صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

همسایگی زیر آتش | درباره زندگی در شرایط جنگی حمیده خاتون

  • کد خبر: ۴۰۴۵۹۵
  • ۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۳
حمیده خاتون، همسر شهید سید اسماعیل موسوی ماجرای پر فراز و نشیب زندگی هفت ساله‌اش در شرایط جنگی را برایمان روایت می‌کند.

زهرا زنگنه | شهربانو، حمیده خاتون تفقدی همسر طلبه شهید سید اسماعیل موسوی است. او و همسرش دو سال از هفت سال زندگی مشترک‌ خود را در شرایط جنگی اهواز زندگی کردند. این زوج همراه دو فرزندشان چند سالی هم در قم اقامت داشتند اما در این مدت هم یک پای سید اسماعیل جبهه بوده و یک پایش حوزه. طی این سال‌ها بارها مجروح می‌شود و هر بار حمیده خاتون با صبوری از قهرمانش پرستاری می‌کند. این بانو که خواهر شهید کاظم تفقدی هم بوده است، برایمان از سال‌های زندگی مشترکشان می‌گوید. این روزها وقتی می‌گویی خانه، منظورت جایی است که درآن ساعتی آرامش داشته باشی اما در دهه شصت خانه می‌توانست اتاقی زیر آتش دشمن باشد اتاقی که هر چیز داشت جز آرامش اما هنوز برای صاحبانش یادگار عشق و برکت است. حمیده خاتون و نسرین بانو برایمان از آن زندگی در آن خانه‌های متفاوت گفته‌اند.

تا نامزد کردیم، رفت جبهه

وقتی آقا اسماعیل به خواستگاری من آمد، طلبه بود. دو خانواده به واسطه یک آشنای مشترک به هم معرفی شده بودند. بعدا مشخص شد آقااسماعیل سال‌های قبل شاگرد برادر بزرگ‌ترم بوده و همین شناخت ایشان را بیشتر تأیید کرد. خواستگاری کاملا سنتی بود و ما همدیگر را ندیدیم. شیرینی‌خورده هم شده بودیم اما تمام تصویر من از ایشان دیدن یک عکس و نگاهی از روزنه در روز خواستگاری بود.

فردای روزی که مادر شوهرم انگشتری را به عنوان نشان نامزدی دستم کرد، آقا اسماعیل به جبهه رفت. آن زمان هنوز شانزده‌ساله بود اما کمالات و شخصیتش خیلی بزرگ‌تر از سنش بود. من هنوز چهارده‌ساله بودم و آمادگی ازدواج نداشتم. دلم هم به جبهه رفتن ایشان راضی نبود. سن کم و کم‌تجربگی‌ام باعث شد در این فاصله برای ازدواج مردد شوم و به مادرم بگویم پشیمان شده‌ام اما چند روز بعد اتفاقی افتاد که نظرم دوباره عوض شد.

به ما خبر دادند آقا اسماعیل مجروح شده و در بیمارستان قائم بستری است. با شنیدن این خبر گریه‌ام گرفت و شروع به سرزنش خودم کردم. گفتم من هم باید مثل ایشان نقشم را در این جنگ ایفا کنم دیگر برایم فرقی نداشت این مجروحیت از چه ناحیه‌ای است و آیا دچار قطع یا نقص عضو شده‌اند یا نه. این موضوع را به مادرم گفتم اما مادرم گمان کرد تغییر تصمیمم از روی بچگی و احساسات است. بنابراین من را به ملاقات ایشان برد تا شرایط را از نزدیک ببینم.

بعد از ترخیص از بیمارستان، یک هفته بعد در یک مراسم ساده عقد کردیم. چند ماهی گذشت و بعد از یک ماه عسل ساده، رفتیم سر زندگی خودمان. در همین فاصله هم آقا اسماعیل دوباره زمزمه رفتن به جنگ را داشت. من فکر می‌کردم بعد از این جانبازی دیگر عازم جبهه نشود ولی در ذهن ایشان افکار دیگری می‌گذشت. شهید همیشه می‌گفت: رفتن به جبهه واجب عینی است، نه واجب کفایی. تا زمانی که به حضور امثال من نیاز باشد، وظیفه دارم بروم.

خلاصه با صحبت‌هایشان من را قانع کردند. رضایتم را گرفتند و دوباره راهی مناطق جنگی شدند. از آن موقع تا شهادتشان تمام مدت در رفت‌وآمد جبهه بودند. ۴۵ روز اینجا و ۴۵ روز آنجا. تمام هفت سال زندگی مشترک ما به همین شکل گذشت.

یا جبهه یا تحصیل

شرایط برای درس خواندن و پیشرفت طلبه‌ها در قم مهیاتر بود. این شد که بعد از به دنیا آمدن پسرمان مصطفی تصمیم گرفتند برای زندگی به قم برویم. باز هم روال زندگی تغییر نکرد و یا جبهه بودند یا مرخصی بعد از جبهه.

در تمام این سال‌ها شهید بارها از نواحی مختلف بدن دچار جانبازی شدند. گاهی جراحت‌ها خفیف و گاهی شدید بود. یادم می‌آید فرزند دومم را باردار بودم و برای زایمان به مشهد رفته بودم. ایشان هم مرخصی گرفتند آمدند اما یک هفته بعد از به دنیا آمدن فاطمه دوباره برگشتند و باز مجروح شدند. برای اینکه نگران نشویم، به هیچ‌کدام از اعضای خانواده چیزی نگفتند. در بیمارستان قائم مشهد بستری بودند و ما بی‌خبر از موضوع بودیم تا اینکه یکی از آشناها ایشان را دیده بود و او به ما خبر داد. با عجله خودمان را به بیمارستان رساندیم. وقتی رسیدیم، نشسته روی تخت مشغول نماز خواندن بودند. تمام که شد، رو به من برگشتند و گفتند: درود بر تو زن شجاع! مرحبا به تو! به تو افتخار می‌کنم. اگر همراهی تو نباشد، من هیچ کاری نمی‌توانم بکنم.

همیشه همین‌طور بودند. آرامشی به من می‌دادند که ناخودآگاه با موقعیت کنار می‌آمدم. زمانی که فرزند اولمان را هم باردار بودم، همین اتفاق افتاد و در یک عملیات به‌شدت مجروح شدند.

آخرین باری هم که اهواز بودیم، نتوانستیم برای برداشتن مدارک پزشکی دخترم به قم برگردیم. چون در یکی از بمباران‌ها خانه‌مان خسارت دید و به تعمیر و تمیزکاری نیاز داشت. همسرم هم در اهواز ماند و من دست تنها بودم. برای همین، مستقیم به مشهد آمدم. خودم در قم از نزدیک تجربه بمباران را داشتم. یک سال راهپیمایی ۲۲ بهمن بود و همسرم پسرم را با خود به راهپیمایی برده بود. همان روز جنگنده‌های عراقی بیمارستان را زدند. همه فکر می‌کردند راهپیمایی را زدند. با عجله دخترم را برداشتم و به خیابان رفتم. خدا می‌داند در آن دقایق چه بر من گذشت. شب موقع خواب شاید یک ساعت فقط به این فکر می‌کردم که اگر دوباره بمباران شود، جای خواب بچه‌ها کجا امن‌تر است.

تنها در اهواز

سال ۱۳۶۵ بود و دخترم هنوز شش ماه نداشت. به خواست آقا اسماعیل، برای زندگی به اهواز رفتیم. روال آنجا طوری بود که وقتی خانواده‌‌ای به اهواز می‌رفتند، خانه یا اتاقی را با امکانات ضرور در اختیارشان قرار می‌دادند و قبل از تحویل سربازها آنجا را نظافت می‌کردند. ایشان همین کار را هم نکردند. وقتی رسیدیم، با اتاقی روبه‌رو شدیم که پر از گرد و خاک بود.

مدتی که اهواز بودیم ۶ صبح می‌رفتند خط و ۱۱ شب برمی‌گشتند. تعطیلات هم برنامه همین بود حتی نوروز. کل هفت سالی که با هم زندگی کردیم فقط یک عید نوروز با هم بودیم. آن هم زمانی بود که به خاطر مجروحیت در مشهد بستری بودند. شهید می‌گفتند: ما باید کنار جوان‌ترها بمانیم. روحیه رزمنده‌ها باید قوی بماند. آن‌ها هم دوست دارند در کنار خانواده‌هایشان باشند.

خانواده چهارنفری ما کل این دو سال آخر را بین مشهد و قم و اهواز در رفت‌وآمد بود. شرایط در اهواز خیلی سخت بود، مخصوصا برای بچه‌ها. آنجا از خیلی چیزها محروم بودند، حتی نور آفتاب‌. چون پرده‌ها همیشه کشیده بود. دخترم مثل خیلی از بچه‌های آنجا به همین خاطر راشیتیسم گرفت. تحمل شرایط آب‌وهوایی هم خیلی دشوار بود و ما به آن عادت نداشتیم. نبود شوهرم و مسئولیت نگهداری از بچه‌ها به‌تنهایی، همه این سختی‌ها را مضاعف می‌کرد. پسرم خیلی بهانه پدرش را می‌گرفت. یادم هست یک روز ایشان برای بردن بچه به دکتر به شهر آمد و با اصرار ما نهار ماند.

آن‌قدر خوشحال شدم که در کمتر از نیم ساعت سالاد، دوغ، شربت و چای و ... درست کردم. وقتی سر سفره نشستند گفتند: کاش هر روز می‌توانستم نهار کنارتان باشم. من هم دلم می‌خواهد بیشتر به خانه بیایم اما نمی‌توانم چون باید در جبهه باشم. در نامه‌ها و صحبت‌هایش هم به ما می‌فهماند که با وجود علاقه شدید به شما بر من واجب است که به جبهه بروم.

در محل اسکان ما خانواده‌های زیادی بودند که مردانشان، همه، به خط مقدم رفته بودند. با اینکه همه به هم روحیه می‌دادیم، موج حاکم بر آنجا نگرانی‌ و استرس بود. هر روز ماشینی می‌آمد و چند رزمنده در یکی از اتاق‌ها را می‌زدند. خبری که با خود می‌آوردند شهادت مرد خانواده بود. یک روز صبح سراغ خانواده‌ای آمدند که چند اتاق با ما فاصله داشتند. همان روز من نگران همسرم بودم که قرار بود بعد از سه روز برگردد اما نیامده بود. ثانیه‌به‌ثانیه تصور می‌کردم الان است که در اتاق ما را هم بزنند. این فشار روانی هر روز و هر لحظه با ما بود.

رسیدن به قافله شهدا

آخرین عملیاتی که همسرم در آن شرکت کرد سال ۱۳۶۶ بود. قطعنامه امضا شده بود اما هنوز آتش‌بس نشده بود. ایشان گریه می‌کردند و می‌گفتند جنگ تمام شد و ما بی‌نصیب ماندیم اما این‌طور نشد.

چند روز قبل خبر داده بودند که عروسی خواهرشان است. با اصرار، ما را به مشهد فرستادند و گفتند: من هم عید غدیر به مشهد می‌آیم. اما خواست خداوند چیز دیگری بود. روز عید رسید و به جای خودشان جنازه‌شان آمد. تمام کوچه را برای آمدن سید حجله بسته بودند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.