صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

چند خرده روایت از حس وحال سفره های افطاری ساده مشهدی‌ها | همدلی با طعم نان و خرما

  • کد خبر: ۳۹۵۶۳۶
  • ۰۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۲:۳۳
به چند نفر پیام می‌دهم، با چند نفر تلفنی گپ می‌زنم و بعد هم تصمیم می‌گیرم راهی کوچه پس کوچه‌های شهر شوم تا حس وحال آدم‌ها و سفره‌های ساده و بی تکلف افطار را روایت کنم که از راسته بازار تا خلوت کوچه‌های بن بست مشهد به راه است.

به گزارش شهرآرانیوز؛ به چند نفر پیام می‌دهم، با چند نفر تلفنی گپ می‌زنم و بعد هم تصمیم می‌گیرم راهی کوچه پس کوچه‌های شهر شوم تا حس وحال آدم‌ها و سفره‌های ساده و بی تکلف افطار را روایت کنم که از راسته بازار تا خلوت کوچه‌های بن بست به راه است.

اذان مغرب که‌ می‌گویند، شهری که تا لحظه‌ای پیش در شتاب و هیاهو بود، نفس عمیقی می‌کشد. در این یک لحظه، همه چیز آرام می‌گیرد؛ دستی که لیوان چای را به میهمان ناشناس تعارف می‌کند، انگشت‌های کوچکی که به نیت باز کردن روزه، به سمت خرما دراز‌ می‌شود و بخاری که از دیگ‌های کوچک و بزرگ در این گوشه و آن گوشه شهر بلند است. قبل از حرکت، آدم‌ها را برای گفت‌و‌گو دسته بندی می‌کنم؛ آن‌هایی که سردوگرم روزگار را چشیده‌اند تا سال اولی‌هایی که روزه گرفتن تازه واجبشان شده است. مسیر هم مشخص می‌شود.

افطاری برای رهگذران

شهر حس فوق العاده‌ای دارد؛ شیرین و وصف نشدنی. هم حال وهوای ماه مبارک رمضان را دارد و هم تکاپوی رسیدن بهار. پیامکی تازه، صفحه تلفن همراهم را روشن می‌کند: «یکی از خانم‌های محله ما، یک میز بیرون خانه گذاشته برای افطاری رهگذران، یا سوپ است، یا فرنی و ...»

مسیر را به سمت حرم مطهر ادامه می‌دهم. هوای شهر خنک و ملس است. بوی غذا برخی کوچه‌ها را برداشته است. چشم هایم را‌ می‌بندم و قُل‌های ریز دیگ سوپ، پیش چشمم می‌آید که روی اجاق آشپرخانه به دل می‌جوشد؛ پر از جعفری و لیموی تازه و کنارش، ریحان‌های پاک شده و سبزی و خرما و زولبیا و....

قصه نخ و سوزن و سفره افطار

داخل خیابانی هستیم که چند متر آن طرف‌تر ختم می‌شود به میدانی که نماد دل گرم کننده‌ای برای اهالی این محله دارد: بنای تاریخی گنبدسبز. نور چراغ‌های روشن آن، آرامش حال خوب کنی دارد. صدای ترتیل قرآن از مغازه‌ای به گوش می‌رسد. زن میان سال پشت چرخ، پا روی پدال گذاشته است و گوش به قرآن دارد.

با یک سلام واحوال پرسی کوتاه می‌ایستم در چهارچوب در و باب گفت‌و‌گو را باز‌ می‌کنم. او هنر خیاطی را خرج دوختن لباس نظامی کرده است. عمری پانزده ساله را همین جا مشغول بوده است. می‌گوید: این راسته همه این حرفه را دارند. نگاهی به ساعت روی دیوار می‌اندازد؛ کم کم باید آش سماقی را که از شب قبل برای افطار بار گذاشته است، بگذارد گرم شود.

زیپ ساک را که باز‌ می‌کند، خوش سلیقگی از آن بیرون می‌ریزد. همه چیز مرتب روی هم چیده شده است؛ یک ظرف پر از سبزی و نان‌های برش زده و... می‌گوید: تصمیم داشتم افطار را خانه باشم؛ کنار خانواده و بعد از آن برگردم و کار را دنبال کنم، اما نمی‌شود. همین جا با خواهرزاده‌ام روزه مان را باز‌ می‌کنیم. خیلی از کسبه این طور هستند و غالبا در مغازه، روزه شان را باز‌ می‌کنند. چای و خرما بین همه سفره ها، مشترک است. بعضی‌ها هم چرب ترش می‌کنند؛ مثل افطاری امشب من.

میزبانی مساجد از نمازگزاران

در مسیر، پیامک‌ها را مرور می‌کنم. هر شماره‌ای که‌ می‌افتد، نام مسجدی همراهش هست. میزبانانِ ۵۰، ۱۰۰ و ۱۵۰ و تا ۲۰۰ نفر و... با خودم فکر می‌کنم پذیرایی میهمان کار ساده‌ای نیست، حالا فکر کنید هر شب قرار باشد میزبان این جمعیت باشند.

ابوالفضل حسین زاده، نوجوان است؛ به گمانم شانزده، شاید هم هفده ساله. سن وسالش خیلی اهمیت ندارد، مهم شور و شوق و اشتیاقش است. بسته‌های افطاری را برای نمازگزاران آماده می‌کند. امروز که تنهاست، اما بچه‌های دیگر هم کمک دست هستند. مسجد بهمن خیلی بزرگ نیست. هر شب بین پنجاه تا شصت نفر میهمان دارد.

بین سلام وعلیک‌هایی که ابوالفضل در همان فاصله کوتاه با چند نفری دارد، یک نفر جلو می‌آید و او را با نام کوچک صدا می‌زند. می‌گوید: برای احتیاط چند بسته دیگر هم اضافه کن!

حاج احمد احمدی، بانی افطاری‌های شبانه مسجد است. «البته خیلی ساده و مختصر» خودش این را‌ می‌گوید و ادامه می‌دهد: این نان و پنیر و سبزی، ارزش حرف زدن ندارد که. شادی اش باشد برای اموات و کسبه‌ای که حالا بین ما نیستند.

فاصله مغازه لوازم یدکی حاج احمد با مسجد، چند گام بلند است. چند نفر از کسبه از صبح به فکر جفت وجور کردن بسته‌ها هستند. سبزی را شسته و آماده شده می‌خرند و ردیف کردن دیگر چیز‌ها هم کاری ندارد. یک شب حلوا و خرما و نان است و شب دیگر، پنیر و سبزی و به قول حاج احمد، گاهی هم چرب‌تر می‌شود. می‌خندد و‌ می‌گوید: گردو هم بینش پیدا می‌شود. برخی‌ها از نیم ساعت مانده به اذان، آمده‌اند و مشغول قرآن خواندن هستند.

حاضران در صف‌های نامنظمی نشسته‌اند. تجربه ثابت کرده است تا وقت نماز، صفوف مرتب نمی‌شود. صدای بگووبخند بلند است. پیرمردی عصازنان وارد می‌شود و به مردی که روی صندلی نشسته است، می‌گوید: صندلی را از کجا آورده‌ای؟ مرد می‌خندد و‌ می‌گوید: از هر جایی که تو این عصا را آورده‌ای! حاج احمد راست می‌گوید: سفره‌های افطار هرجوری باشد، رنگ ولعابی متفاوت‌تر از دیگر سفره‌ها دارد.

وقت رفتن و خداحافظی، ابوالفضل بدرقه مان می‌کند و آدرسی کف دستمان می‌گذارد و‌ می‌گوید: ضیافت این مسجد، ویژه و خاص است. می‌گوید جوان‌ها و نوجوان‌ها آستین بالا زده‌اند و کار دیگ را خودشان انجام می‌دهند. برنامه هر شب سوپ است و خیلی عالی. در مسیر یادم از آدرسی می‌افتد که لای کاغذ پیچیده شده و کف دستم گذاشته شده است؛ «مسجد سیدالشهدا (ع)، خیابان امام رضا۴۶.» همان جایی که ابوالفضل گفته بود ریش و قیچی را دست یک عده سپرده‌اند.

تیم خودجوش نوجوان‌ها

مسیر را کج می‌کنیم سمت عبادی۶۳، مهدیه صاحب الزمان (ع). شنیده‌ام پسر‌های ده ساله هر شب برای انداختن سفره‌ها کمک می‌کنند. یک عده پسربچه بازیگوش و شیطان کنار هم جمع شده‌اند. انگار نه انگار تا چند ساعت قبل، سروصدایشان کوچه را برداشته بود؛ حالا هر چه خادمان مسجد می‌گویند، به گوش می‌گیرند و اطاعت می‌کنند. دل آرامی ما آدم‌ها به همین لحظه‌ها برمی گردد. سفره را به سلیقه خودشان پهن کرده‌اند. اصلا طراحی خاصی ندارد.

لیوان‌های پلاستیکی پر از قاشق و ظرف‌های سوپ خوری ملامین، همان‌هایی که کنارش حاشیه آبی رنگی دارد، داخل سفره گذاشته‌اند. بعضی قسمت‌ها نان بیشتری دارد، اما کسی حرفی نمی‌زند. اینجا هم کار را سپرده‌اند دست بچه ها. غذا سوپ رشته فرنگی است. کیان و امیررضا و مهبد می‌خواهند نام هیچ کدامشان از قلم نیفتد، اما اعضای تیم خودجوش آن ها، خیلی زیاد هستند که حالا مجال گپ زدن با همه آن‌ها را نداریم.

این نذر‌ها نیاز به مراقبت دارند

قرارگاه شهدای تبیین، داخل حسینیه آیت ا... شیرازی است و گعده مبلغ ها. حسین اکبری از طلبه‌هایی است که اتفاقی ماه مبارک امسال، مسیرش به اینجا افتاده است برای تبلیغ. از حسینیه تا حرم، فاصله‌ای نیست.

خوشحال است؛ هم نمازش را به جماعت در حرم می‌خواند و هم افطار را میهمان آقاست. از آغاز تا پایان راه، پر از زمزمه و دعاست. در مسیر رفتن، هم مسجد زیاد است و هم نذری ها. اکبری از شوق آدم‌ها تعریف می‌کند: «گاه فکر می‌کنیم ما آدم‌ها خیلی از هم دور شده‌ایم و باید این ماه‌ها از راه برسند تا دل هایمان را هم زمان به هم گرم کنند» و بعد می‌خواهد تا به نماز امشب برسد و‌ می‌گوید: این نذر‌ها برای ماندن، نیاز به مراقبت دارند. خود من وقتی چرخش ملاقه‌ها را با نوحه و دعا خواندن آدم‌ها می‌بینم که برای افطاری و سحری دادن از دل مایه می‌گذارند، منقلب می‌شوم. از این حال وهوا مثل جواهری باید محافظت کرد.

فاصله مسجد فیل با ورودی نواب صفوی، خیلی زیاد نیست و مسجد، در قدیمی و کهنه‌ای دارد. از آن هاست که انگار چند دوره تاریخی را دیده است. کسبه‌ می‌گویند: خوبی همسایگی مسجد، همین است دیگر؛ نیاز نیست این همه را تا خانه برویم و برگردیم. البته مدام در حال محک زدن خودمان هستیم؛ اینکه مشتری مدار و منصف باشیم. از روی حضرت شرممان می‌آید اگر غیر از این باشد.

افطاری با طعم چند خرما و یک تکه نان

برخی‌ها انگار تنهایی بیشتر لذت می‌برند، حتی سفره هم پهن نمی‌کنند؛ مثل آن عزیز جانبازی که هر شب، یک سینی و قندان کوچک از آب نبات‌های هلی را با چند خرما و تکه‌ای نان، می‌گذارد پیش رویش و معتقد است که افطاری، ساده و خودمانی اش خوب است.

محمد غفوریان دعوتمان می‌کند برای افطار برویم مسجد امام حسن عسکری (ع) که سور وساتش را خانم‌ها از صبح چیده‌اند و سبزی از آب گرفته‌اند. میزبانان دست ودلبازند و‌ نمی‌گذارند نمازگزاری بدون اینکه افطار کند، از مسجد پا بیرون بگذارد. غفوریان می‌گوید: نزدیک افطار، آنجا جای تکان خوردن نیست. خیلی‌ها تا موقع شستن ظرف‌ها و سروسامان دادن کار‌های مسجد، می‌مانند و خاطره هایشان را تعریف می‌کنند و شوخی می‌کنند و‌ می‌خندند.

تا دلت بخواهد، رسم میزبانی در این شهر برپاست؛ از مساجد گرفته تا پارک‌ها و حسینیه‌ها و موکب‌های داخل کوچه ها. هر کسی به نوعی شریک است. اگر روزه داری دستش به دهانش نمی‌رسد، از برکت این سفره‌های افطاری ساده، بی نصیب نمی‌ماند.

هنوز دم افطار، صدای زنگ در‌های خانه‌ها به مِهر همسایه‌ها بلند می‌شود که کاسه‌ای آش و شله زرد را به تعارف آورده‌اند. این عشق‌های مشترک، بزرگ‌ترین ثروت ما در ماه عسل هستند که باید مراقبشان باشیم و آن‌ها را برای دیگران به ارث بگذاریم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.