صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

«آرزوی راضیه» مروری بر زندگی راضیه کشاورز، قربانی ۱۶ ساله یک عملیات تروریستی

  • کد خبر: ۳۹۰۲۸۰
  • ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۳۶
کتاب «آرزوی راضیه» به خاطراتی شنیدنی از شهید راضیه کشاورز اختصاص دارد؛ دختری ۱۶ ساله که در فروردین سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون ‌فرهنگی رهپویان ‌وصال‌ شیراز توسط عوامل تروریستی، به‌شهادت ‌رسید.

به گزارش شهرآرانیوز؛ وقتی اسم شهید و شهادت می‌آید، فوری ذهن‌مان می‌رود به سمت یک مرد یا جوان برومند اما گاهی شهید می‌تواند یک زن باشد، یک مادر و یا یک دختر. اینها را دقیقا در جنگ هشت‌ساله، دوران کرونا و جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و اغتشاشات اخیر دیدیم.

راضیه کشاورز از همان دخترهایی بود که به شهادت رسید؛ یکی از شهدای کانون رهپویان وصال شیراز. از آن دخترهایی که زبر و زرنگ بود و درس‌خوان. اهل قرآن و ورزش بود. خلاصه همه‌جوره کاردرست بود و در آخرین سکانس زندگی‌اش، شهادت نصیبش شد.

در شب ۲۴ فروردین ۱۳۸۷، در یک اقدام تروریستی، انفجار مهیبی در مراسم حسینیه سیدالشهداء (کانون رهپویان وصال شیراز) رخ داد و منجر به شهادت ۱۴ نفر و همچنین مجروحیت بیش از ۲۰۰ نفر شد. یک شبکه ضدایرانی مسئولیت انفجار را برعهده گرفت و گروه تروریستی «تندر» را به‌عنوان عامل انفجار معرفی کرد. مدتی بعد، تعدادی از عوامل اصلی این جنایت با عملیات ضربتی سربازان گمنام امام زمان(عج) در چند نقطه کشور دستگیر شدند.

آنها اعتراف کردند که هدفشان از این عملیات تروریستی و سایر عملیات‌هایی که برنامه‌ریزی کرده بودند، براندازی حکومت اسلامی از طریق ایجاد اختلاف فرقه‌ای، تضعیف حضور مردم در صحنه‌های مذهبی، متزلزل کردن جایگاه ایران در عرصه بین‌المللی و ایجاد هرج‌ومرج در داخل کشور بوده است. در نهم آذر۱۳۸۷ دادگاه انقلاب تهران، حکم سه متهم اصلی انفجار کانون رهپویان وصال را، اعدام در ملأ عام صادر کرد و نهایتاً در ۲۱ فروردین۱۳۸۸ در محل زندان عادل‌آباد شیراز اعدام شدند.

کتاب «آرزوی راضیه» در ۱۵۰ صفحه قطع رقعی در هزار نسخه به کوشش حسن کریمی نوشته شده و انتشارات شهید کاظمی آن را منتشر کرده است.

بریده‌ای از کتاب

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «مقدمۀ فَنا، فِنا است. انسان خودش رو فراموش کنه در پیشگاه دوست و یار. فِنا یعنی به خاک افتادن.» همین‌طور که گوشم را به این سخنان سپرده بودم، کتاب زیستم را از کیف درآوردم. روی پایم قرارش دادم و جلدش را باز کردم. تاریخ امتحان ۲۴ فروردین در صفحه اول، وادارم کرد تا صفحه‌های بعد را هم ورق بزنم. دستم را روی عکس امام خمینی و دست‌خط خودم کشیدم که زیر عکس نوشته بودم «عالم محضر خداست. در محضر خدا معصیت نکنید». هنوز گوشم به سخنرانی بود.

«فِنا یعنی به درگاه الوهیت افتادن. هر آدمی که اهل فَنا باشه، هیچ ابایی نداره که امشب شب آخر عمرش باشه. برای چی؟ برای اینکه کل دنیا رو فانی می‌بینه. آیۀ شریفۀ قرآن، این رو همه بلدین (کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ)» کتاب را بستم و تمام نگاهم را به معراج دادم. آن‌قدر هوای امام زمانم را کرده بودم که حال خودم را نمی‌فهمیدم. باید دلم را با نوشتن، تسکین می‌دادم. مداد و برگه‌ای از کیفم درآوردم. «کاشکی هیچ‌وقت حضور آقا را ندیده نگیریم و از محضرش غایب نشویم؛ چراکه غیبت از ماست و حضور او همیشگی است.»

مداحی هم عجیب با دلم جفت‌وجور شده بود. «بی تو ای صاحب زمان، بی‌قرارم هر زمان، از غم هجر تو من دل‌خسته‌ام، همچو مرغی بال‌وپر بشکسته‌ام.» پیشانی‌ام سجده می‌خواست. تا سینه‌زنی شروع شد، خود را به قالی حسینیه دخیل زدم. لحظات آخر بود. پدر و مادرم با همه زحماتشان در ذهنم گذر کردند. همیشه می‌خواستم لبخند به لبانشان بنشانم. حالا هم که بهترین لحظه زندگی‌ام بود، باید آن‌ها را شریک شادی خود می‌کردم. «خدایا، خیلی چسبید. ثواب امشب رو برای مامان و بابام بنویس.» و یک آن، حرارت، نور، لرزش شدید و صدایی هولناک، همه‌چیز را به هم ریخت. صدای مداحی جایش را به ناله و گریه داد. همه بلند شدند تا سمت در خروجی بروند و من چقدر احساس سبکی و بی‌وزنی می‌کردم.

منبع: ایرنا

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.