به گزارش شهرآرانیوز، بانوان این شهر بعد از جنگ رمضان، در دفاع از کشور و میدان به خیابان آمدند تا نشان دهند فدایی ایران هستند و در هر سنگری که باشند دلشان میخواهد قدمی بردارند. در محله گلشهر نیز بانویی ۷۰ ساله ساکن خانهای کوچک و پر مهر است که بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر انقلاب، تصمیم جالبی در حمایت از رزمندگان و ایران به نیت شهدای جنگ رمضان میگیرد که باعث تغییر و تحولات عجیبی در زندگیاش میشود تا جایی که دخترانش از آن به معجزه یاد میکنند و از حال و روز مادرشان خوشحالند. روایت فاطمه موذنی، مادربزرگ مهربانی که بیشتر از یک ماه است با تنور گازی خانهاش و کمک دختران و همسایههایش، به نیت شهدای جنگ رمضان و رهبر شهید نان و کلوچه میپزد تا به دست مردمی که خیابان را میدان نبرد خود کردهاند را در ادامه بخوانید.
فاطمه موذنی ۷۰ ساله با ۲۵ نوه و هفت دختر و پسر، در گلشهر زندگی میکند. از آن مادربزرگهای شیرین زبان روزگار است که آدم دلش میخواهد ساعتهای پای کلامش بنشید و یک چای تازه دم با طعم هل کنارش نوش جان کند. یکی از روزهای وسط هفته با او به واسطه دخترش معصومه اسماعیلی در خانه کوچک و با صفایش قرار میگذاریم.
یک سالن که شبیه کوچه باریک و بنبستی است را رد میکنیم و به حیاطی کوچک با درخت میم انگور میرسیم. تنور گازی بزرگی دقیقا کنار درب ورودی قرار دارد. دختر صاحبخانه ما را به اتاق نشیمن که خیلی هم بزرگ نیست دعوت میکند. یک طرف خانه مبلی دو نفره و تخت خواب چوبی و سادهای قرار دارد که معلوم است صاحبش همان زنی است که ما به خاطر او، این دیدار را ترتیب دادهایم. بالای تخت روی دیوار عکسهای آشنایی به چشم میخورد که مهمترینشان رهبر شهید است. کنار تخت هم پرچم کشور عزیزمان قرار دارد.
دختران و همسایههایش جمع هستند و سفره بزرگ و پارچهای جلویشان پهن است. یک طرف کمی آرد تازه ریخته شده که منتظر خمیر شدن است.
یک سوی آن چند خانم جوان که همه فامیل و دوست و آشنای این خانهاند و مشغول آماده کردن خمیر، وردنه کردن، قالب زدن و چیدن آنها در سینی فر هستند تا بعد از چند دقیقه تبدیل به کلوچههای خوشمزه شود. سوی دیگر این سفره، بزرگ و صاحب این خانه، فاطمه موذنی نشسته است که راه رفتن و بلند شدن برایش سخت است و همانطور که نشسته با او احوالپرسی میکنیم و کنارش مینشینیم تا قصه نانهای معجزهآورش را برایمان تعریف کند. لبخند میزند و میگوید «عزیزجان! از کجا شروع کنم؟»
فاطمه موذنی درباره خودش میگوید «وقتی ازدواج کردم هنوز انقلاب نشده بود و ما به مشهد آمدیم. ۲۰ سال رضائیه بودیم و الان ۳۰ سال است که گلشهر خانه داریم. آن وقتها هنوز اینجا خانه زیادی ساخته نشده بود و بیشترش زمین کشاورزی بود. شوهرم پنج سال پیش توی یک تصادف فوت میکند و در همان حادثه، پای راستم آسیب جدی میبیند و مجبور میشوم پلاتین بگذارم. بعد از آن کمکم زمینگیر میشوم و کارهایم را دخترانم برایم انجام میدادند تا اینکه جنگ شد و رهبرمان را شهید کردند. خیلی حالم بد بود و با خودم گفتم باید کاری انجام بدهم. یکی از دخترانم به من گفت مامان! یک مسجد دارد برای مردم که شبها به خیابان میرود نان میپزند. همین خبر، باعث شد من هم با خودم بگویم من که سالهاست این کار را به خوبی بلدم و از جوانی نان پخت میکردم تصمیم گرفتم همان کار را انجام بدهم.
این مادربزرگ شیرین سخن ادامه میدهد: «از جیب شخصی خودم هزینه کردم و همان که داشتم را خرج کردم. چون پایم تصادفی بود آرامآرام شروع کردم. بعد دیدم کار دارد، توی دوره قرآنی که هر هفته چندتا از خانمهای محله میآیند اعلام کردم هر کدام از شماها دوست دارد بیاید کمک. اوایل. ابتدا هفت روز هفته، بعد روز در میان و حالا هم هفتهای یکی دوبار که در حد و توان مالیام است نان میپزم.
مادربزرگ شیرین سخن ما علاوه بر نان، کلوچه هم میپزد که همین موضوع، بار مالی را سنگینتر میکند، اما میگوید «من کمک مالی نمیخواهم. همین که چند نفر کنارم باشند و به من در پخت نان کمک کنند بس است.»
فاطمه خانم رسم قشنگی هم برای پخت نان دارد و به ما میگوید: «من هر روز که قرار است نان بپزیم به نیت یکی از شهدای جنگ رمضان کیسه آرد را باز میکنم. اگر کسی نذر کند این شهدا مزد میدهند. خون این دختر و پسرها و بالاتر از همه، رهبرمان که شهید شدند برکت دارد. من که خیلی از سیاست و جنگ سر در نمیآورم، اما تا دلت بخواهد سختی دنیا را کشیدم که مطمئنم هرچه میبینم از برکت خون این شهداست.»
میخواهم یکی از برکت و آثاری که از این کار دیده برایمان تعریف کند و بدون معطلی ادامه میدهد «من پنج سال روی تخت بودم و به آسمان نگاه کردم ولی توی این یک ماه اصلا دلم نمیخواهد حتی پنج دقیقه بنشینم. معجزه چه از این بیشتر دخترم که خودم هر روز بعد از نماز صبح از خواب بیدار میشوم، آرد را آماده میکنم، خمیر میکنم، بعد دور و برم را مرتب میکنم، چاییام را دم میکنم و صبحانه مختصری هم آماده میکنم و ساعتهای ۹ که میشود کمی استراحت میکنم تا همسایهها برسند و پخت نان را شروع کنیم.»
میگویم پس جان دوباره گرفتید و زندگی جدیدی انگار برایتان شروع شده که با خنده حرفم را تایید میکند. این معجزه را دختران فاطمه خانم هم تایید میکنند و حال و روز این روزهای مادر برای همه آنها که او را میشناسند شبیه معجزه است. دکترها گفته بودند باید رگهای مچ دستش که عصبش از کار افتاده عمل کند، اما حالا فاطمه خانم به صراحت میگوید به هیچ عملی احتیاج ندارد و این شادابی و سرحالی مادربزرگ طوری شده که به گفته خودش کار هیچ کس را قبول ندارد.
قصه پخت نان که به پایان میرسد میخواهیم بدانیم سرنوشت این نانها که با عشق به وطن، شهدا و پرچم ایران پخته شده به کجا ختم میشود. فاطمه خانم میخندد و میگوید «ما فقط نان را میپزیم همه کاره و رهبرمان دخترم معصومه است و کارها را پیش میبرد.»
معصومه در ادامه صحبت مادر میگوید «هر مرتبه حدود ۱۰ کیلو آرد میخریم که تقریبا به ما ۲۵۰ نان کامل میدهد. بیشتر اینها را مسجد امام هادی (ع) محله رضائیه میبرم، اما هرجا که بشود و بتوانیم در تجمعات به دست مردم میرسانیم.»
الباقی نانها و کلوچهها هر چه بماند سهم همسایهها میشود که مسئول این بخش فاطمه خانم است. مادربزرگ شیرین سخن میگوید او ادامه میدهد «من این نان را برای شهدا پخت میکنم. این آردی که بر میدارم، چون به نیت شهید است مطمئنم که جای درستی میرود و به دست کسی که باید، میرسد. امیدوارم شهدا هم از ما قبول کنند.»
روایت کاملتری از فاطمه موذنی، این مادربزرگ شیرین سخن را میتوانید اینجا بخوانید.