به گزارش شهرآرانیوز، هنوز جمله اول تمام نشده که چشمهایش بهاری میشود و ابرهای ماتم، جملاتش را به سکته میرساند. نه یک قطره و دو قطره، هر بار بیشتر از قبل. هر بار به پهنای صورت. هر بار که نام جواد را میگوید، حرفهایش با اشکها یکی میشود. اسم جواد انگار اسم رمز اشکهاس.
بخشی از گلهای مراسم عزای جواد، گوشه اتاق ماندهاند؛ زرد و پژمرده و رنگ و رو رفته، مثل رنگ و روی مادر، مثل چشمهای گود افتادهاش، مثل شانههای خمیدهاش و مثل دستان لرزانش که توان پاک کردن قطرههای پرشمار اشک را هم ندارد....
در فاصله کمتر از ۲۰ روزی که از شهادت جواد گذشته، اهل خانه شهادت میدهند که صبح مادر با اشک به شب رسیده است. حرفهایش مادرانه است و روایتش از دردانه پرپرش، فقط حُسن است و نیکی: «جوادم واقعا مظلوم بود و صبور. حتی درد دلهایش را هم به من نمیگفت، مبادا که رنجیده بشوم.»
برای بیشتر دانستن از جواد، چشم در چشم مادر میشویم تا او بگوید و ما بشنویم: «برای رفع گرفتاری دیگران همه کار میکرد. آشنا و غریبه هم نداشت. برای تهیه جهیزیه دختران دم بخت اگر وسع خودش میرسید، پیشقدم میشد و اگر نمیرسید برای گلریزان پیشقدم بود. بعد هم که پول جمع میشد به من تأکید میکرد که اسمی از او به میان نیاید. وقتی شهید شد، قدیمیهای محل که از سالها قبل ما را میشناختند، میگفتند عجب پسری از دست دادی. من اصلا نمیدانستم پسرم رئیس است و فرمانده. از بس که خاکی بود و اهل خودنمایی نبود.»
صبر میکنیم و سکوت. بغض مادر این بار با صدا و پر از درد میشکند. تلاش میکند با گریه بیامانش مقابله کند، اما نمیشود که نمیشود. کلمات هم میان هق هق گریهاش، چفت و جور در نمیآید.
پدر توان صحبت ندارد. هیچ جور حاضر نمیشود حرف بزند. برخلاف مادر که اشکش خشک نمیشود، چشمان پدر بهت زدهاند؛ بغضی در گلویش مانده، هم راه اشک بسته است و هم راه گفتن را...
اصرار میکنیم تا فقط برای کاملتر شدن عکس یادگاری خانواده سردار شهید جواد کشاورز، رو به روی دوربین ما بنشیند. با چشمانی که به گلهای قالی دوخته شده و چین میان ابروهایش که بعید است باز شود. با اصرار عکاس به دوربین نگاه میکند؛ سرد، بیصدا و پر از بهت.
حالا که رو به روی ما نشسته تلاش میکنیم به قدر چند جمله از پدر حرف بگیریم. پدر با بغضی که در تمام مدت حضورمان آغشته به غرور مردانه است و نمیشکند، قفل دلش را باز نمیکند، اما برای اینکه روی اصرارهای ما را زمین نزده باشد، چند کلامی میگوید. حرفهایی که البته گره سئوالات ما را باز نمیکند: «نوههایم را خیلی دوست دارم. همه آنها به فکر من و مادر بزرگشان هستند. جواد نمونه بود. میدانم در بخش بازرسی بود و بعد به بخش مواد مخدر منتقل شد.... فرمانده بود، اما خانهاش اجاره بود و ماشینش پراید.»
از اینجا به بعد راوی قصه ما، جلال است؛ برادر بزرگتر جواد. او صبورانه حرف میزند. سختتر اشک میریزد و بیشتر خویشتنداری میکند.
سال ۸۴ وقتی ۲۴ ساله بود، ازدواج کرد. آن ایام برای ازدواجش با من خیلی مشورت میکرد. خیلی مأخوذ به حیا بود. آن روزها دلهره و استرس زیادی برای سرنوشت و آیندهاش داشت. همسرش پیشنهاد مادرم بود و دختر یکی از اقوام دور. در اخلاق و نجابت هم زبانزد بود. انتخابهای همه ما سنتی و با معرفی مادر بوده است. اجباری در پذیرش نداشتیم، اما پذیرفتیم و همه راضی هستیم. معمولا جوانان در زمان ازدواج بیشتر به فکر محاسن اخلاقی همسر و خانواده همسر هستند و معیارهای کلی، اما جواد علاوه بر اینها به خیلی دغدغه فرزندانش را هم داشت و تربیتشان. به او میگفتم با شناختی که از دختر مورد نظر مادر داریم، خیالش راحت باشد که انتخاب بسیار خوبی است. او هم توکل کرد و همه چیز را به خدا واگذار کرد.
لبخند کمرنگی روی صورت جلال مینشیند. شاید برای خشنودی از خوشبختی برادر و شاید توأم با حسرت نبودن برادر.
آن روزها من دانشگاه را تمام کرده بودم و دوران آموزشکده تخصصی مرکز پیاده شیراز را برای دوراه سربازی میگذراندم. جواد در تدارک عروسی بود. قرار بود دو روز زودتر از پایان دوره، مرخصی من نهایی شود و به عروسی برسم، اما نشد و فرماندهام با وجود اینکه از قبل هم میدانست، مرخصیام را امضا نکرد. کلی غصه خوردیم، هم من و هم جواد. جواد حتی برایم بلیط هواپیما هم گرفته بود. قرار بود ظهر از شیراز پرواز کنم و عصر همینجا و در همین خانه پدری مراسم عروسی را برپا کنیم.
جمله آخر را که میگوید، نفس عمیقی میکشد و در و دیوار خانه را نگاه میکند. انگار که باور ندارد عروسی و عزای جواد در همین خانه برگزار شده است.
زندگی مشترکش که آغاز شد، حکم انتقالش به تهران را دادند دستش. بدون هیچ شکایتی بار و اثاث مختصری جمع کرد و راهی تهران شد. خانوادهاش مشهد بودند، اما خودش رفت. بدون شکایت، اما با دلتنگی زیاد برای همسر و خانوادهاش. چند سال بعد از تولد دختر اولش به مشهد منتقل شد. دو سه سالی مشهد خدمت کرد و بعد به زاهدان منتقل شد. آنجا هم بار و بندیل مختصری جمع کرد و تنها رفت. چقدر دلتنگش میشدم وقتی میرفت. همه دلتنگش بودیم. از همسر و فرزندانش گرفته تا مادر و پدر. اما هر بار برای خداحافظی میآمد، لبخند به لب داشت و با شوخی و خنده میرفت تا مبادا غم به چهره مادر بنشیند. شاید فقط من میدانستم توی دلش چه میگذرد. چند سال زاهدان بود، دوباره به مشهد منتقل شد، بعد هم به خواف و دوباره به مشهد. آخرین باری که به مشهد آمد، به عنوان رئیس پلیس موادمخدر مشهد مشغول به کار شد.
جلال لب میگزد و سر به چپ و راست میچرخاند از عاقبت آنچه گذشت و ماتمی که قرار نیست به این زودیها رختش را از این خانه بردارد و برود.
انگار رسم نانوشتهای است، وقتی قرار به صحبت از شهید میشود، همه خوب میگویند و محاسن شهید برجسته میشود، اما جواد واقعا بین همه ما بینظیر بود. محبت و طرز صحبت با همسرش به گونهای بود که انگار همین دیروز عقد کردهاند؛ صمیمی و سرشار از محبت و اعتماد. با دخترانش خیلی رفیق بود، با بچههای من هم خیلی خوب و عجین بود. در مراسم شهادت جواد حتی همسر من هم خیلی بیتاب بود و میگفت انگار برادر از دست دادهام. انگار نبودنش راه نفس همه ما را گرفته است.
جلال سر به زیر انداخته. برای لحظات طولانی این سکوت ادامه دارد و هیچ کس مایل به شکستنش نیست.
از سختی کار هیچ وقت گلایه نکرد. میگفتم با توجه به سابقه و تحصیلاتی که داری، در پست حساس و پرخطری مشغول هستی. همیشه جواب اولیهاش یک حرف تکراری، اما پر معنا بود: «من عاشق شهادتم. اگر در این راه بتوانم حتی یک جوان را متوجه اشتباهش و آلوده شدن به مواد مخدر بکنم، بارِ آخرتم را بستهام.» او در جریان خیلی از فتنهها ثابت قدم بود. با خیلی از نوجوان و جوانان در این سالها صحبت کرده بود و خیلی خوب به فکر و اندیشه آنها مسلط بود. در ماجرای سال ۸۸، سال ۹۸، سال ۴۰۱ و اغتشاشات اخیر، وقتی صحبت میکردیم میگفت عمده این مشکلات از ناآگاهی نوجوانان و جوان و هیجان بالای آنها است. اگر بتوان هیجان آنها را کنترل کرد و واقعیتها را با زبان درستی برای آنها توضیح داد، قطعا این فتنهها شعلهور نمیشود. بیشتر از برخوردهای قهری، مایل به گفتوگو و مصالحه بود. یادم میآید در سال ۱۴۰۱ میگفت یکی از شبها در خیابان راهنمایی بین دو گروه گیر افتاده بود؛ یک سمت مردم و نیروهای بسیجی بودند و سمت دیگر افرادی بودند که مایل به ایجاد تنش و اغتشاش بودند. با هر دو طرف صحبت کرده بود و کلی دلیل و استدلال آورده و توانسته بود از درگیری و اغتشاش جلوگیری کند. در جریان اغتشاشات اخیر نیز یکی از شبها جواد و نیروهایش در میدان فلسطین گیر افتاده بودند، در حالی که فقط تمام ادواتشان تفنگهای پینت بال و گاز اشکآور بود. جواد با زحمت توانسته بود نیروهایش را از مهلکه بیرون بیاورد. آن شب رفته بود تا چند نفر از لیدرهای خودفروخته را شناسایی کند.
بیست و یکم دی ماه بود. از صبح دو بار با جواد صحبت کرده بودم. گفته بود امشب اوضاع آرامتر است، اما باز هم بهتر است که بیرون نروید. صبح همان روز پیگیر حقوقی فروشگاهم بودم که اغتشاشگران به آتش کشیده بودند. همسرم پرستار بیمارستان است چند باری تلفنی صحبت کرده بودیم. حال جسمی و روح خوبی نداشتم. آن روز مرخصی گرفته بود و با سرم به خانه آمده بود تا وضعیتم بهتر شود. ساعت حوالی ۹ شب بود. همسرم سوزن سرم را به دستم زد و من روی تخت دراز کشیده بودم. حدود ۱۰ دقیقه گذشته بود که برادرم مجید تماس گرفت. همسرم با چهره پریشان از اتاق بیرون رفت. برادرم از همسرم پرسیده بود آیا پزشک آشنا در بیمارستان فارابی سراغ دارد؟ و همسرم میگفت به کجای بدنش خورده؟ و بعد آماده شد تا به بیمارستان برود. کلی التماس کردم تا ماجرا را گفت که جواد تیر خورده بود. با هم و با دلی پر از آشوب و غوغا از خانه بیرون رفتیم. مجید زودتر از ما به بیمارستان رسیده بود. تماس گرفت و گفت که همه چیز تمام شده است. اما من و همسرم باور نداشتیم. به بیمارستان که رسیدیم، همسرم به سراغ رئیس بیمارستان رفت و با فریاد گفت آقای دکتر مریض من چه وضعیتی دارد؟ و دکتر سری به تأسف تکان داد و چشمهایش به زمین دوخته شد؛ و آنجا بود که فهمیدم جواد دیگر نیست. جواد عزیزم ما مصداق بارز فراز آخر سجده زیارت عاشورا بود: «الذین بذلوا مهجهم دون الحسین».
همسر برادرم شب اول خیلی بیقرار بود. دینا دختر بزرگ برادرم وقتی بیتابی مادرش را دید خواهرش کیانا را به خیاط برد و گفت: «خواهرجان برای اینکه مامان اذیت نشود، پیش مامان گریه نکن. مامان که نبود بیا اتاق من و با من گریه کن.» این را خودم به چشم دیدم و شنیدم. کیانا هم برای کاهش رنج مادرش حتی یک بار جلوی او گریه نکرد. من و برادرم مجید با هم یک قرار ثابت گذاشتهایم؛ اینکه وقتی دور هم جمع شویم اول دختران برادرم را ببوسیم و بعد بچههای خودمان را. (بغض جلال میشکند و با صدای بلند گریه میکند.)
قرار بود دو سه روز بعد منزل استیجاری را تحویل بدهند و منزل استیجاری جدید را تحویل بگیرند. عصر همان روز به دخترش گفته بود امشب زودتر میآیم. اما دوباره از او خواستند به کلانتری الهیه که وظیفه تأمینش با نیروهای تحت فرمان جواد بود سرکشی کند. قرار بود برای شناسایی لیدرهای اغتشاش منطقه صیاد شیرازی هم وارد عمل شود. ظاهرا دو نفر شناسایی شدند که کوکتل مولوتوف و مواد آتشزا به همراه داشتند. در تماس با فرمانده انتظامی مشهد مشخصات دو اغتشاشگر را اعلام کرده بود. قرار بر دستگیری بود، اما در حاشیه بولوار وکیلآباد و انتهای دیوار هتل پارس، در نزدیکی یک کوچه، جواد از فاصله نزدیک هدف گلوله قرار گرفت.
چند روز قبل از شهادتش به فروشگاه من آمده بود. اغلب اوقات یا مسلح نبود و یا با تفنگ خالی از فشنگ میآمد. به او گفتم چرا بدون تفنگ میآیی؟ چرا تفنگ بیفشنگ به همراه داری؟ میگفت من آدم شلیک کردن نیستم.
برای شهادت همیشه منتظر بود. بارها از زبانش شنیده بودم. میخندیدم و میگفتم بیخیال، شهادت برای از ما بهتران است. حتما آپشنها و سطوحی دارد که به من و تو نمیخورد. میخندید و میگفت شاید قسمت ما هم شد.
جواد انگار به دنیا آمده بود تا روزی شهید شود. در کارش بسیار منظم و سختکوش بود. رشته تحصیلیاش ریاضی و بسیار هم درسش خوب بود. کنکور داد و مهندسی گاز در آزاد قوچان قبول شد. دوست داشت دانشگاه سراسری درس بخواند. من آن زمان در دانشگاه آزاد یزد درس میخواندم. جواد به این فکر میکرد که تأمین مالی دو فرزند دانشگاه آزادی برای پدر سخت است، این شد که راهی خدمت شد. مدتی بعد هم در کنکور دانشگاه افسری شرکت کرد و به عنوان انتخاب اول قبول شد. در دانشکده هم جزو بهترینها بود. قدرت و آمادگی بدنی بسیار بالایی داشت و در مسابقات نیروی انتظامی شرکت میکرد و همیشه جزو نفرات برتر تیم بود. زمان دانشجویی هم جزو دانشجویان مورد اعتماد فرمانده گروهان و گردان بود. در زمان خدمتش در تهران هم رئیس کلانتری به شدت از او راضی و جزو افسرانی بود که در زمینه کارش بسیار مطالعه روانشناسی داشت. دورههای حقوقی را هم گذرانده بود و میدانست چگونه باید برای احقاق حق یک فرد مظلوم گزارش بنویسد. بعد از شهادتش که برای برخی پیگیریها با معاونان دادستان صحبت میکردم. همه از قانونمنداری و اشراف سطح برادرم به قانون میگفتند.
بعد از خبر شهادت، حجم زیادی از فشار روحی و روانی روی شانههایمان سنگینی میکرد. وقتی در تدارک برگزاری مراسم برادرم بودیم، خیلی از جاها کار پیش نمیرفت. قرار بود برای مراسم هفتم جواد سالن یا رستوران رزرو کنیم، اما همه جا پر شده بود. چهارشنبه بود و جمعه مراسم هفتم بود. نه جایی رزرو شده بود و نه کارت مراسم را چاپ کرده بودیم ساعت ۲ همان روز هم در مسجد مراسم داشتیم. بریده بودم. فشار روحی و ضعف بدنی هم داشتم. شروع کردم با صدای بلند حرف زدن با جواد و از او خواستم همراهی کند تا مراسمش آبرومندانه برگزار شود. مسجد که تمام شد، یکی از بهترین سالنهای شهر هماهنگ شد. چاپ کارتهای مراسم هم برای خودش قصه جالبی داشت. به یکی از چاپخانههای قدیمی و معتبر شهر رفتم. فردایش روز شهادت امام موسی ابن جعفر (ع) بود و آن چاپخانه روزهای عزاداری هم تعطیل بود. سفارشم را که اعلام کردم، مدیر چاپخانه اصلا سرش را هم بالا نیاورد و گفت فردا تعطیلیم، فردا شب میتوانیم برسانیم. اصرار کردم که حتما باید برای فردا ظهر کارتها به دستمان برسد تا بتوانیم در مسجد توزیع کنیم. او هم بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، همانطور که حساب و کتابهایش را تکمیل میکرد، دوباره گفت که فردا تعطیلیم، حالا هم دیر وقت است و داریم تعطیل میکنیم. ناامیدانه از جایم بلند شدم و گفتم: مجلس برادرم است؛ شهید شده است. تا اسم شهادت را آوردم سرش را بالا آورد و اسم و رسم برادرم را پرسید. گفتم و عکس جواد را هم نشانش دادم. گفت به حرمت نام شهید چشم. بعد همکارانش را صدا کرد، همه آمدند. ماجرا را توضیح داد. همه صلوات فرستادند و شروع به چاپ کردند. نه و نیم فردا صبح تماس گرفت و آدرس خواست برای ارسال کارتها. کارتها که رسید برای تشکر و پرداخت هزینه پیک موتوری تماس گرفتم، اما فقط گفت مهمان ما باشید.
پرسشهای ما تمام شده، اما قطعا خانواده شهید کشاورز که عزیزشان در اعتراضات دی ماه امسال توسط اغتشاشگران به شهادت رسید، دنیایی از حرف دارند که ناگفته میماند و رشته این دیدار با خداحافظی ما قطع میشود.