکار و کتابهای نخوانده و کلمههایی که دل بستگی من به دنیای بیرون از اینجاست.
دوست دارم خودم باشم و خودت. آن وقت دلم را به دریا بزنم و از هیچ و هیچ و هیچ چیز نترسم و تو صدایت را بلند کنی و بگویی: «من اینجایم که کم نیاوری از درد. یا علی (ع) بگو و بلند شو.» چقدر دنیا قشنگ میشود آنجا. این فقط در تخصص توست آقا و لاغیر.