صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

دعای مشترک مسافران قطار؛ پیروزی ایران، نخستین آرزوی زائرانی است که پا به مشهد می‌گذارند

  • کد خبر: ۴۰۴۰۶۴
  • ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۳
در‌های خروجی قطار که باز می‌شود، هر کدام با چمدانی در دست یا کوله‌ای بر پشت، پله‌ها را پایین می‌آیند و پا در دیار امن امام رئوف (ع) می‌گذارند. بی‌تابی را در حرف‌هایشان می‌شود حس کرد؛ در آرزو‌هایی که با بغض بر زبان می‌آورند و در غم‌های لنگرانداخته بر قلب‌هایشان برای رهبر شهیدی که هیاهوی جنگ، فرصت عزاداری در فراقش را هم دریغ کرده است.
فرزانه شهامت
خبرنگار فرزانه شهامت

به گزارش شهرآرانیوز، قطار سوت می‌کِشد و به مسافرانی که رسیدن به مقصد را چشم می‌کشیدند، مژده می‌دهد. در‌های خروجی قطار که باز می‌شود، هر کدام با چمدانی در دست یا کوله‌ای بر پشت، پله‌ها را پایین می‌آیند و پا در دیار امن امام رئوف (ع) می‌گذارند. بی‌تابی را در حرف‌هایشان می‌شود حس کرد؛ در آرزو‌هایی که با بغض بر زبان می‌آورند و در غم‌های لنگرانداخته بر قلب‌هایشان برای رهبر شهیدی که هیاهوی جنگ، فرصت عزاداری در فراقش را هم دریغ کرده است.

چند جمله‌ای می‌گویند و می‌گذرند، بلکه زودتر به پابوس آقا برسند و درددل‌هایشان را با ایشان درمیان بگذارند. خود و گرفتاری‌های شخصی‌شان را فراموش کرده‌اند انگار و پیروزی و سربلندی ایران مظلوم و مقتدر، دعای نخست و مشترک همه‌شان است.

پس از آوارگی

مو‌های سپیدش از زیر شال سبزرنگی که به سر کرده، بیرون زده است. بانویی که ششمین دهه از عمرش را سپری می‌کند، خود را «اعظمی» معرفی می‌کند. اهل تهران است، حوالی پاسداران. پس از آنکه زندگی و چندتکه وسایلی را که داشت در بمباران دشمن صهیونی از دست داد با دل شکسته و دست و پایی که نای چندانی ندارد، راهی مشهد شد. روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار ایستگاه راه آهن نشسته است تا خستگی در کند.

هنگام آمدن به مشهد، نه کسی را داشت که بدرقه‌اش کند و نه در مقصد، کسی منتظر آمدنش بوده است. از فوت والدین و خواهر و برادرهایش مدت‌ها می‌گذرد و از آنهایی هم که مانده‌اند و یا ترک وطن کرده‌اند، سال‌ها بی‌خبر است. می‌گوید در شهر امام مهربانی‌ها هم کسی را نمی‌شناسد، جز خود آقا امام‌رضا (ع) را؛ «به ایشان پناه آورده‌ام. بلکه خودشان دستم را بگیرند و من را از این آوارگی نجات بدهند.» پیرزن اشک‌های ناخواسته‌اش را از روی گونه‌ها پاک می‌کند و مناجاتش را از همین‌جا و پیش از رسیدن به حرم امام هشتم (ع) شروع می‌کند؛ «ترامپ و متحدانش مثل امارات و عربستان، از نسل یزیدی‌ها و مأمون‌ها هستند؛ کثیف و بی‌شرم. خدا شرشان را به خودشان برگرداند و ظهور آقا امام‌زمان (عج) را برساند.»

از دیار کریمه اهل بیت (س)

پله‌های قطار را پایین آمده و به سمت سالن انتظار در حرکت است، با چند ساک پارچه‌ای کوچک، در دست. آقای عادلی ساکن قم است و هم‌جوار با کریمه اهل‌بیت (س). چند روز پیش، خانواده را به مشهد آورده و در خانه‌ای کرایه‌ای نزدیک حرم مطهر امام رضا (ع) جای داده است و اکنون که از رسیدگی به امورات مادر سالخورده‌اش در قم، آسوده شده به مشهد آمده است تا به خانواده خود ملحق شود. از آرامش دل‌چسب مشهد می‌گوید و حال و هوای مطبوعی که نظیر قم است و نمی‌گذارد اینجا حس غربت داشته باشد؛ «مشهد که می‌آیم انگار از عمرم حساب نمی‌شود. گذر زمان را حس نمی‌کنم. خانه‌ای که کرایه کرده‌ایم نزدیک حرم آقاست و پیاده می‌شود به زیارت رفت. تک‌تک قدم‌هایی که به سمت حرم برمی‌دارم، برایم لذت‌بخش است و تکراری هم نمی‌شود.»

او گریزی به شب‌های پرشور و حماسی قم می‌زند و می‌گوید: درست مثل مشهد است و شور و شعور و عشق مردم به وطن و ولایت را در اجتماع‌هایشان می‌توان واضح دید. مشهد باشم یا قم و حرم هر‌کدام از این برادر و خواهر بزرگوار بروم، فرقی ندارد. دعا می‌کنم برای همه. خیر و خوبی را طلب می‌کنم و از خدا می‌خواهم این جنگ به نفع ایران اسلامی عزیز به پایان برسد.

دنیای بدون اسرائیل

«دشمن به حوالی خانه ما در تهرانسر چند‌بار حمله هوایی کرده بود. وقتی که در قطار بودیم و عازم مشهد، اطرافیان خبر دادند باز همان محدوده، مورد حمله قرار گرفته است.» اینها را آقای ایزدی تعریف می‌کند که جنگ را نه از قاب تلویزیون، بلکه با پوست و گوشت، تجربه کرده است. او یکی از مسافران قطاری است که در خط‌۹ ایستگاه راه‌آهن توقف کرده است و مسافرانش در‌حال خروج هستند.

چمدان‌هایش را روی زمین می‌گذارد تا با فراغ بال بیشتر، از شب‌هایی برایمان بگوید که به تجمع و راهپیمایی در خیابان‌ها به صبح رسید و دعا‌هایی که با آمدن به مشهد، امید اجابتشان را بیش از پیش، انتظار می‌کِشد؛ «من و خانواده‌ام، چهار‌پنج‌روزی مهمان آقا می‌مانیم. حرف برای گفتن با حضرت بسیار است.» چند‌لحظه‌ای مکث می‌کند. خدا بهتر می‌داند که از حملات دشمن و آنچه بر سر برخی همشهریان بی‌گناهش آمده است، چه صحنه‌هایی دارد در ذهنش مرور می‌شود. شمرده و با لحنی که تضرع به درگاه خداوند در آن عیان است، رشته کلام را در دست می‌گیرد و شمرده‌شمرده ادامه می‌دهد: در حرم آقا، اول از همه، ظهور امام‌زمان (عج) را می‌خواهم. دعا می‌کنم اسرائیل و حامیانش که در رأس آن دولت آمریکا‌ست، ریشه‌کن شوند. وقتش رسیده که دنیا پر از آسایش و امن و امان شود، نه‌فقط برای ایران، بلکه برای کل دنیا؛ دنیایی بدون اسرائیل و متحدانش.

دعا‌هایی از عمق جان

چارقدش را زیر گلو سنجاق کرده، بانوی سالخورده‌ای که از رشت به مشهد آمده است. برای خانم اسماعیل‌زاده، آمدن به این شهر و دیار، هرچند ماه یک بار و به بهانه دیدن پسر، عروس و نوه‌اش صورت می‌گیرد که ساکن مشهد هستند. صحبت از جنگ که به میان می‌آید، مرگ بر اسرائیل را از عمق جان بر زبان می‌آورد و می‌گوید: خدا مرگ ترامپ و همدست‌هایش را برساند تا از دستشان راحت شویم. از همان تیر و ترکش‌هایی که حواله مردم بی‌گناه می‌کنند، به قلب و جسم خودشان بنشیند ان‌شاءا....

با گویش شیرین گیلکی و اندوهی که علاجی برای آن پیدا نکرده است، ادامه می‌دهد: خدا آقای شهیدمان را رحمت کند. چه کار می‌توانم بکنم جز رضا به قضای الهی. می‌گوید پایش به حرم آقا که برسد، پیروزی را برای ایران و سلامتی و امان از جنگ را برای همه طلب می‌کند، همچنین خوشبختی را برای جوان‌ها که چشم و چراغ مملکت هستند.

آقا صدایم کرد

«همه‌اش چند ساعت طول کشید؛ از وقتی تصمیم گرفتیم تا جورشدن بلیت مشهد، جمع‌کردن وسایل و رساندن خودمان به ایستگاه قطار.» توفیق یک‌باره حضور در مشهد، برای خانم عباسی، به رؤیایی دور می‌مانست که با رسیدن به مشهد و پیاده‌شدن از قطار به واقعیت تبدیل شده است. او ساکن تهران است و آن‌چنان فرورفته در اخبار جنگ که در این اوضاع، به هر چیزی فکر می‌کرد جز سفر، مشهد و زیارت امام رئوف (ع). قدم‌زدن در صحن و سرای آقا، شوق را در چهره مصمم و غم‌زده‌اش نشانده است.‌

می‌گوید: بهانه آمدن ما به مشهد، اصرار پسر کوچکم بود برای زیارت که ده‌دوازده‌ساله است. قبلا که کاروان می‌آوردیم مشهد، توفیق زیارت برای خودمان هم بیشتر بود، اما الان که چندوقتی است این کار را کنار گذاشته‌ایم، توفیق خودمان هم کم شده و رسیده است به زیارت‌های سالی یک‌بار. این بار، اما نمی‌دانم یکهو چطور جور شد. آقا طلبیده و صدایمان کرده است انگار. فهرست آرزوهایش را از حفظ است و تنها مرور آنها، بغض را به صدای خسته‌اش می‌نشاند: ما هنوز عزادار رهبر شهیدمان هستیم و داغشان برایمان سنگین است. دعا می‌کنم خدا رهبر جدید را در پناه خودش حفظ کند، اسرائیل از صفحه روزگار محو شود، ظهور امام‌زمان (عج) محقق شود و دنیا به آرامش برسد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.