صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

چند روایت از ماماها که شور و اشتیاق را  با دلهره و اضطراب تجربه کردند | شیرینی تولد در دل آشوب جنگ

  • کد خبر: ۴۱۲۳۰۷
  • ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۲
روز ماما افتاده است وسط اردیبهشت ماهی که زمین هم بهشت می‌شود برای آدم ها. حالا قرار است بنشینم پای گپ وگفت ماما‌هایی که کارشان گره خورده است به خودخود زندگی؛ اصلا قشنگ‌تر از تولد هم مگر داریم؟

به گزارش شهرآرانیوز؛ زندگی غافلگیری‌های خودش را دارد که به وقت و موقع نشانمان می‌دهد، فقط باید صبوری کنی و حوصله به خرج بدهی.   درست در روز‌هایی که فکر می‌کنی دنیا حال خوشی ندارد و همه چیز کدر و تیره است و حتی قدم زدن زیر باران هم دلتنگی هایت را تمام نمی‌کند، یک قرار ردیف می‌شود در یکی از بیمارستان‌های شهرمان، آن هم به بهانه یک روز قشنگ.

وای چه معرکه‌ای! روز ماما افتاده است وسط اردیبهشت ماهی که زمین هم بهشت می‌شود برای آدم ها. حالا قرار است بنشینم پای گپ وگفت ماما‌هایی که کارشان گره خورده است به خودخود زندگی؛ اصلا قشنگ‌تر از تولد هم مگر داریم؟ باز قرعه نقل روایت‌ها به نام من افتاده است. نقطه پایان مقدمه را‌ می‌گذارم و‌ می‌روم سطر اول برای شروع. وقتش را داشتید و حوصله تان کشید، همراهی مان کنید.   

آتش بس است، اما در شهری که از بوی باروت و صدای جنگنده‌ها دور بوده است، در مشهدی که همیشه برای همه آدم‌های دنیا، امن و امنیت و امیدواری است، بهار امسال، بهاری متفاوتی است و جنگ، محل تولد‌ها را تغییر داد؛ تا همین جا را داشته باشید و ادامه اش را از زبان آن‌هایی بخوانید که ادعا دارند فروردین پر از تولدی را پشت سر گذاشتیم و گفتند این عبارت که بلافاصله پشت بندش قید می‌شود، کم نظیرش می‌کند. این همه تولد در آغاز سال، کم سابقه بوده و رکورد زده است در مشهد.

مادر شدن در شرایط سخت

تماشایی‌ترین بخش یک بیمارستان، «زایشگاه» است. پیچ وخم رسیدن به این بخش، برایمان با روبه رو شدن خانواده چشم انتظار پشت در اتاق زایمان، تمام می‌شود. چه باروبندیل چشم نوازی همراهشان است؛ ساک نوزاد و پتویی که برای در آغوش کشیدن موجودی از راه رسیده آماده است؛ انگشت روی زنگ نگذاشته‌ایم که در باز‌ می‌شود. «چه مامان‌های قشنگی!» اولین عبارتی است که بعد از دیدن مامان‌های جوان به زبانم می‌آید. موهایشان را سشوار کشیده و روبان آبی و صورتی زده‌اند؛ بسته به جنس و نوزادانی که قرار است تا چند ساعت دیگر پا به دنیای ما بگذارند. بساط شوخی و خنده به راه است.

روایت مادران شهر‌های جنگ‌زده

مهناز ابوالفضلیان دارد یکی از مامان‌ها را برای زایمان آماده می‌کند. شرح حال می‌گیرد. توی اتاقی که چند توپ بارداری دارد و ورزش قبل از زایمان را انجام می‌دهند و ورودی اش، اتاق یک دستگاه سونوگرافی است. ابوالفضلیان به مادر جوان می‌گوید که ورزش‌های تنفسی را شروع کند و مادر جوان، چشم هایش از خوشحالی برق می‌زند.

مهتابی‌های سقف بیمارستان، آن هولناکی دیگر بخش‌ها را ندارد. وقتی صدای قلب جنین می‌پیچد توی گوش مادر، انگار قشنگ‌ترین هدیه دنیا را به او داده‌اند. برق چشم‌های آن ها، حال مرا هم خوب می‌کند.

ابوالفضلیان می‌گوید: روز خلوتی ما آمدید. از روز اول فروردین هر روز کلی فرشته کوچولو توی این بخش پا به دنیا می‌گذاشتند و‌ می‌رفتند تا زندگی شان را شروع کنند؛ تعریف می‌کند: «شرایط جنگی، معادله خیلی از زندگی‌ها را به هم ریخت. معمولا خانواده‌ها به ویژه آن‌ها که فرزند اولشان است، کلی برنامه دارند؛ اینکه کدام بیمارستان را انتخاب کنند و حتی برای تزئین اتاق و فیلم بردار و عکاس، نقشه کشیده‌اند.

اما صدای هولناک جنگنده‌ها و استرس اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد، بیشتر از همه برای مادران باردار، سخت بود و همین شد که آمدند مشهد و هرکدام بیمارستانی را انتخاب کردند. وظیفه ما در این شرایط، سخت‌تر بود. داشتن آرامش، لازمه یک زایمان راحت است. اما این استرس، محسوس و نامحسوس همراه مادران بود. خاطرم هست آن ایام طبقه بالای بیمارستان بنّایی بود.

کافی بود یک روز هوا طوفانی‌تر باشد و باد چیزی را جابه جا کرده یا به زمین انداخته باشد؛ اضطراب و دلهره، رنگ به رویشان نمی‌گذاشت. مدام تصور می‌کردند که جنگنده‌ها آمده‌اند روی سر شهر ما. این طور وقت‌ها دستشان را‌ می‌گرفتم و خیالشان را راحت می‌کردم که اینجا امن‌ترین مکان است و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و بعد می‌خواستم به موقع و عمیق، نفس بکشند و چشم هایشان را روی هم بگذارند و به تولد یک موجود پاک و دوست داشتنی فکر کنند که ۹ ماه منتظر آمدنش بودند.»

جریان زندگی در روز‌های جنگی

ابوالفضلیان، اتفاقی این رشته را انتخاب نکرده و از همان اول، به آن علاقه داشته است. می‌گوید: علاقه که‌ می‌گویم، نه به اندازه‌ای است که حالا دارم. انگار روزبه روز وزنه آن بیشتر می‌شود و قوتش را توی پوست و خونم می‌دواند. حالا در تمام وجودم ریشه دوانده است. وقتی یک موجود چندسلولی به دنیا می‌آید، چشم هایش را ریز باز‌ می‌کند و به نور حساسیت نشان می‌دهد و ما می‌گذاریم اولین ارتباط پوستی را با مادرش بگیرد و بعد آماده اش می‌کنیم برای شیر خوردن. این دیدار مادروفرزندی آن قدر شیرین و دوست داشتنی است که ما بار‌ها به خاطرش اشک ریخته و گریه کرده‌ایم.

ما عادت داریم لحظه تولد هر نوزاد صدای اذان را بلند می‌کنیم و موج ا... اکبرگفتن‌ها توی اتاق می‌پیجد و هر روز جلوه‌ای از قدرت خدا پیش چشم هایمان تکرار می‌شود؛ به جرئت می‌توانم بگویم که قشنگی معنی تولد را با هیچ عبارتی نمی‌توان توصیف کرد. حتی در میانه خرابی جنگ و مرگ ومیر‌ها و آشوب‌ها و زخمی شدن ها، اینجا زندگی به وفور جریان داشت. یادش از جریانی می‌افتد که زن جوانی از شدت استرس، کنترلش را از دست داده بود؛ خانه شان نزدیک فرودگاه مشهد بود و همه چیز را برای ورود نوزادشان آماده کرده بودند، حتی رنگ دیوار‌های اتاق را صورتی زده بودند که جنگ شروع شد.

زن تعریف می‌کرد همسرش سپاهی است و مأموریت پشت مأموریت برایش پیش می‌آید. از یک طرف صدای بلند پدافند در محل سکونتشان، زن جوان را مضطرب کرده بود و از یک سو نبود شوهرش در این اتفاق مهم. استرسِ مدام برای اولین زایمان، نشانه خوشایندی نبود.

کیسه آب پاره شده بود و زن رنگ به رو نداشت. از شدت استرس، کنترلش را از دست داده بود و‌ می‌گفت توان نفس کشیدن ندارم. همکاری نمی‌کرد؛ نه اینکه نخواهد، بلکه نمی‌توانست. بعضی اوقات شبیه این مورد، شرایط اضطرای می‌شد و باید مدام فشارخون و ضربان قلب جنین کنترل می‌شد و از هرتجربه آرام کننده‌ای که داشتیم، باید استفاده می‌کردیم. 

گفتم «ببین به هیچ چیز دیگر جز این موضوع فکر نکن که تا چند ساعت دیگر، دست‌های کوچک و ظریفی را لمس می‌کنی که از پوست و خون و وجود خودت است» و همین عبارت کافی بود تا لبخند مادرانه روی لب‌های بی رمقش بنشیند. ما این ایام مجبور بودیم روی قشنگ سکه را به مادران جوان نشان دهیم تا کم نیاورند و بتوانند ادامه دهند.

از این قشنگ‌تر نمی‌شود

پوشش مهناز عاقل‌تر با دیگر ماما‌ها فرق می‌کند و سرمه‌ای تیره به تن دارد. سرپرست بقیه است، اما محیط آن قدر دوستانه است که عنوان و نام‌ها جایی ندارند. سال گذشته به واسطه فعالیت‌هایی که در حوزه جوانی جمعیت داشته است، عنوان مامای نمونه را گرفته است.

می‌گوید این‌ها گفتن ندارد و بیشتر به این خاطر مطرح کردم که یادآوری کنم این طرح‌ها جواب داده است و حالا ما مادران دهه هفتادی داریم که فرزند ششم و هفتمشان را به دنیا می‌آورند. فکر کنید همه سختی‌های یک زایمان طبیعی را به جان می‌خرند. درد گاه آن قدر طاقت فرساست که حس وحال یک محتضر را پیدا می‌کنند، اما به وقت مرخصی و زمان خداحافظی، می‌گویند بازهم منتظر دیدارمان باشید و خیال نکنید که از دستمان راحت شدید.

او تعریف می‌کند: دهه ۷۰ که شعار‌ها همه به داشتن برای دو فرزند ختم می‌شد و فرزند زیاد را نشانه بی کلاسی می‌دانستند، قشر فرهیخته ما قدونیم قد بچه داشتند. نشان به این نشان که دختر یکی از پزشک‌های متخصص زنان ما، چند هفته قبل، فرزند هفتمش را به دنیا آورد. هفتمین نوزاد با اولین کودک ۱۳ سال تفاوت سنی دارد.

عاقل‌تر اعتقاد دارد بارداری، بخش مهم و عمیق و تأثیرگذار از زیست زنانه است و کلی اندام برای تولد روی بدن یک زن تعبیه شده است؛ ماهانه کلی هورمون به خاطر این کار در بدن آدم ترشح می‌شود و هر زنی که این ابعاد از زنانگی را تجربه کرده است، انگار روی ابر‌ها راه می‌رود و بعد تعریف می‌کند: ما با عده‌ای از زنان روبه رو هستیم که ماه‌ها نمی‌توانستند درست وحسابی با غذا‌ها ارتباط بگیرند و ویار‌های شدید و سنگین شدن‌های تدریجی، ورم کردن دست و پا و بی خوابی‌ها و بدخوابی‌های شبانه داشتند.

اما هیچ کدام از این‌ها نتوانسته روی ذوق و شوق مادرشدنشان سایه بیندازد و گاهی با خودم می‌گویم نمی‌شود زن با این همه حس زنانه که تقریبا بین همه مشترک است، به دنیا بیاید و بدون فرزند از دنیا برود و گاه وقت بریدن ناف نوزاد که صدای اذان هم بلند است، از مادران می‌خواهیم برای همه کسانی که دامنشان سبز نمی‌شود، دعا کنند؛ دوباره این عبارت را تکرار می‌کند که بهترین روز‌های زندگی یک زن، وقتی است که یک نفر شبیه خودش را کنارش می‌گذارند.   ‌

می‌گوید: من خودم که سال‌ها تجربه کار مامایی داشتم، وقتی دخترم را کنارم گذاشتند، دائم تماشا و گریه می‌کردم. باورم نمی‌شد این موجود ناز و دوست داشتنی تا همین چند لحظه قبل، تکه‌ای از وجود من بوده است.

او بیشتر از همه روایت برای گفتن دارد؛ از ماجرایی که بهار امسال اتفاق افتاده بود. یک نفر به اورژانس بیمارستان خبر داده بود که یک مرد جلوی نگهبانی است و‌ می‌گوید همسرم دارد از دستم می‌رود. در عرض چند ثانیه و به سرعت خودمان را رساندیم مقابل در. زن در ماشین، زایمان کرده بود. فرزند چهارمش بود و همسرش تعریف می‌کرد: این بچه جنگ است و عجول!

ما می‌دانستیم که تأثیر استرس و هیجانات است و به روی خودمان نیاوردیم و خندیدم و گفتیم جنگ کار ما ماما‌ها را راحت کرده و ناز و ادای بچه‌ها کمتر شده است و خودشان به دنیا می‌آیند! ناف بچه را زدیم و انتقالش دادیم به بخش. از این دست ماجرا‌ها زیاد پیش آمده است. جنگ حتی دلهره و استرس افسردگی بعد زایمان را دامن می‌زند.

چند روز قبل، یکی از مادران که روز‌های اول اسفند زایمان کرده بود، زنگ زد و‌ می‌گفت: بچه من وقتی به دنیا آمده، سفید بوده و احساس می‌کنم توی بخش عوض شده است. فهمیدم عوارض افسردگی است و برایش توضیح دادم: «بلافاصله بعد از زایمان، چند دست بند با کد مشترک به دست و پای نوزاد و دست مادر نصب می‌شود. برو شماره کدی که منزل بردی را برای من بخوان!» این کار را کرد؛ بعد آمدم با شماره‌ای که توی پرونده بود، تطبیق دادم و عکس برایش فرستادم و خیالش را جمع کردم که محال است چنین اتفاقی بیفتد. زن آرام گرفته بود.

مشغول گفت‌و‌گو و حرف زدن هستیم که نوزادی را از اتاق عمل بیرون می‌آورند و‌ می‌گذارند توی آغوشمان. همه چیز فراموشمان می‌شود. اینجا محل هبوط فرشته هاست که روی دست می‌گیریم. برایش «لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم» زمزمه می‌کنیم و صدای ابوالفضلیان از اتاق مجاور می‌آید که دارد به همان مامان قشنگ و جوان توضیح می‌دهد: «به موقع نفس عمیق بکش و نگران نباش، ببین چه کوچولوی نازی است!» خانم عاقل‌تر یادش می‌افتد این توضیح را بدهد که ناآگاهی در مورد زایمان‌ها از بین رفته است و قبلا در مورد زایمان اولی‌ها بیداد می‌کرد و کارمان سخت بود ولی حالا نه.

نوزاد کوچک توی آغوش من است و دست‌های کوچک و گردش را مشت کرده است و باز‌ نمی‌کند و مردمک چشم هایش اختیار ندارد. با لبخند می‌گویم آقاکوچولو، مبارک باشد قدم هایت برای دنیای ما!

پایان روز‌های انتظار

نفیسه خاکزادی چند قدم آن طرف‌تر می‌فهمد و بی هوا می‌گوید: شاید باورتان نشود؛ لذت به دنیا آوردن نوزاد از بیرون کشیدن چند کیلو طلا از معدن هم بیشتر است و این حس شیرین پرتکرار حتی برای ما که هر روز با تعداد زیادی زائو در تعامل و ارتباطیم، عادی نشده است.

این قدر حرف شیرین برای گفتن هست که نوبت به پرسیدن از سابقه کاری و جزئیات آن نمی‌رسد؛ همین اندازه می‌فهمم که او مادر یک دوقلوی شیرین و دوست داشتنی است؛ دو پسر شر و شیطان دوساله که تمام زندگی او و همسرش هستند. معتقد است مادر پسر که باشی، هم باید مهربانی را به وفور داشته باشی و هم اقتدار را و بعد می‌خندد و روایت‌های مختلفی توی ذهنش ردیف می‌شود.

نمی‌داند تعریف کردن کدامش بیشتر به کار ما می‌آید، اما از آن مامان جوان سی وچندساله تعریف می‌کند: «بچه هفتمی را گذاشتم توی آغوشش و گفتم وای به حالت اگر این طرف‌ها پیدایت شود و انگار تازه سر شوق آمده باشد، می‌گفت سال دیگر همین موقع دوباره می‌بینمتان و...» یا روایت آن زنی که ۹ ماه تمام برای خانواده خودش نقش بازی کرده بود و حتی مادرش از تصمیمی که او و همسرش به ناگاه گرفته بودند، خبر نداشت؛ درواقع جنین آن‌ها در رحم اجاره‌ای رشد کرده بود.

از قول آن مادر تعریف می‌کند: ۹ ماه بارداری را بازی کردم و یاد گرفتم که چطور ادای زنی را دربیاورم که ویار دارد؛ ماه پنجم به بعد هم چیزی روی شکم بستم که برآمده به نظر برسد. سنگین راه رفتم و بهانه آوردم که‌ نمی‌توانم مهمانی‌ها را شرکت کنم. جانم به لب رسیده بود و‌ می‌ترسیدم دستم رو شود و لو بروم و خدا رو شکر کسی متوجه نشد.

محال است این ماجرا از یاد خاکزادی و دیگر ماما‌های بخش برود. زن پشت در اتاق زایمان گریه می‌کرد و نوزاد که به دنیا آمد، گذاشتیم توی آغوشش، داشت از حال می‌رفت. ما از این دست مادر‌ها زیاد داریم. ما به نوزادان رحم‌های اجاره‌ای، می‌گوییم جنین‌های ارزشمند و قیمتی.  حرف زیاد است و فرصت کم.

دوقلو‌های تهرانی مشهد به دنیا آمدند

سارا قدیمی، تازه از راه رسیده است. قصه زندگی او با بقیه ماما‌ها کمی متفاوت است و فرق دارد: «از همان روز‌های اول علاقه‌ام متفاوت بود و فقط رشته پزشکی می‌توانست من را به رؤیا‌هایی که داشتم، نزدیک و نزدیک‌تر کند. هیچ چیز نمی‌توانست جای آن را بگیرد. اما یک اتفاق مسیر زندگی‌ام را تغییر داد؛ همان سالی که قرار بود آزمون کنکور برگزار شود و من دو نفر از اعضای درجه یک خانواده را از دست دادم و نتوانستم خوب امتحان بدهم.

رشته مامایی قبول شدم، اما رغبتی برای ادامه داشتنش نداشتم. مجبور بودم ادامه اش دهم تااینکه چند ترم گذشت و من برای اولین بار باید می‌رفتم سر زایمان. نمی‌دانم پس و پیش آن جریان چه گذشت، ولی وقتی نوزاد را به دست گرفته بودم، زانو زدم روی زمین و اشک می‌ریختم که چقدر خدای ما بزرگ و منزه است! 

از همان لحظه این عشق در وجودم جوانه زد و ریشه دواند و پررنگ و پررنگ‌تر شد و من هر روز بیشتر جذب این قدرت بی نهایت می‌شدم. از خیر تعریف کردن بقیه ماجرا می‌گذرد تا برسد به جریان مادر «آی وی اف» که بهار امسال برای زایمان آمده بود مشهد. تعریف می‌کند: مادران آی وی وفی، زایمان حساس‌تر و سخت تری دارند. 

حالا این مادر بعد از سال‌ها انتظار منتظر بود که تولد دوقلوهایش را جشن بگیرد و‌ می‌ترسید اتفاقی بیفتد. یک روز سراسیمه آمده بود و‌ می‌گفت جوش‌های چرکی روی پوستم است و نکند فلان و بهمان شود؛ باید کار یک مشاور و روان شناس را انجام می‌دادیم و خیالشان را راحت می‌کردیم تااینکه دوقلو‌های تهرانی اینجا به دنیا آمدند و...

آن روز همه گریه کردیم!

زهرا حاجی زاده خلاصه‌تر از همه حرف می‌زند. او‌ می‌گوید: عرفانی‌ترین لحظه‌هایی که یک زن در تمام عمر زنانگی خود تجربه‌ می‌کند، مادری است و هیچ لذتی برای یک زن بالاتر از اینکه نوزادی لطیف از جنس خودش را بگذارند روی قلبش و بخواهند لمسش کند وجود ندارد، اما ما روایت تلخ هم زیاد داشتیم.

همین چند وقت قبل، در هیاهوی روز‌های جنگی، زنی بعد از تجربه چهار سقط، ۹ ماه کامل بستری مطلق بود و نفهمیدم چطور آورده بودنش مشهد. وقت زایمان روی برانکارد حملش کردند و‌ می‌گفت چهل وچهارساله‌ام و آخرین شانس برای مادر شدنم است. متأسفانه با همه تلاشی که کردیم، ضربان قلب کودک قبل از اینکه به دنیا بیاید، قطع شد. آن روز همه ما متأثر شده و گریه می‌کردیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.