تحولاتی که در مقطع کنونی در محور آمریکایی-صهیونیستی در حال وقوع است، در خلأ شکل نگرفته، بلکه ریشه در یک دگرگونی مهم در عرصه نبرد مستقیم و تقابل نظامی دارد. ناتوانی ایالات متحده و رژیم اسرائیل در تحقق اهداف اعلامی خود در میدان، عملا آنان را بهسمت تغییررویکرد سوق داده است؛ تغییری که هم در گفتار سیاسی و هم در رفتار عملی آنان قابل مشاهده است.
مقایسه مواضع ابتدایی با وضعیت کنونی بهروشنی این چرخش را آشکار میسازد. از ادبیات «تسلیم بدونقیدوشرط» در نخستین روزهای بحران، اکنون به تلاش برای طرح موضوعاتی، چون «بازگشایی تنگه» رسیدهاند؛ تنگهای که اساسا پیش از وقوع بحران نیز باز بوده است.
ازاینمنظر، آنچه امروز بهعنوان دستاورد مطرح میشود، بیش از آنکه بیانگر یک موفقیت واقعی باشد، نشانهای از نیاز به دستاوردسازی صوری و تبلیغاتی است. این تغییررویکرد را میتوان در چهار جبهه اصلی تحلیل کرد. جبهه اول، حوزه نظامی است. در این حوزه، اهداف اعلامی طرف مقابل نهتنها محقق نشد، بلکه هزینههای مادی، امنیتی و اعتباری قابلتوجهی نیز بر آنان تحمیل شد.
برتری قاطعی که در محاسبات اولیه ترسیم شده بود، در میدان تحقق پیدا نکرد و همین مسئله امکان اعلام پیروزی صریح را از آنان سلب کرد. جبهه دوم، حوزه اثرگذاری بر ساختار اجتماعی و انسجام داخلی ایران بود. تصور اولیه این بود که فشارهای نظامی، روانی و رسانهای میتواند به واگرایی اجتماعی یا ایجاد شکاف میان مردم و حاکمیت منجر شود؛ اما روند تحولات نتیجهای معکوس بههمراه داشت.
نهتنها انسجام داخلی تضعیف نشد، بلکه نوعی همگرایی آشکار در دفاع از منافع ملی، امنیت کشور و ضرورت پاسخ به دشمن شکل گرفت. جبهه سوم، عرصه دیپلماسی است. پس از آنکه اهداف حداکثری در میدان نظامی دستنیافتنی جلوه کرد، تلاش شد همان اهداف از طریق میز مذاکره و فشارهای سیاسی دنبال شود. بااینحال، در این عرصه نیز طرف آمریکایی به نتیجه مطلوب خود نرسید.
چهارمین جبهه، حوزه رسانهای و جنگ شناختی–ادراکی است. سرمایهگذاری سنگین بر عملیات روانی، مدیریت روایت و اثرگذاری بر افکار عمومی، بخش مهمی از راهبرد آمریکا و رژیم اسرائیل به شمار میرفت، اما در این جبهه نیز نتیجه مطلوب حاصل نشد.
نهتنها افکار عمومی داخل ایران با روایتسازیهای تحریفشده همراهی نکرد، بلکه در سطح منطقهای و حتی بینالمللی، انتقادها از عملکرد آمریکا و رژیم صهیونیستی افزایش یافت و فضای افکار عمومی بیش از گذشته علیه آنان شکل گرفت. مجموع این ناکامیها، آنان را در وضعیت پیچیدهای قرار داده است. نه میتوانند با صراحت اعلام پیروزی کنند و نه ملاحظات حیثیتی و سیاسی اجازه میدهد شکست را بپذیرند.
در چنینفضایی، دونالد ترامپ میکوشد با ابزارهایی، چون تهدید به بمباران، تشدید فشار، محاصره و حفظ سایه جنگ بر فراز منطقه، همچنان فضای روانی مطلوب خود را بازتولید کند. بااینحال، در نقطه مقابل، جمهوری اسلامی ایران با اتکا به پشتوانه مردمی، بر حقوق خود در حوزههای هستهای، امنیت دریایی، توان موشکی و بازدارندگی نظامی ایستادگی کرده است.
آمادگی نیروهای مسلح و تثبیت اقتدار دفاعی کشور، موجب شده است که دشمن نتواند بهآسانی از کارت نظامی خود استفاده کند. در عرصه دیپلماسی نیز شرایط با گذشته تفاوت جدی دارد. در مقاطع پیشین، تحریمها یکی از مهمترین اهرمهای فشار غرب بود و هر زمان که ایران دربرابر مطالبات آنان ایستادگی میکرد، بر دامنه تحریمها افزوده میشد؛ اما در وضعیت کنونی، موازنه فشار بهطور محسوسی تغییر کرده است.
مسئله تنگه هرمز، بهعنوان یکی از شریانهای مهم انرژی جهان، اکنون به مؤلفهای تعیینکننده در این معادله تبدیل شده است. طبیعی است که اگر آمریکا خواهان حلوفصل این مسئله باشد، ناگزیر باید بخشی از مطالبات ایران را بپذیرد. ازهمینرو، به نظر میرسد که اینبار، طرف آمریکایی بیش از گذشته برای رسیدن به توافقی مبتنی بر واقعیتهای میدان، زیر فشار قرار دارد.
البته این وضعیت بهمعنای اعتماد به طرف مقابل نیست. تجربههای گذشته بهروشنی نشان داده است که آمریکا و متحدانش از فریب، بدعهدی و غافلگیری بهعنوان ابزار سیاسی استفاده میکنند. ازاینرو، هرگونه مذاکره یا توافق احتمالی فقط در صورتی میتواند معنادار باشد که همراه با تضمینهای روشن، مؤثر و قابلاتکا برای تأمین منافع و حقوق ایران باشد. درغیراینصورت، طبیعی است که گفتوگوها به نتیجهای پایدار نخواهد رسید.
در مجموع، هرچه روزها و هفتههای آینده بیشتر سپری شود، فشار بر ترامپ و ایالات متحده نیز افزایش خواهد یافت. ازیکسو، ورود به فصل رویدادهای بینالمللی مهم مانند جامجهانی و ازسویدیگر ضرورت مدیریت یک ملاقات تعیینکننده با چین، برای دولت آمریکا نیازمند آن است که پرونده جنگ ایران را تا حد امکان «حلوفصلشده» نشان دهد. هیچ رئیسجمهوری مایل نیست در شرایطی وارد چنین صحنههایی شود که پروندهای باز، پرهزینه و فرساینده همچون جنگ ایران، همچنان بر دستورکار او سایه انداخته باشد.
این فشار زمانی و سیاسی، همراه با بحرانهای اقتصادی و راهبردی، دایره انتخابهای ترامپ را روزبهروز محدودتر میکند. دراینبین، تجربه تلاش برای ورود نظامی مستقیم به خاک ایران نیز بهروشنی نشان داد که چنینسناریویی عملا ممکن نیست. آنچه در ماجرای جنوب اصفهان رخ داد و بهنوعی یادآور تجربه تاریخی طبس بود، برای طرف مقابل این پیام را داشت که حتی گزینه تهاجم مستقیم نیز نمیتواند گرهی از بحران باز کند.
بدینترتیب، تمام مسیرهایی که ترامپ و تیم او آزمودهاند، از تهدید و فشار گرفته تا جنگ روانی، محاصره، عملیات نمایشی و حتی آزمون گزینه نظامی، به یک نتیجه مشترک رسیدهاند: بنبست. همین بنبست است که آنان را ناچار خواهد کرد درنهایت به بخش درخورتوجهی از مطالبات ایران تن دهند؛ چه در قالب پرداخت خسارت، چه کاهش حضور نظامی در منطقه، چه رفع تحریمها، چه آزادسازی منابع بلوکهشده و چه پذیرش حقوق مسلم ایران در حوزههای راهبردی.
براینمبنا، آنچه امروز در رفتار و گفتار آمریکا مشاهده میشود، نه نشانه اقتدار برتر، بلکه علامت آشکارِ تعدیل اجباری دربرابر واقعیتهای میدان است. این تغییر، حاصل شکست در چهار جبهه نظامی، اجتماعی، دیپلماتیک و رسانهای است و چشمانداز آینده نیز نشان میدهد که هر راهحلی، ناگزیر باید برمبنای پذیرش این واقعیتها شکل بگیرد، نه بر پایه توهم فشار حداکثری. درنهایت، اگر قرار باشد این بحران به نقطه پایان برسد، پایان آن نه با تحقق رؤیاهای جنگطلبانه واشنگتن، بلکه با پذیرش واقعیت قدرت، مقاومت و بازدارندگی ایران رقم خواهد خورد.