صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

مهمان عزیز | روایتی از حضور رهبر شهید در منزل شهیدان سلطانی در مشهد

  • کد خبر: ۴۰۲۰۵۲
  • ۰۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۹:۲۰
آن روز از بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند قرار است مهمان داشته باشیم. هرگز تصور نمی‌کردم قرار است چه کسی قدم به خانه ما بگذارد. عصر، دو نفر از مسئولان آمدند و آرام و شمرده گفتند: «تا نیم ساعت دیگر مقام معظم رهبری مهمان شما هستند.»

سمیرا منشادی | شهرآرانیوز، هر بار که روز پنجم فروردین از راه می‌رسد، دلم بی‌اختیار می‌رود به سال ۶۹؛ به همان روزی که برای همیشه در خاطر من حک شد؛ دقیقا زمانی که قائد امت، شهید آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای در حال عبور از حیاط منزلمان بودند و وارد اتاق مهمان شدند.

آن روز از بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند قرار است مهمان داشته باشیم. هرگز تصور نمی‌کردم قرار است چه کسی قدم به خانه ما بگذارد. عصر، دو نفر از مسئولان آمدند و آرام و شمرده گفتند: «تا نیم ساعت دیگر مقام معظم رهبری مهمان شما هستند.»

قلبم تندتر از همیشه می‌زد. مادرم سماور را روشن کرد؛ بخار چای در فضای خانه پیچیده بود و حال عجیبی داشتیم... ترکیبی از دلتنگی برای برادران شهیدم علی، حسن و حسین سلطانی و شوق دیدار امام شهید بود.

وقتی همراه پدر و برادرهایم مقابل در حیاط ایستاده بودیم، دو پاترول جلو خانه توقف کرد. ایشان بدون هیچ تشریفاتی وارد شدند؛ ساده، آرام و مهربان. همان سادگی، اولین چیزی بود که مرا تکان داد.

در اتاق که نشستیم، پدرم کنار ایشان بود و مادرم کمی پایین‌تر. آن لحظه‌ای که به مادرم اشاره کردند نزدیک‌تر بیاید... برایم یکی از زیباترین لحظات زندگی است. انگار همه سال‌های دلتنگی مادر را یک‌باره فهمیدند. مادرم آرام نشست، اما چشم‌هایش پر از نور و غرور بود و من این لحظه را هرگز فراموش نمی‌کنم.

قرار بود دیدار کوتاه باشد؛ فقط چند دقیقه. اما صحبت‌ها گل انداخت. پدرم از سرشناسان قدیمی بازار می‌گفت و ایشان با لبخندی پر از خاطره، یک‌به‌یک را می‌شناختند. سه بار همراه مهمان عزیزمان به ساعت اشاره کرد یعنی که دیر شده، اما بار آخر خودشان فرمودند: «عجله نکنید... خاطرات جوانی‌ام زنده شده.»

این جمله مثل مُهر بر قلبم نشست. آن یک ساعت و چهل و پنج دقیقه، برای من یک عمر معنا داشت. انگار در آن زمان کوتاه، خانه کوچک ما پر شده بود از احترام، خاطره، دلتنگی و آرامشی عجیب.

حالا سال‌ها گذشته…، اما هنوز هر بار که تقویم به پنجم فروردین می‌رسد، من در همان روز مانده‌ام؛ روزی که خانه ما لبریز از حضور و حرمت شد و من دوباره برادرانم را احساس کردم... انگار کنارمان بودند، درست همان‌جا.

خاطره از عباسعلی سلطانی برادر شهیدان علی، حسن و حسین سلطانی

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.