محمد کاملان - یکجورهایی تاریخ زنده صنعت چاپ محسوب میشود. چیزی نزدیک به 50 سال از عمرش را در چاپخانههای مختلف سپری کرده است. از حروفچینی در چاپخانه روزنامه خراسان و توس گرفته تا سرپرستی چاپخانه دانشگاه فردوسی مشهد را در کارنامه دارد. بعد هم با دستور تولیت فقید آستان قدس رضوی، چاپخانه آستان را راه میاندازد؛ به همین خاطر است که سیر تحول در صنعت چاپ را هم به چشم دیده است، هم با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده است. هم حروفچینی دستی و حرفهای سربی را لمس کرده، هم پشت ماشینهای مونو و اینترتایپ نشسته و هم به چشم دیده است که کامپیوترها با صنعت چاپ چه کردهاند. محمود ناظرانپور در گفتوگویی برایمان خاطراتی از چاپ و چاپخانههای مشهد و روزگار سپری شده کارگرانِ چاپ تعریف کرد.
از آیینهسازی تا چاپخانه روزنامه خراسان
من تا چهاردهسالگی در آیینهسازی حاجی عابدزاده معروف کار میکردم. شغل سخت و پرزحمتی بود؛ برای همین دلم را خیلی زود زد و از آنجا آمدم بیرون. چند وقتی بیکار بودم تا اینکه مادرم به شوهرخواهرم گفت: «کاری برای محمود پیدا کن.» آن بنده خدا هم که کارش گراورسازی برای چاپخانهها بود، دست منِ چهاردهساله را گرفت و برد چاپخانه روزنامه خراسان. چاپخانه دور فلکه حضرت در کاروانسرای سلطانی بود. طبقه پایین چاپخانه معمولی بود و طبقه دوم متعلق به روزنامه. وسط سالن دستگاه چاپ را گذاشته بودند و حروفچینها دورتادور مینشستند. یادم هست اُپراتور دستگاه چاپ پسرِ خود تهرانیانِ صاحب روزنامه بود. روزهای اول هرکس که میآمد باید حروف سربیای را که روی زمین میریخت جمع میکرد و در گارسهها میگذاشت. من اما خیلی زود به جمع حروفچینها پیوستم. روز دوم کار، رضا ژیان آهنی که صفحهبند روزنامه بود گفت:« پسر تو خیلی زرنگی، از فردا بیا پاورقیها را حروفچینی کن». یک صفحه چوبی جلویمان گذاشته بودند که باید حروف سربی را براساس متن روزنامه داخل آن میچیدیم. بعد هم با گیره مخصوصی سفت میکردیم که این حروف نه تکان بخورد و نه جابهجا شود که اگر این اتفاق میافتاد، ماجراها داشتیم. مثل الان هم که خبری از کیبورد نبود که خودش بفهمد کجا باید مثلا میم اول بگذارد و کجا میم آخر. ما تقریبا با 80-170 حرف سروکار داشتیم، آن هم با فونت 8! خودتان تصور کنید که چقدر این حروف ریز بودند و اگر از دستمان میافتادند حسابمان با کرامالکاتبین بود. همین رضا ژیان که ذکرش رفت -خدا رحمتش کند- از زبدهترین و حرفهایترین صفحهبندها بود و من از چالاکیاش همیشه لذت میبردم. صفحات حروفچینی را طوری کنار هم میبست که اگر صفحه را چند بار بالا و پایین و زیرورو میکردیم، یکدانه از این حروف و فاصلهها جابهجا نمیشد. اگر این حروف لق بودند، نَوَردهای دستگاه چاپ آن را بیرون میکشید و چاپ کج و معوج و روزنامه هم بد و زشت چاپ میشد.
لشکر، نه لشگر!
ما در چاپخانه روزنامه خراسان کلا 10 حروفچین بودیم که 8 نفرمان اهل شعر و شاعری و ادبیات بودند و بعدها از حروفچینی وارد تحریریه شدند. شاهانی، مهولاتی، وظیفهدان و خاوری از همدورهایهای من بودند. یادم هست صبح به صبح سردبیر روزنامه قبل از اینکه وارد تحریریه شود، اول از همه میآمد واحد حروفچینی و نظر ما را در مورد سرمقاله روز میپرسید. انتقاد و تحسینهای ما برایش خیلی مهم بود. حروفچینها کمکم از نظر سواد و دانش و بینش و ادبیات که رشد میکردند، وارد هیئت تحریریه روزنامه میشدند. این از زیرکیهای محمدصادق تهرانیان بود که بیشتر اعضای تحریریهاش از بچههای حروفچین بودند. اصلا محل پرورش نویسنده و منتقد سیاسی سالن حروفچینی بود. آن زمان که من وارد روزنامه شدم، حسن عمید که صاحب فرهنگنامه زبان فارسی است، سردبیر بود و بعد هم فخرالدین حجازی آمد. یک روز حجازی وارد حروفچینی شد و با لحن عتابآمیزی گفت: «آقایان یکنفرتان دیروز لشکر را لشگر گذاشته که اشتباه است؛ این کلمه فارسی است و پسوند گر ندارد. همهاش با هم هست. از این به بعد حواستان باشد.» حروفچینها آدمهای همیشه بیپول و زار و نزاری بودند. همهشان عینک ته استکانی میزدند و چون حروفچینی حرفهای را نمیشد نشسته انجام داد و مدام سرپا میایستادند، واریس هم میگرفتند.
چاپ را در مشهد روسها راه انداختند
راستش کار روزنامه خیلی سخت بود و من آنجا زیاد دوام نیاوردم. آمدم و در چاپخانه توس که در راسته بازار بزرگ مشهد بود مشغول به کار شدم. اینقدر کارم خوب بود که با همان سن کم، سرپرست واحد حروفچینی شدم. چاپخانه توس قبلا متعلق به بانک روسها بود و روئینتن خدابیامرز از آنها خریده بودش. جالب است که چاپ در مشهد، با روسها و همین چاپ توس شروع شد و برای همین بیشتر واژههایی که ما در چاپخانه استفاده میکردیم روسی بود. مثل مارزان، رازبرات، تسکی، لنیک، پانتیل و... . در چاپخانه توس کارمان کتاب چاپ کردن بود که حروفچینیاش به مراتب راحتتر از روزنامه بود. در توس بیشتر کتابهای حوزه علمیه و دینی چاپ میشد که انصافا حروفچینیشان سخت بود. در آنجا برای مرحوم دکتر یوسفی یک کتاب فرخی سیستانی حروفچینی کردم که خیلی خوشش آمد و چندتومانی به عنوان دستخوش و هدیه به من داد. برای دکتر فیاض هم یک کتاب تاریخ اسلام حروفچینی کردم.
چاپخانهداری در حد وزارت!
آن زمان چاپخانهها محل تولید علم و فرهنگ بود و بسیار با اهمیت. مردم صبح به صبح میریختند سر موزّع روزنامه و در کسری از ثانیه همه روزنامههایش را میخریدند که بفهمند دنیا دست کیست. به همین خاطر کسانی که چاپخانه داشتند، در جامعه آدمهای بسیار مهمی بودند و امکان نداشت که شاه یا هر مقام دیگری به شهری مثل مشهد وارد شود و چاپخانهدارها دعوت نشوند یا در صف اول نباشند. اغلب هم آدمهای فرهیختهای بودند؛ مثلا گلشن آزادی خودش شاعر بود و دیوان شعر داشت.
حروفِ سربیِ پردردسر
اما کارِ چاپخانه دردسرهای خودش را هم داشت و ادارهاش کارِ بسیار سختی بود. از تمیز کردن پرزحمت پلیتهای مسی بگیرید تا تعویض حروف سربی، همهاش پردردسر بود. این حروف را که داخل دستگاه میگذاشتند بعد مدتی ساییده میشد و باید هر 6 ماه یکبار آنها را تعویض میکردیم. تنها کارخانهای هم که حروف سربی تولید میکرد در تهران بود. این حروف را داخل کیسههای کاغذی میریختند و بعد میگذاشتند درون تینهای حلبی و بار کامیون میکردند. آن موقع جاده درست و حسابی بیدستانداز که وجود نداشت، این کیسههای کاغذی در راه پاره و همه باهم قاتی میشد. بعد ما در چاپخانه باید چندروز وقت صرف و این حروف ریز را از هم جدا میکردیم.
وقتی چاپخانهدارها معترض میشوند
دستگاههای مونوتایپ که آمد، صنعت چاپ و حروفچینی در ایران یکجورهایی تحتتأثیر قرار گرفت. تا دیروز حروف را دانهدانه برمیداشتیم و داخل صفحههای چوبی میگذاشتیم، حالا مینشستیم پشت دستگاه و با صفحهکلید مخصوص 176 حرفی تایپ میکردیم و بقیه کارها را خود دستگاه انجام میداد. آن سالها من از چاپخانه توس بیرون آمده بودم و به واسطه آشنایی با دکتر یوسفی و فیاض شده بودم سرپرست فرمبندی و صفحهبندی و حروفچینی چاپخانه دانشگاه. اگر اشتباه نکنم سال 1341 بود که چاپخانه دانشگاه از این دستگاههای مونوتایپ انگلیسی خریداری کرد. خرید این دستگاه بهقدری مهم بود که برای افتتاح و رونمایی از آن شاه را دعوت کردند. خبر کاربرد و کارایی این دستگاه که پیچید، صدای چاپخانهدارها بلند شد و شروع کردند به نامه نوشتن به این و آن که دانشگاه دارد کاسبی و بازار ما را کساد میکند. راست هم میگفتند؛ چون تا دیروز کتابهای دانشگاه را به آنها سفارش میدادند و با مجهز شدن چاپخانه دانشگاه، بخش زیادی از سفارشهایشان از دست میرفت.
ماجرای راهاندازی چاپخانه آستان قدس رضوی
وقتی برای چاپخانه دانشگاه فردوسی در خیابان کوثر زمین خریدیم و کارهای انتقالش انجام شد، آقای مستأجر حقیقی که آن زمان مسئولمان بود، گفت آیتا... طبسی میخواهد برای آستان قدس چاپخانه راه بیندازد. کسی باورش نمیشد که میخواهند چنین کاری بکنند. از دانشگاه بازنشسته شدم و به عشق امام رضا(ع) به آستان قدس رضوی آمدم و چاپخانهای با همه تجهیزات روز دنیا راه انداختیم، با چه سختی و مشقتی. اول از همه برای تأمین بودجه آقای طبسی خدابیامرز چند نفری را مأمور کرد که بروند در وقفنامهها بگردند ببینند وقفنامهای موجود هست که بشود با آن این کار را انجام داد یا نه؟ دستآخر فهمیدند که یک زمانی برای کتابت قرآن کسی مبلغی را وقف کرده بوده است که هنوز هم هست، اما قرآنی کتابت نمیشود. سؤال کردند و دیدند که میشود از طریق همان وقف چاپخانه راه انداخت.
از طرف دیگر راهاندازی و تجهیز چاپخانه دقیقا مصادف شد با زمانی که وزارت فرهنگ و ارشاد واردات دستگاه چاپ را به علت اشباع شدن مملکت از این نوع دستگاهها ممنوع کرده بود. 15 سال هیچ ماشین چاپی وارد ایران نشد و خیلی عقب ماندیم. هرچه رفتیم و آمدیم به هیچ عنوان اجازه ندادند که ندادند. دست آخر گفتند بروید از همین چاپخانههای مصادرهای که دست بنیاد مستضعفان است ماشین انتخاب کنید. همه هم ماشینهای قراضهای بود که به هیچ دردی نمیخورد. با کلی پارتیبازی و این و آن را دیدن، ما را فرستادند چاپخانه مصادرهایِ فردی ارمنی که با آن کتابهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را چاپ میکردند. دستگاههای خوبی داشت که همه را منتقل کردیم به مشهد. یادم هست در این میان 2 نفر از کارگرهای آن چاپخانه که سهم داشتند، گفتند ما از این قیمتی که کارشناس دادگستری گذاشته است راضی نیستیم و حق ما خیلی بیشتر از اینهاست. موضوع که به گوش تولیت فقید رسید، من را صدا زدند و گفتند که این دستگاهها الان جزو اموال امام رضاست و نباید ذرهای نارضایتی و شک و شبهه در آن باشد، بروید این 2 نفر را راضی کنید و هرچه میخواهند به آنها بدهید. دوباره رفتم تهران و پیغام آقای طبسی را به آن 2 نفر رساندم. وقتی فهمیدند دستگاهها کجا رفته است، از آن مبلغی که گفته بودند کوتاه آمدند و خیال همه راحت شد که رضایت کامل این 2 نفر گرفته شده است.