به گزارش شهرآرانیوز، کتاب «شلوغکاریهای آقاجون» به قلم سیدناصر هاشمی شامل مجموعه داستانهای پیوسته در موضوع انقلاب اسلامی سال ۵۷ است که به گفته نویسنده، همه قسمتهای آن را زندگی کرده و بهنوعی روایتگر خاطرات زندگی هاشمی در سالهای ۵۶ و ۵۷ در قم است که پدربزرگشان هم با آنها زندگی میکرد.
این کتاب طنز که برای نوجوانان نوشته شده، در ۱۹۲ صفحه در قطع رقعی توسط انتشارات بهنشر وابسته به آستان قدس رضوی به چاپ رسیده است. بخشهایی از کتاب را مرور میکنیم.
مدرسهها باز شده بود و کار ما هم درآمده بود. صبحها مدرسه، بعد از ظهرها هم مشق و کارِ خانه. یا در صف نفت بودم و یا در صف روغن و قند و شکر. اگر هم شیفت مدرسهام بعد از ظهری بود که بدتر. آن وقت صبحها نه میتوانستم بخوابم، نه زمان مناسبی بود که بروم بازی کنم و نه حوصله درس خواندن داشتم. من کلاس هفتم بودم، مصطفی ششم، محرم چهارم و حجت دوم. اسد هم که هنوز مدرسه نمیرفت و از هفت دولت آزاد بود.
مدرسهمان با برادرهایم یکی بود، فقط شیفتمان فرق میکرد. در سال تحصیلی جدید، در مدرسه همهاش صحبت از راهپیمایی و اعلامیه و سخنرانی و اعتصاب و این حرفها بود. مامان گفته بود من خودم را قاطی اینجور کارها نکنم. پدربزرگ هم دوست نداشت این کارها را. مصطفی ولی سر و گوشش میجنبید. یا دنبال اعلامیه بود یا میرفت راهپیمایی، یاد داشت یواشکی و دور از چشم بقیه سخنرانی امام را با آن ضبط کهنه روی کاغذ پیاده میکرد.
درمان پدربزرگ تمام شد ولی او همچنان منزل ما بود. سه هفته گذشت و پدربزرگ نرفت روستا. یک ماه گذشت باز هم نرفت. هیچ کس هم رویش نمیشد بپرسد که «آقاجون چرا نمیری سرِ خونه و زندگیت؟» التبه یک بار هم که مامان به بابا گفته بود «بپرس ببین کی میره؟» بابا ناراحت شده بود و مامان را دعوا کرده بود. مامان هم دیگر حرفش را نزد. ما هم قبول کرده بودیم که پدربزرگ جزئی از اعضای خانواده ما شده است. یواش یواش شد همه کاره خانه. در همه کار دخالت میکرد. به همه کس و همه چیز گیر میداد: «قاسم! چرا صبحا پا نمیشی نمازتو بخونی؟ خرس گنده شدی هنوز نماز صبحت قضا میشه؟ مصطفی! تو چرا هیچ وقت خونه نیستی؟ کجا میری؟ چه کار میکنی؟ حجت! تو چرا این قدر کثیف هستی؟ زهرا! امروز چند رَج قالی بافتی؟ چرا اینقدر کُندی؟» حتی در کوچه هم به کسی اَمان نمیداد: «چرا با زیرپوش میایی تو کوچه مگه نمیدونی زن و بچه مردم اینجا رفت و آمد دارن؟ اوس اکبر! چرا زنتو کتک زدی؟ مگه چیکار کرده بود بیچاره؟ چرا بچت این قدر بیتربیته؟ دوتا بزن تو گوشش تا ادب بشه، و ...». همسایهها هم به خاطر بابا و موی سفید پدربزرگ چیزی بهش نمیگفتند. خلاصه، پدربزرگ کار خاصی نداشت یا سر کوچه داشت با مش رحمت بقال صحبت میکرد، یا گالن خالی نفت را برمیداشت و میگذاشت کنار در حیاط و یک بالش کوچک هم میگذاشت رویش و همان جا مینشست. آفتاب میگرفت و به عالم و آدم گیر میداد. (صفحه ۳۲ و ۳۳)
شب، من و مامان و بابا جلسه گرفتیم. با پدربزرگ صحبت کردیم که دیگر نرود کوچه کشیک بدهد. برود سر یک کاری که هم سرگرم باشد و هم برای خودش پولی دربیاورد. نشستیم یک ساعت با دلیل و منطق همه چیز را برای پدربزرگ توضیح دادیم. او هم قشنگ به همه حرفهایمان گوش داد. همه را تأیید کرد و قبول کرد. خوشحال شدیم از اینکه پدربزرگ عاقل و زبان فهم شده. آنقدرها هم که فکر میکردم خودرأی و دیکتاتور مآب نبود.
صبح جمعه، من با خیال راحت خواب بودم. دوست داشتم تا ظهر بخوابم که صدای مامانم درآمد: «قاسم ... قاسم ... پاشو ببین آقاجونت دیوونه شده. چادر منو برداشته، سر کرده رفته توی کوچه.»
با شنیدن این حرف یکهو از خواب پریدم. بدون هیچ حرفی بدو رفتم کوچه. حتی دمپایی هم نپوشیدم. اول صبح بود و خنکی هوا میدوید زیر پوستمان ولی کارهای پدربزرگ اجازه نمیداد از این هوای پاییزی لذت ببریم. وقتی رفتم کوچه دیدم پدربزرگ چادر مامان را سر کرده و نشسته روی گالن نفتش. چشمهایم را مالیدم و با تعجب گفتم: «آقاجون حالت خوبه؟» نگاهم کرد و حرفی نزد. کمی چادرش را کیپ کرد. گفتم: «این جا چه کار میکنی؟ مگه ما دیروز یه ساعت حرف نزدیم که ...» نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت: «برو تو. از قصد اینجوری کردم شناسایی نشم. همه فکر کنن من مامانتم. زیاد نمیمونم. یه ربع کشیک بدم اومدم تو.» گفتم: «آخه با این سیبیلا کسی شما رو ببینه فکر میکنه دیوونه شدی. حداقل سیبیلاتو ببر زیر چادر.» پدربزرگ سبیلش را برد زیر چادر و گفت: «حالا خوب شد؟ شبیه مامانت شدم؟» سری از روی تاسف تکان دادم. حریف نشدم که بیاورمش خانه. دست خالی برگشتم. مامان پای دار قالی نشسته بود و شانه را محکم روی گرههای قالی میکوبید. صدای گُرمب گُرمبش خانه را میلرزاند. داشت حرصش را سر قالی خالی میکرد. (صفحه ۵۶ و ۵۷)
منبع: ایرنا