سعید بخشنده | شهرآرانیوز؛ ساعت ۸ صبح، زن جوانی با حالتی پریشان وارد کلانتری پنجتن شد. او پس از ورود به این مقر پلیس، درحالیکه اشک میریخت، با صدایی لرزان گفت: «به دادم برسید، دو هفته است شوهرم بچه من را پنهان کرده و او را ندیدهام.» زن در پاسخ به سؤال مأموران توضیح داد که شوهرش (ناپدری فرزندش) دچار بیماری و اختلالات روانی بوده و جان بچهاش در خطر است.
با توجه به حساسیتهایی که در اظهارات و ادعاهای زن جوان وجود داشت، سرهنگ احمد داورپناه، رئیس کلانتری پنجتن، با صدور دستوراتی تخصصی، رسیدگی به این پرونده را در اولویت کاری مشترک رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس قرار داد. پیش از رسیدگی به پرونده زن جوان، مأموران با هماهنگی مقام قضایی تلاش گستردهای را برای پیداکردن دختر خردسال این زن به نام «ستاره» آغاز کردند.
هرچند مادر این دختر در اظهاراتی متناقض مدعی بود با شوهرش نسبتی فامیلی دارد و او دخترش را از خانه بیرون انداخته یا بلایی به سرش آورده است، اما در جریان تحقیقات پلیس مشخص شد شوهر این زن، هرچند در ظاهر دچار اختلالاتی است، اما وجود او خطری برای فرزند این زن به حساب نمیآید.
در آغاز رسیدگی به این پرونده، مأموران بههمراه زن جوان راهی خانه احمد شدند تا ببینند آیا واقعا خطری سلامت ستاره را تهدید میکند یا نه. ناپدری با دیدن پلیس جا خورد، باوجوداین در پاسخ به سؤالات مأموران درباره ستاره، ابتدا منکر پنهانکردن دختربچه شد، اما پس از دیدن همسرش و مادر این بچه اعتراف کرد که ابتدا قصد داشته ستاره را به بهزیستی بدهد، اما این بچه در خانه یکی از اقوام مشترک او و همسرش است و حال بچه خوب است.
الهام با شنیدن این خبر بلافاصله با آن افراد تماس گرفت و حتی با دخترش حرف زد. زن جوان با همین مکالمه تلفنی آرام گرفت. الهام که این خانواده را بهخوبی میشناخت، از آنها خواست چندروزی بچهاش را نگه دارند تا او برای بردنش بیاید. پس از گفتوگوی این زن با دخترش و با توجه به اینکه زن جوان مدعی بود جایی برای رفتن ندارد، مأموران، زن جوان و شوهرش را به مقر پلیس دعوت کردند تا با برگزاری جلسات مشاوره، مشخص شود که آیا امکان صلح و سازش بین آنها وجود دارد یا خیر.
پس از حضور این زوج در مقر پلیس، ابتدا الهام به دایره مددکاری و مشاوره کلانتری رفت. او درباره زندگیاش گفت: هفدهساله بودم که بهخاطر فرار از مشکلاتی که در خانه داشتیم، قبول کردم با مردی که ۲۰ سال از من بزرگتر بود، ازدواج کنم. این مرد تعمیرگاه خودرو داشت. یک ماه از ازدواج ما نگذشته بود که غیبتهای شوهرم شروع شد.
چندماهی که از ازدواج ما گذشت، وحید دیگر اصلا به خانه نمیآمد. او هفتهای یک شب به خانه میآمد و همیشه میگفت: «سرم شلوغ است.» با اینکه سنی نداشتم و حتی از تنهایی در خانه میترسیدم، اما بهخاطر پولی که هر ماه وحید به حسابم میریخت، از این شرایط راضی بودم.
الهام اشکهایش را پاک کرد و پس از نوشیدن یک لیوان آب سرد ادامه داد: مادرم زندگی من را نابود کرد. مادرم به من گفت: «اگر بچهدار شوی، شوهرت را پایبند خانه میکنی.» همین حرفها بود که سبب شد من راضی به بارداری شوم. در ماههای اول بارداری مشکلی نبود. حتی توجه شوهرم به من بیشتر شد، اما وقتی بچه به دنیا آمد، رفتارش یکباره تغییر کرد. او سر بحثهای الکی من را زیر بار مشتولگد میگرفت یا بهواسطه سوءظنهای الکی و با زخمزبانش کاری با من کرد که قید حقوحقوقم را بزنم تا از او طلاق بگیرم. بعد از جدایی با یک بچه به خانه پدریام برگشتم.
پس از اینکه به خانه پدرم رفتم، از چالهای به چاله دیگر افتادم. مادرم به من میگفت: «من میخواستم صاحب پسر شوم، اما تو به دنیا آمدی.» من در جهنمی واقعی بودم. برای همین هرطوری که بود، یک شغل پیدا کردم؛ هرچند حقوقم بسیار ناچیز بود و کفاف هزینههای ستاره را هم نمیداد. در این شرایط مادرم آنقدر زخمزبان میزد که داشتم دیوانه میشدم.
حضور من در خانه پدرم به یک سال نرسید. نمیدانم چگونه، اما احمد که نسبتی فامیلی با ما داشت، به خواستگاریام آمد. احمد چند سال از من کوچکتر بود و رفتارش به شکلی بود که اختلالات روانی دارد. میخواستم برای ازدواج با او مخالفت کنم، اما والدینم به من گفتند که نونخور اضافی نمیخواهند. میگفتند یا با این مرد ازدواج میکنی، یا برو به سلامت.
رفتار والدینم سبب شد بهخاطر آنها برای دومینبار سر سفره عقد بنشینم. ما ازدواج کردیم و من به خانه احمد رفتم؛ اما هنوز یکماه از عقد ما نگذشته بود که مشکلات ما شروع شد. یک شب احمد به خانه آمد و به من گفت که تو را نمیخواهم. من که تجربه طلاق و گذشتن از حقوحقوقم را داشتم، به او گفتم باشد. اگر طلاق میخواهی باید مهریه من را بهطورکامل بدهی. این جمله سبب دیوانهترشدن احمد شد.
زن جوان ادامه داد: ما آن شب دعوای شدیدی کردیم و خوابیدیم. صبح روز بعد من به محل کارم رفتم و وقتی عصر برگشتم، دیدم دخترم نیست. از احمد درباره بچه پرسیدم و او خیلی راحت گفت: «اگر میخواهی با من زندگی کنی، یا باید بچه را به بهزیستی بدهی یا از مهریهات بگذری و من تو را طلاق بدهم.» من که باور نمیکردم احمد بلایی به سر ستاره بیاورد، حدود دو هفته دوری دخترم را تحمل کردم.
در این مدت از تمام دوستان، همسایهها و بستگان نزدیک درباره ستاره پرسیدم؛ اما هیچکدام نمیدانستند دخترم کجاست. من دیگر نمیدانم باید چهکار کنم. از طرفی نمیخواهم به خانه والدینم برگردم. آنها برای اینکه نمیخواستند هزینههای من را در نوجوانی و جوانی بپردازند، زندگی من را نابود کردند. از طرفی نمیتوانم از دخترم بگذرم.
پس از ثبت اظهارات زن جوان، نوبت به شوهرش رسید تا درباره دلیل رفتارهایش صحبت کند. احمد در این گفتوگو مدعی شد: من و الهام نسبت فامیلی داریم، برای همین من فریب والدین او را خوردم. مادر الهام آنقدر از دخترش تعریف کرد که من راضی شدم با اینکه چند سال الهام از من بزرگتر است، با او ازدواج کنم.
والدین الهام به من گفته بودند قرار است ستاره پیش پدرش زندگی کند یا اگر نرود، خود آنها او را نگه میدارند. وعدههایی که متوجه شدم دروغ بوده است. پدر ستاره حتی حاضر نیست دخترش را ببیند. از طرفی وقتی الهام با دخترش به خانه من آمد، همه اطرافیان و اقوامم با نیش و کنایه به من سرکوفت زدند. با همه اینها من الهام را قبول کردم و به او علاقهمند شدم. بااین حال او تمام حواسش پیش ستاره بود و توجه زیادی به من نداشت؛ موضوعی که سبب اختلاف شدیدی بین ما شد.
پس از ثبت اظهارات اولیه این زوج، با هماهنگی مقام قضایی و دستور رئیس کلانتری پنجتن، قرار شد این زوج برای مدتی کوتاه دور از هم باشند، اما به اتفاق هم در جلسات مشاوره حضور پیدا کنند.