صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

زنی که در آینه می بینم

  • کد خبر: ۳۸۹۷
  • ۰۲ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۰:۱۴

ایلیا موسایی - حالا دیگر ناهید وقتی توی آینه نگاه می کند، این طور به نظر می رسد که آینه موج برداشته و چین دار است؛ یک گونه برجسته قلنبه و گونه دیگر فرورفته با چانه ای چهارگوش که یک خط محو، جان می کَند تا چال قشنگی توی آن اعوجاج ایجاد کند. یکی از پلک ها ورم آرام و مختصری دارد و هروقت ناهید پلک می زند یا سر روی بالشت می گذارد که بخوابد، تازه آن شکاف کوچک دیده می شود که هنوز چشمش را باز نگه داشته. مگر اینکه پشت سرش بایستی و چهره قرینه و شفاف خودت را توی آینه بیندازی تا ببینی چطور وحشت و هراس توی مردمک چشم هایش دودو می زند. سطح آینه شفاف و صاف است و این چهره ناهید است که خمیدگی های هراسناک دارد؛ شبیه به حرف اس انگلیسی.
آن روزها ناهید آگهی را توی روزنامه دیده بود اما وقتی پرسان پرسان مطب را پیدا کرد دید روی سردر نوشته شده «دکتر علی نورایی: پزشک عمومی». نیم ساعت بعد دکتر برای ناهید توضیح داد که در کارش مهارت تمام دارد. بعد مجموعه نمونه کارهایش را روی میز گذاشت. وقتی آلبوم جراحی های زیبایی اش را ورق می زد ناهید بینی های تراش خورده و عروسکی را دید که شبیه به بینی های مرمری مجسمه های میکل آنژ بودند. تیغه ظریف و استوار بینی روی یک خط صاف پایین می آمد و می رسید به پره هایی که با مغارهای مینیاتوری آرام و هنرمندانه تراش خورده اند. چشمش خط انحنای گونه ها را دنبال می کرد که چطور مثل هاله ای ملایم توی فرورفتگی زیبای صورت ها محو می شدند. تمام هزینه ها به سرعت پرداخت شد و ویزیت بعدی برای سه شنبه همان هفته تعیین شد.
یک هفته بعد از عمل یک چسبِ کِرم رنگ با روزنه های منظم روی دماغ ناهید بود. صورتش از ورم پهن شده بود و بادکردگی آن مستقیم به چشم هایش می رسید که دورشان را کبودی گرفته بود. تمام آن ماه اول ناهید از جلو آینه تکان نخورد روبه روی آینه می ایستاد و زل می زد به آن آدمی که توی آینه مستقیم به چشمانش نگاه می کرد. اول کبودی ها محو شدند و رنگشان برگشت. بعد ورم صورت مثل بادکنکی که هوایش را آرام خالی کنند خوابید و ناهید می توانست به صورتش دست بزند و برجستگی استخوان گونه راستش را لمس کند. طرف دیگر صورت اما این طور نبود. گونه چپ مثل ورمی سمج و ابدی شل و آب گرفته سرجای خودش باقی ماند. درنهایت چسب روی بینی با احتیاط برداشته شد. ناهید هرچه نگاه کرد حس کرد انگار میکل آنژی خرفت با لقوه دست های پیرش مغار پهنی را به اشتباه از بین وسایل برداشته، چشم های کم سویش را تنگ کرده و به جان بافت مرمر افتاده.
ناهید یک دستش را تیغ، وسط صورت نگه می داشت و به تقارن فکر می کرد، این سمت چهره ای لاغر با دماغی معمولی، آن سمت گونه ای متورم اما با دماغی نسبتا رضایت بخش، انگار در هرسمت به یک نفر دیگر نگاه کرده باشی.
دکتر نورایی پا روی پا انداخت و گفت: «این واکنش طبیعی صورته، پیش میاد که یک سمت از صورت به تزریق چربی واکنش نشون بده» بعد درباره چیزهای دیگری توضیح داد و ناهید کلمه «بلفاروپلاستی» را همانجا توی هوا قاپید و آنقدر با خودش تکرار کرد که یاد بگیرد. دکتر گفت: «به یک همکار متخصص معرفی ات می کنم که درمان تکمیلی رو اونجا انجام بدی» تندوتند روی کاغذ چیزهایی نوشت و یک کارت را به کاغذ زیر دستش منگنه کرد. قرار شد ناهید یکشنبه هفته بعد دوباره برای جراحی دوم بیاید.
یک ماه بعد از آن یکشنبه کذایی باز هم ناهید روبه روی آینه ایستاد و کسی را که می دید نمی شناخت. تا همین روز قبل نمی دانست چیزی که زیر باندها پنهان شده، زنی است که از یکی از کتاب های قصه بیرون آمده. ناهید وقتی باندها را باز می کرد بویی شبیه به بوی ادویه حس کرد. حالا پیکاسو هم به ماجرا اضافه شده بود. چانه درشت مکعبی اش متعلق به یک مرد تنومند قزاق بود. گونه چپش را انگار از جاده ابریشم آورده بودند، شبیه به گونه هایی بود که توی فیلم های ژاپنی هستند و گونه راست را توی یکی از کارتون ها دیده بود. یکی از پلک ها بسته نمی شد؛ پلک راست ناهید و پلک چپ زنی که توی تصویر بود. زن توی آینه شبیه به نوعی آبزی بود. ناهید با خودش فکر کرد توی یکی از افسانه ها این زن یک صیاد را اغوا کرده بود و تا ابد توی آب با هم زندگی کرده بودند.
ناهید دوماه تمام منزوی و افسرده شد. پایش را از خانه بیرون نگذاشت و حاضر نشد کسی را ببیند. مادرش پیگیر ماجرا شد و شکایت کرد. توی دادگاه دکتر نورایی، ناهید را مقصر می دانست، می گفت اگر درمان های تکمیلی را انجام می داد و اصرار نمی کرد که صورتش قرینه شود کار به اینجا نمی کشید. بعد پرونده برای تحقیقات بیشتر و بررسی تخصصی فرستاده شد.
ناهید بعد از این دوماه حاضر شد برای مشاوره برود. کم کم حالش بهتر شد و با زنی که توی آینه می دید کنار آمد. قرار شد برای جراحی پیش یک متخصص برود تا شاید بتوان کاری برایش کرد.
توی مهمانی ها گاهی ناهید از جمع جدا می شد تا توی اتاق برای بچه ها قصه بگوید. قصه زنی که توی برکه زندگی می کرد و چهره پیر و زشتی داشت. این زن عاشق یک صیاد شده بود و برای اغوا کردن مرد جوان ماهیگیر با جلبک های سبزِ بلند نیمی از صورتش را می پوشاند و فقط در دیدارهای شبانه به ساحل نزدیک می شد وقت هایی که نور مهتاب شعاع کم جانی داشت. آواز زیبایی از حنجره اش سر می داد و مرد صیاد هرچه اصرار می کرد چهره اش را ببیند می گفت فقط زیر آب می تواند صورتش را نشان بدهد وگرنه مرد تا همیشه کور می شود. در یکی از شب ها مرد صیاد حاضر شد زیر آب بیاید غافل از اینکه وقتی زیر آب شاخه های جلبک را از صورت زن کنار زد یک عجوزه پیر دید و تا ابد طلسم شد و همانجا اسیر ماند. ناهید هم حس می کرد توی یکی از تابلوهای پیکاسو اسیر شده.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.