صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

خاطرات خانواده شهدای مشهدی از روزی که میزبان رهبر شهیدمان بودند | یاد آن میهمان عزیز

  • کد خبر: ۳۹۶۹۰۵
  • ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۲۸
خانواده شهدای دفاع مقدس به زنگ‌های وقت‌وبی‌وقت از بنیادشهید برای گفت‌و‌گو و دیدار عادت دارند. اما هیچ‌کدامشان فکر نمی‌کردند آن مرتبه، مخاطب پشت خط قراری را هماهنگ کند که برای دیدار با شخص اول مملکت باشد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ اتفاق‌های مهم معمولا بایک تلفن شروع می‌شود. خانواده شهدای دفاع مقدس به زنگ‌های وقت‌وبی‌وقت از بنیادشهید برای گفت‌و‌گو و دیدار عادت دارند. اما هیچ‌کدامشان فکر نمی‌کردند آن مرتبه، مخاطب پشت خط قراری را هماهنگ کند که برای دیدار با شخص اول مملکت باشد. برای برخی‌ها یک عمر از آن دیدار گذشته است و احتمالا بین این همه سال، باید جزئیات آن را فراموش کرده باشند. 

اما هنوز هم وقتی از آن روز یادشان می‌آید، انگار بهت زده‌اند و باورشان نمی‌شود که یکی از خانواده‌های انتخاب‌شده برای میزبانی از رهبر معظم انقلاب بوده‌اند؛ دیدار‌هایی که معمولا با دعای ایشان برای شهدا، شروع و به دعا هم ختم می‌شد: «پروردگارا! به محمد و آل‌محمد (ص) ما را در برآوردن هدفی که امام‌حسین (ع) به‌خاطرش ایثار بزرگ کرد، ثابت‌قدم بفرما!» از بین فهرست چندنفره‌ای که بنیادشهید برای روایت امروز دراختیارمان گذاشته است، برخی‌ها، خانواده شهدای مشهدی جنگ دوازده‌روزه هستند که هنوز هم چشم‌انتظارند بهار بیاید و همراهش رهبر انقلاب درقالب سفر‌های نوروزی، میهمان مشهد شود و بعد هم خانه آنها را به لطف حضورش منور کند.

قولش را داده بودند که قرار است رهبر امت، نوروز ۱۴۰۵ میهمانشان باشد، حالا، اما خود او در جمع یاران شهیدش در جهانی دیگر است. انرژی مثبت متقابلی که رهبر معظم انقلاب و خانواده شهدا به‌هم می‌دادند، فصل مشترکی است که در کلام آنها می‌آید و روایت امروز ما می‌شود.

آرزویی که برآورده شد

محمدرضا قمری جانباز است؛ از مجروحان اعصاب وروان که به قول خودش، شب وروزشان یکی است و بدون دارو‌های قوی نمی‌تواند سر کند و وای به روزی که دارو دیر برسد! مجروحیت، هدیه جنگ است و او تا زنده است، عوارضش را به جان می‌خرد. تعریف می‌کند: «سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ را در منطقه بودم، اما شدت مجروحیت بعد از آن، امان نداد که بمانم و هم زمان با من، برادرم علیرضا هم در منطقه بود.

او یکی از دانش آموزان دبیرستان آیت ا... کاشانی بود که مثل هم کلاسی‌های دیگرش، درس و کتاب را کنار گذاشته بود و حضور در جبهه و دفاع را واجب‌تر می‌دانست و خیلی هایشان دیگر به مدرسه برنگشتند. داداش، یک سال بعد یعنی سال ۱۳۶۵ شهید شد. من ماندم با مجروحیت شدید از جنگ و پدر و مادری که فرزند نوجوانشان را از دست داده بودند. علیرضا، دردانه و عزیز مادر و پدرم بود و باید کاری می‌کردم تا جای خالی اش، کمتر دلتنگشان کند.»

روایت را این طور ادامه می‌دهد: خدا رحمت کند همه اموات را و پدر و مادر من را هم؛ یکی از آرزو‌های مرحوم مادرم بعد رفتن برادرم، سفر زیارتی حج بود. حقیقتا وسعم نمی‌رسید. آن قدر امروزوفردا کردم که رسید به سال ۱۳۸۵ و گفتم امسال هر طور شده باید اسمشان را برای حج تمتع بنویسم. رفتم بنیادشهید تقاضا دادم. گفتند امسال نمی‌شود و باشد به وقتش خبرتان می‌کنیم. چیزی به خانواده نگفتم ولی از شما چه پنهان، ناامید شده بودم. کارم شده بود رازونیاز با خدا. اوایل تابستان همان سال بود که از بنیادشهید زنگ زدند. خاطرم هست چند ساعت مانده به نماز مغرب وعشا بود.

زنگ زدند و گفتند بعد از نماز منزل باشید. به خیال اینکه قرار است مثل همه برنامه‌های پیش از آن باشد که سروته میزبانی به پذیرایی چای ختم می‌شد، گفتم در خدمتیم. غروب دیدم رفت وآمد در کوچه زیاد است، اما بازهم حتی یک درصد به ذهنم نمی‌رسید که قرار است میزبان رهبر معظم انقلاب باشیم. تا جایی که‌ می‌دانستم، آقا معمولا منزل خانواده‌هایی می‌رفتند که دو شهید یا بیشتر داشتند؛ بدتر از همه اینکه تدارکی ندیده بودیم. بنیادشهید به وعده‌ای که داده بود، درست و به وقت عمل کرد، ولی با یک میهمان متفاوت و منحصر‌به‌فرد. 

حضرت آقا را که بین راه پله دیدم، شوکه شده بودم.   می‌گوید: قبل از آن در دوره ریاست جمهوری شان، یک بار آمده بودند بندرعباس و از نزدیک همدیگر را دیده بودیم. اصلا فکر نمی‎کردم حافظه آقا این قدر خوب باشد. توی همان راه پله، احوال پرسی کردیم. گفتند شما اینجا چه کار می‌کنی؟ توضیح دادم و گفتم که شهید، برادر من است. خدا رحمتشان کند؛ پدر و مادرم دستپاچه شده بودند. پدرم بلند شد که برود شیرینی بخرد و گفت: آقا! تقصیر این هاست که خبر ندادند. آقا مثل همیشه خندیدند و حرف زدند. 

حال وهوای خانه مان، کلی فرق کرد. عجیب اینکه از من پرسیدند: «با من چه کار داشتی شما؟» بعد‌ها که فکر می‌کردم، از این سؤال متعجب می‌شدم. آن لحظه تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید، آرزوی پدر و مادرم برای رفتن به حج بود که آقا دستور رسیدگی دادند و همان سال، آرزوی پدر و مادرم برآورده شد.

کلام رهبر، آبی بر آتش دل مادر

خود عاشق شهادت است و به قول خودش به همین دلیل هم پسرانش را برای جبهه رفتن اذیت نکرده است، با اینکه سن زیادی نداشتند؛ دل کندن از جگرگوشه هایش و فرستادن آن‌ها به خط مقدم جبهه برایش آسان نبود، اما باورش این بود که «باید آن‌ها را به سمت بهشت هل بدهد.»

پسر اول و دوم عزت خانم زمانی سرزنده، ناصر و سعید، به فاصله چهار سال از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۵ شهید شدند. پسر اولش ناصر در جبهه بی سیم چی بود و در عملیات والفجر ۳ به شهادت رسید و هنوز هم بعد از این همه سال، مفقودالاثر است. پسر بعدی اش، سعید، هم جا پای برادرش گذاشت و درست مانند برادرش، بی سیم چی بود و در هفده سالگی هم به شهادت رسید.

خانواده روشن روان یزدی تمام قد در هشت سال دفاع مقدس ادای دین کردند و گواه آن هم شمار زیاد شهدا دربین اقوام این خانواده است. خانم زمانی، مادر شهیدان ناصر و سعید روشن روان، دو تن از سه فرزندش را فدای دفاع از میهنمان کرد. البته فرزند سومش، حمید، هم در جبهه حضور داشته است، اما توفیق شهادت نصیبش نشد. بعد‌ها همسرش نیز در حادثه منا به شهادت رسید.

داغ فرزند سخت است هر طور که باشد؛ هرچند که شهادت با عاقبت به خیری همراه است. برای خانم زمانی هم همین طور بود، تا زمانی که رهبر معظم انقلاب شخصا برای عرض ارادت به مادر این دو شهید، میهمان خانه شان شدند و چندکلامی با آن‌ها صحبت کردند. انگار که این چند کلام، آبی بود بر آتش دل این مادر شهید.  

با اینکه به اقتضای سن، برخی مسائل خیلی خوب در حافظه اش نمانده است، دیدار رهبر معظم انقلاب را هنوز خوب به خاطر دارد. می‌گوید: بعد از اتمام جنگ، زمانی نگذشت که یک روز از بنیادشهید به خانه مان آمدند و گفتند امشب قرار است به خانه ما بیایند. آن موقع خانه ما پاتوقی شده بود برای جفت وجور کردن جهیزیه دختران دم بختی که خانواده هایشان، بضاعت مالی کافی نداشتند. ازقضا همان روز یکی از روز‌های شلوغ خانه ما بود و همه وسایل مانند لحاف و... وسط هال بود.

او ادامه می‌دهد: به آن‌ها گفتم که امروز اصلا نمی‌توانم این وسایل را جمع کنم، ضمن اینکه شوهرم هم کشیک حرم امام رضا (ع) است. آن‌ها در جواب به من گفتند قرار است رهبر معظم انقلاب به خانه تان بیایند. خودمان به دنبال همسرتان می‌رویم و او را  می‌آوریم.

حاج خانم در را بست و دوباره صحبت‌ها را با خودش مرور کرد. فکر می‌کرد درست متوجه حرف آن‌ها نشده است؛ به همین خاطر به هیچ کس خبر نداد و حتی به پسر و عروسش که طبقه پایین خانه آن‌ها زندگی می‌کردند، گفت به من گفته‌اند آقا می‌خواهند به خانه ما بیایند، اما شاید اشتباه شنیده باشم. بعد از آن هم شروع به جمع وجور کردن خانه و مهیا کردن فضا برای پذیرایی از میهمان کرد.

خانم زمانی می‌گوید: عصر بود که حضرت آقا به خانه مان آمدند. من، همسر، فرزند و نوه هایم حضور داشتیم. جزئیات صحبت‌های ایشان را درست به خاطر ندارم؛ نه اینکه از یاد برده باشم، بلکه به دلیل اینکه همان لحظات، دلم می‌لرزید و شوق زیادی از حضور ایشان داشتم.  

او می‌افزاید: ایشان برایمان گل و هدیه آورده بودند، به اضافه یک قرآن که همان جا با دست خط خودشان، برایمان به یادبود نوشتند. نوه‌ام نیز چفیه‌ای برای تبرک از ایشان خواست که با مهربانی به او هدیه دادند. آقا در آن دیدار، جمله‌ای گفتند که هیچ وقت از خاطرم پاک نمی‌شود. فرمودند: «شهدا قبل از اینکه شهید شوند، به لقاءا... می‌رسند.» این سخن ایشان را این طور برداشت کردم که انگار می‌خواستند به من بگویند فرزندانت در زمان شهادت، رنج و دردی را متحمل نشده‌اند؛ زیرا به دیدار خدا رسیده‌اند.

البته خانم زمانی بار‌ها در دیدار‌های عمومی رهبر معظم انقلاب نیز حضور پیدا کرده بود و یکی از آن دیدار‌ها به شکل خصوصی‌تر در منزل ایشان بوده است که او هم به همراه همسرش، میهمان آن دیدار بودند. او‌ می‌گوید: تعدادی از مردان از مشهد، نامه‌ای به آقا نوشتند تا دیداری با ایشان داشته باشند و اجازه بگیرند که زمینی را به عنوان خانه شهید درنظر بگیرند و آن را برای امور خیریه اختصاص بدهند. ایشان هم فرموده بودند با همسران خود بیایید. تعدادمان زیاد نبود.

به تهران رفتیم و نماز را پشت سر آقا اقامه کردیم. بعد از آن نیز به منزل ایشان رفتیم. آقا آن قدر ساده و صمیمانه با ما رفتار کردند که خیال می‌کردیم به منزل فامیل خود رفته‌ایم. در همان ابتدای صحبت هم گفتند: «علت اینکه من گفته‌ام با همسران خود بیایید، این است که زنان محکم ترند.»

حاج خانم می‌گوید: بعد از شنیدن خبر شهادت ایشان، حالم خیلی بد شد و خیلی ناراحت شدم. اما ما نسلی هستیم که رفتن امام راحل (ره) را هم به چشم دیده‌ایم و‌ می‌دانیم که با وجود این اتفاقات، مملکت همچنان پابرجاست و راه شهدا ادامه دارد. ضمن اینکه غم نبودن رهبر شهیدمان، برایمان ناراحت کننده ا ست، ازطرفی ایشان نباید به نحوی غیر از شهادت از این دنیا می‌رفتند.

آقا زودتر از خودمان رسیده بودند!

از بین اعضای خانواده شهیدان ابوطالب زاده، مصطفی برای حرف زدن پیش قدم می‌شود. او پسر ته تغاری خانواده است. می‌گوید: از داداش رضا و عباس هیچ چیز به خاطرم نمانده، به جز روایت‌هایی که خدابیامرز پدر و مادرم تعریف می‌کردند. حرف، بعد از رفتن آن‌ها زیاد بود. به فاصله یک سال از هم شهید شده بودند؛ رضا سال ۱۳۶۲ و عباس یک سال بعد از آن. داغ دو فرزند در طول یک سال رخ داد و دلتنگی مادرم تمامی نداشت.

ادامه می‌دهد: خدا رحمت کند مادرم را؛ تمام سال‌های بزرگ شدن و قد کشیدن من، منتظر بود داداش عباس و رضا هم برگردند. سنگ صبورش شده بودم. من مانده بودم و واگویه‌های دلتنگی او. سال‌های سختی گذشت. بابا آرام‌تر بود، اما مادرم نه. اولین فرصتی که پیش می‌آمد، از رضا و عباس تعریف می‌کرد. خاطرم هست گاهی که دیدار حضرت آقا با خانواده شهدا رسانه‌ای می‌شد، با حسرت نگاهشان می‌کرد و دوباره حرف از رضا و عباس به میان می‌آمد و گریه‌هایی که تمامی نداشت. مادر بود دیگر؛ دلتنگی که عود می‌کرد، تمامی نداشت.

روایتش را این طور ادامه می‌دهد: نوروز سال ۱۳۸۶ بود که از بنیادشهید زنگ زدند که قرار است یکی از روز‌ها میهمان خانه ما باشند. حس ششمم می‌گفت که این قرار با قرار‌های دیگر فرق می‌کند. از خود آن‌ها هم پرسیدم آیا قرار است حضرت آقا تشریف بیاورند؟ اما کسی که پشت خط بود، حرفم را رد کرد و گفت: نه؛ یک ملاقات معمولی است؛ مثل همه قرار‌های همیشگی، آن هم به بهانه عید نوروز و احوال پرسی با خانواده شهدا. البته قرار شد زمان دقیقش را اعلام کنند.   ‌

می‌گوید: دعوت شده بودیم عروسی یکی از اقوام و تا لحظه‌ای که قرار به رفتنمان بود، خبری از زمان دقیق وعده بنیادشهید نبود. داخل مجلس بودیم که زنگ زدند آماده باشید. برایشان توضیح دادم که منزل نیستیم و باشد برای یک روز و یک وقت دیگر. اما نمی‌شد. آن ‎طور که آن‌ها حرف می‌زدند، حدس زدم میهمان ویژه‌ای است. خدا رحمت کند پدرم را؛ گفت من می‌روم خانه را جمع وجور می‌کنم و شما هم زود بیایید. او رفت و تا زمانی که من مادر را آماده رفتن کردم، کمی طول کشید.

ما که رسیدیم، همسایه‌ها از پنجره سرک می‌کشیدند. یقین کردم میهمان خاصی داریم. به این فکر افتادم که چطور پذیرایی کنیم. استرس میزبانی کردن را داشتم که فهمیدم رهبر معظم انقلاب در منزل ما هستند. دلهره و اضطرابم بیشتر شده بود؛ به خصوص وقتی که فهمیدم حدود یک ربع ساعت هم منتظر بوده‌اند که مادرم برسد. اما وقتی داخل اتاق شدیم، آرامش ایشان، مرا هم آرام کرد.

کاری کن یکبار آقا را از نزدیک ببینم

زینب نظرزاده، همسر شهید سیدحسن حسینی نژاد است؛ از شهدای جنگ دوازده روزه و حالا یک فیلم دارد به یادگار از دو هفته قبل که رفتند تهران، دیدن رهبر معظم انقلاب. می‌گوید این روز‌ها با تماشای همان فیلم کوتاه، آرام می‌گیرم. لحظه ورود آقا، لبخند و چهره نورانی شان، دلگرم مان می‌کرد به اینکه بزرگ ترمان هستند. ما ردیف سوم و چهارم نشسته بودیم. بچه‌ها همراهم بودند؛ سیده فاطمه و سیده زهرا و سیده فاطمه زهرا. دو نفرشان کنار دستم نشسته بودند.

دختر کوچکم را بلند کرده بودم و لبخند آقا را روی صورتشان می‌دیدم. دلم می ‎خواست جلوتر بروم و بگویم برای فرزندانم دعا کنند. اما نه امکانش بود نه‌ می‌توانستم حرفی بزنم. محو تماشای چهره شان بودم. خاطرم هست همیشه سر این موضوع با سیدحسن بگوومگو داشتیم. من می‌گفتم کاری بکن یک بار من آقا را از نزدیک ببنیم، اما او‌ می‌خندید و‌ می‌گفت مگر اینکه من شهید بشوم تا این اتفاق بیفتد. حالا به حرف سیدحسن رسیده بودم. توی دلم خندیدم و گفتم: تو هیچ وقت دروغ نمی‌گفتی!

دختر بزرگم که سیزده ساله است، کلی سؤال برایش پیش آمده بود که مدام از من می‌پرسید در مورد آقا و خانواده شان و... او را آرام کردم و گفتم بعد از جلسه باهم حرف می‌زنیم. فاطمه حرف جالبی زد. گفت مگر شرایط جنگی نیست و مگر دشمن نگفته حمله می‌کند؟ پس چرا آقا اینجاست، بین ما؟ تنها پاسخی که توانستم بدهم، این بود که آقا با ما فرق می‌کند. حالا چند روز است مدام آن فیلم را تماشا می‌کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که من ایشان را دیده باشم، آن هم از چندقدمی.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.