به گزارش شهرآرانیوز؛ حماسه و مقاومت؛ در آهنی، دیوارهای خط خطی شده، زمین سیمانی سرد، پتوهای خونآلود و چرکی با بوی تعفن؛ اینها فقط گوشهای از سلولهای انفرادی بود که بانوی ۱۸ ساله حدود ۳۶۵ روز در آنجا حبس بود؛ بانویی که از یک طرف نگران طفل ۱۸ ماههاش بود که آغوش مادر را بهانه میگرفت و از طرف دیگر نمیدانست در زندانهای ساواک چه بلایی سر همسرش آوردهاند. بانوی مبارزی که در سلول انفرادی تنگ و تاریک حتی نمیدانست شب است یا روز، اما با این حال این سلول برای او پناهگاه و حصاری بود در مقابل روبهرو شدن با ساواکیها؛ طوری که حاضر بود تا آخر عمرش در سلول انفرادی بماند، اما یک دقیقه هم چهره کریه و وحشتناک ساواکیها را نبیند.
در چهلو هفتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، پای صحبتهای «پروین سلیحی» مینشینیم؛ بانویی که دوشادوش همسر شهیدش دکتر «مرتضی لبافینژاد» با رژیم پهلوی مبارزه کرد و حتی به قیمت اینکه بیش از ۲ سال طفل خردسالش را نبیند.
در ابتدا میخواهیم از ازدواج با دکتر لبافینژاد، ویژگیهای اخلاقی و علمی او و آغاز مبارزات با رژیم پهلوی صحبت کنید.
بنده در سال ۱۳۵۱ افتخار آشنایی و سپس همسری با شهید دکتر «مرتضی لبافینژاد» را پیدا کردم. زندگی مشترک ما حدود ۲ سال و نیم بود که بعد هم پسرمان به دنیا آمد.
همسرم فارغالتحصیل دانشگاه تهران بود و در هر دو مرحله ورود و خروج از دانشگاه، حائز رتبه اول شد. این موفقیتها امکان ادامه تحصیل او در آمریکا را فراهم میکرد، اما شهید لبافینژاد به دلیل تقید عمیق به مرجعیت حضرت امام خمینی (ره) و داشتن روحیهای انقلابی و سرشار از شور مبارزه، در آن دوران خاص، حاضر به ادامه تحصیل نشد. او آرام و قرار نداشت. تحمل شرایط آن دورانِ همراه با خفقان، ظلم، جنایت و فساد، برای انسانی همچون دکتر لبافینژاد که دارای معرفت، شناخت، اعتقاد راسخ و حس مسئولیتی مترتب بر آن بود، بسیار دشوار میکرد. او اصلا دنبال ارتقای زندگی شخصی خودش نبود و تمام هستی خویش را فدای آرمانهای والا کرد. بنده نیز افتخار همراهی با او در فعالیتهای مبارزاتی را داشتم.
چه سالی توسط ساواک دستگیر شدید؟
من و دکتر لبافینژاد در سال ۱۳۵۴، با فاصله ۲۴ ساعت دستگیر شدیم. شهید لبافینژاد پس از ۶ ماه تحمل شکنجههای بسیار سخت و طاقتفرسا، تیرباران شد. حتی پس از شهادت، رژیم از تحویل پیکر او به خانواده واهمه داشت، چرا که میترسید محل دفن دکتر، به کانونی برای تجمع و افزایش آگاهی مردم تبدیل شود. به همین دلیل پیکر مطهر او را به خانواده ندادند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مطلع شدیم که پیکر شهید لبافینژاد را در دریاچه نمک قم انداختهاند. متأسفانه تاکنون از محل دقیق دفن او بیاطلاعیم.
در زندان با دکتر لبافینژاد ملاقاتی داشتید؟
بله، در یکی از همان ملاقاتهای تحت نظر، همسرم را دیدم که وضعیت جسمی بسیار ناجوری داشت و آثار شکنجه بر او کاملاً مشهود بود.
شما صاحب یک طفل ۱۹ ـ ۱۸ ماهه بودید. قاعدتاً تحمل شرایط برای یک مادر خیلی سخت میشود. دلتنگی برای فرزند از یک طرف و از طرفی هم در طول شبانهروز نمیدانستید فرزندتان در چه حالی است. در آن روزها فرزندتان را هم میدیدید؟
من ممنوعالملاقات بودم. در تمام آن روزها از فرزندم و خانوادهام بیخبر بودم. هنگامی که بازداشت شدم، پسرم تنها یک سال و نیم داشت. در روزهای اول به قدری گریه میکرد و بیتاب بود که به خانوادهام گفته بودند، امیدی به زنده ماندنش نیست. نه غذا میخورد و نه آرامش داشت. من از یک طرف درگیر شکنجههای سخت و بازجویی ساواک بودم، از یک طرف نگران دکتر لبافینژاد و دلتنگ پسرم.
وقتی از زندان بیرون آمدم، پسرم ۳ ساله بود و مرا نمیشناخت. چون در آن ۲ سال، ممنوعالملاقات بودم و هیچ ارتباطی با خانواده نداشتم. به او میگفتند این مادرت است و او با تعجب میخندید و میپرسید: «پس مادرم تا حالا کجا بوده؟!» کمکم متوجه شد. من یک سال در سلول انفرادی کمیته شهربانی و یک سال در زندان اوین بودم. فقط یک بار مادرم موفق به ملاقات شد، اما حال من آنقدر بد بود که بعداً شنیدم او تا ماهها پس از دیدن من، بیمار و بستری بود. از این بابت بسیار ناراحت شدم.
شما در زمان دستگیری سن و سالی هم نداشتید؛ روند محاکمه به چه صورت بود؟
بله، من در زمان دستگیری، ۱۸ سالم نشده بود. پس از طی شکنجهها و بازجوییهای مفصل، به دلیل فعالیتهای مبارزاتی، ابتدا به اعدام محکوم شدم. اما با رسیدگی در دادگاه اطفال، این حکم به حبس ابد تقلیل یافت. دوران محکومیت را به مدت دو سال در سلول انفرادی گذراندم؛ یک سال در کمیته شهربانی [مکانی که امروز با نام موزه عبرت شناخته میشود]و یک سال در زندان اوین. نهایتاً در سال ۱۳۵۶ به خانه برگشتم.
برای یک خانم با شرایط خاص جسمی و ضعف بدنی خیلی سخت است که در سلول انفرادی حبس باشد. کمی از فضای سلول برایمان بگویید.
سلول انفرادی، فضایی بسیار کوچک، حدود یک و نیم در یک متر داشت. روی زمین، زیلوی کهنه و متعفنی پهن بود که آثار چرک و خون بر آن دیده میشد. همه وسایل، فقط دو پتوی سربازی کثیف و بدبو بود که هم زیرانداز بود و هم بالش. از همه سختتر، فقدان نور طبیعی بود؛ به طوری که شب و روز از هم قابل تمایز نبود. برای خواندن نماز در وقت شرعی، باید دقت میکردم و از روی نوع غذایی که میآوردند مثلا صبحانه، ناهار یا شام، زمان را حدس میزدم.
روز اول، آنقدر فضای کوچک و تاریک بود که احساس کردم دارم خفه میشوم. اما بلافاصله به خودم نهیب زدم که این تازه اول راه است و نباید بیتابی کنم. حتی سیلی به صورت خودم زدم تا هوشیار بمانم و بدانم کجا آمدهام و چه آیندهای در پیش رو است. پس از هر بازجویی، وقتی مرا به همان سلول برمیگرداندند، خدا را شکر میکردم و میگفتم: «خدایا، این بهشت را از من نگیر. حاضرم تا آخر عمر در این سلول بمانم، ولی حتی یک دقیقه با آن جلادها مواجه نشوم.» این را گفتم تا عمق فجایعی که در اتاق بازجویی رخ میداد، قابل تصور شود.
در آن شرایط بسیار سخت، چه عاملی به شما نیرو و امید میداد؟
تنها چیزی که واقعاً میتوانست به ما آرامش و امید بدهد، توکل به خدا بود. البته این نکته را هم بگویم که من و همسرم از قبل خودمان را برای چنین روزهایی آماده کرده بودیم. این آمادگی ذهنی، اتفاق ناگهانی نبود. از زمانی که پا در این مسیر گذاشتیم، سعی کردیم همواره آماده هر اتفاقی باشیم؛ تا جایی که در خانه، با هر صدای زنگ در میگفتیم: ساواکیها هستند؛ تا خلافش ثابت شود. ما هر لحظه منتظر بودیم.
یکی از توصیههای مهم همسرم به من، حفظ آیات قرآن بود. میگفت: در زندان به کتاب و ادعیه دسترسی نداریم. بنابراین، آیاتی را که میتوانست در آن تاریکی بیشتر به داد آدم برسد، حفظ کردیم. آن آیات در سلول، تکیهگاه و مایه قوت قلب ما بودند. ما کمک میخواستیم و ادعا نمیکنم که آن شرایط، قابل تحمل بود. اگر لطف و کمک خدا نبود، شاید تحملش غیرممکن میشد. من به عینه حس میکردم که وقتی آدم در مسیرش استقامت کند و از وظیفهاش تخطی نکند، کمک خدا هم شامل حالش میشود.
درباره بازنمایی آن دوران در قالب موزه و نیز انکار و تحریف وقایع توسط برخی عاملان آن زمان، چه نظری دارید؟
حقیقتاً باید بگویم که بازگو کردن حتی ذرهای از خباثت ساواکیها کاری است دشوار. بنده چه در ارتباط با خودم، همسرم و چه دیگر زندانیانی که میدیدم و مشاهده میکردم، با ابعادی از این فجایع مواجه بودم. امروز میبینم موزهای برای بازنمایی آن وقایع ترتیب داده شده و هدف این است که آن فجایع به نوعی بازگو و به تصویر کشیده شود. اما برای بنده و امثال من که آن شرایط را به طور مستقیم درک کردهایم، حتی این صحنههای بازساخته شده نیز به هیچ وجه نمیتواند واقعیت مطلق آن وقایع را منتقل کند.
نکته شگفتآور و تأسفبار برای من این است که کسانی که دستاندرکار آن جنایتها بودند و امروز سالها از آن ماجراها گذشته، چگونه به خود اجازه میدهند که به تحریف و تطهیر گذشته خود بپردازند و با شجاعت، جسارت و پررویی تمام، بخواهند پردهای بر روی حقیقت بکشند؟! گویا نمیدانند که تاریخ را هیچکس نمیتواند محو کند. حقیقت به اشکال گوناگون خود را اثبات میکند و شاهدین این ادعاها، الحمدالله، هنوز زنده هستند؛ کسانی که آثار شکنجهها و ضربهها بر بدنهایشان باقی است.
علاوه بر این، کسانی که پس از پیروزی انقلاب دستگیر و به دادگاه رفتند، خودشان به آنها اعتراف کردند، اظهار پشیمانی کردند و حتی از کسانی که بر آنان ستم رفته بود، طلب بخشش میکردند. حقیقت این است که جرم آنان، هیچگاه بخشودنی، فراموشکردنی یا قابل اغماض نیست.
کسانی که دنبال تطهیر ساواک هستند، شاید آنان برای دلخوشی خود یا با این تصور که مردم ما درکی از تاریخ یا اطلاعات کافی ندارند، میپندارند میتوانند فریب دهند، اما این توهمی بیش نیست. حقایق و ماهیت ساواک هرگز قابل کتمان نخواهند بود.
شما شرایط خاصی برای آینده داشتید. همسر دکتر بود، خودتان در آغاز جوانی بودید با یک فرزندی که میتوانستید در کنارش کِیف کنید. چه عاملی شما را وارد این عرصه مبارزه کرد؟
علت اصلی ورود ما به این عرصه، شرایط بسیار غیرقابل تحملی بود که بر جامعه حاکم بود. ما این وضعیت را توهینی بزرگ به خود و ملتمان میدیدیم که در کشوری مسلمان و شیعه، حاکمیتی توسط استکبار جهانی تحمیل و انتخاب شده باشد. این اصل، نقطه آغاز حرکت ما بود.
در رژیم پهلوی، مردم هیچ حق دخالتی در تعیین سرنوشت خود نداشتند. حاکمان به خود این حق و اجازه مطلق را داده بودند که به عنوان پادشاهانی تحمیلشده توسط بیگانگان، بر این کشور حکومت کنند. جالبتر آنکه، آنان حتی برای آینده نیز به جای مردم تصمیم میگرفتند و ولیعهد انتخاب میکردند. گویی میخواستند اعلام کنند که حتی پس از مرگشان نیز مردم حق انتخاب جانشین را ندارند و همه چیز از پیش تعیینشده است. تصور کنید پادشاهی، پسر هفتـ هشتسالهای را که فاقد هرگونه درک و عقلی است، به عنوان ولیعهد منصوب میکند، بدون آنکه نیازی به کسب اجازه یا احترام به نظر مردم ببیند. کوچکترین تأمل در این موضوع نشان میدهد که این رویکرد، بزرگترین جرم و خیانتی است که میتوان در حق یک ملت روا داشت.
بر پایه همین تفکر و روش بود که رژیم پهلوی کشور و تمام داراییهایش را ملک مطلق خود میپنداشتند و به راحتی و آزادانه، هرگونه که میخواستند، به تصاحب و مصرف ثروتهای ملی میپرداختند. این منابع عظیم، صرف فساد و فحشا و امور شخصی دربار میشد. حتی برخی از درباریان در خاطرات خود به این موضوع اعتراف کردهاند که گاهی از میزان فساد گسترده در سیستم حاکم شرمنده میشدند. پرداختن به جزئیات هر بخش از این فساد، نیاز به ساعتها و روزها گفتوگو دارد. خوشبختانه بسیاری از این واقعیات، از زبان خود عاملان آن دوران نیز نقل و اعتراف شده است.
من به عنوان شاهد آن دوران، امروز خوشحالم و خدا را شاکرم که به لطف پروردگار، از نعمت آزادی و استقلال برخورداریم. بیگمان کشورمان با چالشهایی مواجه است، اما این امید و افتخار را داریم که این مشکلات را با دستان خودمان و بدون دخالت بیگانگان حل خواهیم کرد. این تغییر، اتفاقی بسیار بزرگ است و کسانی که آن شرایط سابق را درک کردهاند، شاید بیش از دیگران قدر این نعمت الهی را بدانند.
منبع: فارس