مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ آسمان همیشه چیزی برای گفتن دارد. این بی نهایت آبی، هر لحظه میتواند چشمهای زیادی را به خود بدوزد. ظهر است و زیر تیغه آفتاب مکث میکند. صدای عبور هواپیما از بالای خانهها به گوش میرسد. کوتاه، خشن و آشنا. محمدحسین معین پور همان جا میایستد. بازی را رها میکند. صدا را قبل از تصویر میفهمد.
انگار که آسمان او را صدا بزند. هنوز نمیداند که روزی قرار است جواب آسمان را بدهد. متولد بهمن ۱۳۱۲ است. در روزهای نوجوانی سؤالات زیادی درباره پهنه بی انتهای بالای سرش دارد. او با اشتیاق، با دلهره، با انتظار، اتفاق تازه آسمان را میپاید. وقتی در سن بیست وهشت سالگی وارد دانشکده افسری میشود، آسمان دیگر برایش صحنه نظاره نیست.
خلبانی برایش معنای تمام و کمال زندگی است. او روزهای سختی را پشت سر میگذارد. دورههای آموزش خلبانی طاقت فرساست. اولین پرواز آموزشی اش، لحظهای بود که دیگر برایش راه برگشتی نگذاشت. زمین عقب میرود، شهر کوچک میشود و محمدحسین میفهمد این ارتفاع، بخش همیشگی وجود او شده است.
از ایران بیرون میرود. اواسط دهه ۳۰ راهی آمریکا میشود. در آمریکا دوره خلبانی جت را پشت سر میگذارد و راهی کابینهای تنگ، سیستمهای پیچیده و تمرینهای بی امان میشود. این جا میآموزد که پرواز فقط مهارت نیست، مسئولیت است.
چند سال بعد در انگلیس، دورههای پیشرفته کنترل شکاری را میگذراند. اینجا میآموزد که آسمان فقط مسیر نیست، میدان است. تصمیمات باید در لحظه گرفته شوند. اشتباه، بهای سنگینی دارد، بهایی به قیمت جان خود و جانهای عزیز دیگر.
وقتی به ایران برمی گردد، دیگر فقط خلبان نیست. ذهنش برای هدایت آماده است. هنوز جنگی شروع نشده، اما میداند روزی خواهد رسید که این آموختهها از کلاس بیرون میآیند و وارد واقعیت میشوند. او خودش را برای هر اتفاقی در آینده دور یا نزدیک آماده میکند.
ازدواج میکند، خانواده تشکیل میدهد و در گوشهای از شهر، آرام و بی سروصدا به زندگی میرسد. آسمان هیچ وقت از زندگی اش بیرون نمیرود. حتی وقتی لباس نظامی را کنار میگذارد، در افکارش روی ارتفاع سیر میکند. هنوز جنگی در کار نیست، اما زمزمه اش پیچیده است. مرزها ساکت، اما ناآراماند. ارتش میان تردید و بی اعتمادی معلق مانده است.
پادگانها خلوتتر از همیشهاند، فرمانها گاهی دیر میرسند و گاهی اصلا نمیرسند. در جنوب، تحرکها بیشتر شده، رادیو خبر را نصفه نیمه میگوید و نقشهها روی میزها باز ماندهاند.
هنوز گلولهای شلیک نشده است، اما همه میدانند این سکوت، سکوت قبل از برخورد است. دورهای که جنگ، پیش از شروع رسمی، آرام آرام خودش را تحمیل میکند. عدهای کنار میکشند، اما او میماند. او میماند. خود را حافظ آسمان کشور میداند و آسمان را نمیشود معلق گذاشت. شهریور ۱۳۵۹ جنگ رسما آغاز میشود. هواپیماها ناگهان از تمرین وارد مأموریت میشوند.
تحریمها فشار میآورند، قطعات کم میشود، تجهیزات فرسودهاند. در چنین وضعیتی او فرمانده نیروی هوایی کشور میشود. مسئولیتی که بار سنگینی روی دوش او میگذارد. جلساتش کوتاه است. تصمیمها عملیاند. خلبانها احساس میکنند کسی بالای سرشان ایستاده که الفبای پرواز را بهتر از همه میشناسد. کسی که میداند پرواز در جنگ یعنی چه. نقش نیروی هوایی در عملیات بزرگ، از پشتیبانی هوایی فتح المبین تا بیت المقدس، زیر نظر او شکل میگیرد. پروازها دقیقتر میشوند، هماهنگی بهتر و اعتماد بیشتر.
بعد از پایان دفاع مقدس محمدحسین معین پور به علت بیماری از صحنهای که سالها مرکز زندگی اش بود عقب میرود، اما نه با دل زدگی و نه با قهر، بلکه با نوعی خستگی نجیب. جنگ تمام شد، اما چیزی درون او هنوز در وضعیت آماده باش بود. انگار بخشی از ذهنش هیچ وقت اجازه نداد کاملا به بعد از جنگ وارد شود. او از سر همان عشقی که همیشه ساده و بی ادعا بود در ایران ماند.
عشقی که شعار نمیخواست و خودش را در خدمت به وطن نشان میداد. سالهای بعد را بیشتر در حاشیه گذراند. مشاوره داد، تجاربش را منتقل کرد و حضورش، محدود و غیرنمایشی بود. نه اهل سخنرانیهای پرطمطراق بود و نه دل بسته به روایتهای قهرمان ساز. دفاع از مرزها برای او مفهومی بود که با جغرافیا، با حافظه و با جان هم وطنان گره میخورد.
باور داشت که تمامیت ایران چیزی نیست که فقط در نقشهها حفظ شود. باید کسانی باشند که زمانی جانشان را وسط بگذارند تا خطوط روی کاغذ معنا پیدا کند و آدمهایی که داخل این خطوط زندگی میکنند، از آزادی، احترام و حق زندگی برخوردار باشند. همین نگاه باعث شد بعد از جنگ هم درگیر بماند، بی آنکه دیده شود. بدنش آرام آرام نشانه آن روزها را بروز داد.
سالها فشار، استرس، پرواز و زیستن در وضعیت خطر، حساب خودش را پس داد. بیمارستانها به بخشی از جغرافیای جدید زندگی اش تبدیل شدند. سرانجام در هشتادسالگی، در بیمارستان و وقتی دیگر بدنش همراهی نکرد از دنیا رفت. مراسم تشییعش ساده بود و بی اغراق. دفاع از ایران یک فصل نیست، خط ممتدی است که از جوانی تا آخرین روزهای زندگی، آرام و بی ادعا در زندگی انسانهای شریف و معمولی همچون محمدحسین معین پور ادامه پیدا میکند.