به گزارش شهرآرانیوز؛ نام نخستین جمعه ماه محرم به گهواره خونین شهید شش ماهه کربلا گره خورده است؛ روزی که در جغرافیایی به وسعت ایران و در یک همایش سراسری، هزاران مادر، کودکان شیرخوارشان را با لباس، روسری و سربند سبز، سر دست میگیرند و با تضرع و از ته دل دعا میکنند که حب حسین (ع) با خون و گوشت و استخوانشان عجین شود.
هیچ وقت اول صبح روز جمعهای را به این شلوغی ندیدهام. خیابانهای مشرف به حرم مطهر رضوی، مملو از کالسکه سوارهای کوچک و خردسالی است که هنوز تا وقت بیدار شدنشان خیلی مانده است. یکی عادت کرده است انگشت شستش را به وقت خوابیدن بمکد و آن یکی، شیشه شیر را بین دستهای کپل و کوچکش گرفته است و مک میزند. یکی هم پاهایش را بالا آورده است و دارد انگشت هایش را یک درمیان میشمارد؛ ناز و دوست داشتنی. مقصد همه یکی است؛ رواق بزرگ امام خمینی (ره) در حرم مطهر امام هشتم (ع).
همراه من قدم به قدم صحنها را بیایید! زوجهایی که از خواب صبحشان زدهاند تا خودشان را به مراسم برسانند، حالا لحظهها را غنیمت شمردهاند، با هم سلفی و یادگاری میگیرند و زن و شوهر، بچه را دست به دست میکنند تا مادر، وارد جمع بزرگ شیرخوارگان حسینی شود. رواق امام (ره) زودتر از آنچه فکرش را بکنید، پر میشود و درها بسته. از بلندگوهای صحنها اعلام میشود ظرفیت تکمیل است و خانوادههای ازراه رسیده بروند رواق دارالحجه (عج).
در رواق تا چشم کار میکند، جمعیت است. زنها عین دانههای رطب، کیپ به کیپ و کنارهم نشستهاند. مداح از لالایی رباب سر گهواره خالی میخواند. سوز روضه و ارتعاشش همه روضه منوره را میلرزاند. اصلا مادر بودن و مادر شدن، دنیای زنها را تغییر میدهد. هیچ چیز در دنیا نمیتواند آدم را مجبور کند که تا این اندازه بهتر بماند و بهتر حرف بزند، مهربانتر باشد و سالمتر باشد و خوبتر باشد.
بین جمعیت راه میروم و به این فکر میکنم که امسال ماه محرم، غمش فرق میکند. من در همین مشهد، همین شهر خودمان که از جنگ دور بوده است، مادران بیست وچندساله زیادی را دیدهام که از میناب برای زیارت آمده بودند و در عرض چند ماه، کمر خم کرده و موهایشان سپید شده بود.
آنهایی که حوصله و رمقی برای حرف زدن نداشتند و به اصرار این چند عبارت به زبانشان میآمد: «کاش ما جای بچه مان میسوختیم؛ آن طور دردش کمتر بود تا اینکه زنده بمانیم و زیر آوار و خاک، دنبال کفش و لباس پسرکمان بگردیم.» حالا در جمع مادرانی که هرکدام فرزند شیرخواری سر بغل گرفتهاند، یا دارند لالایی میخوانند و صدای هق هقشان داخل رواق اوج میگیرد، راه میروم.
خدیجه رجب زاده، محمدعلی چهارماهه را روی پا گذاشته است و تکانش میدهد تا خوابش سنگین شود. میخندد و میگوید: شاید تعبیر جالبی نباشد، اما من هم شبیه حضرت ربابم. الهی که به قربانش شوم! سه پسر دارم و آرزو دارم هیئتی و امام حسینی بزرگ شوند. خانم ربابه باید دعایمان کنند. او گریز کوتاهی میزند به گذشته: «خاطرم هست پدرم دوست داشت بچهها گریه کن امام حسین (ع) باشند؛ به خصوص در مورد پسرها این آرزویش قوت بیشتری داشت و حالا من آرزو میکنم طفل مرا هم با محبتشان سیراب کنند.»
دارم با زینب شیرمحمدی، مادر علی سه ماهه، حرف میزنم. او از حب حسین (ع) میگوید و اینکه دوست دارد فرزندش هم این عشق و ارادت را در قلبش داشته باشد. در همین میان، صدای مداح و روضه خوان حرم، توی گوشم میپیچد و میماند: «نامردترین ها! جنگ اگر جنگ است، مردانه و تن به تن و در میدان بجنگید نه با هدف قرار دادن نوزادانمان در گهوارهها و زیر سقف خانه شان.»
زینب کم سن وسال است و قلب رقیقی دارد. از قطرههای اشک روی صورتش میفهمم. علی را سر دست بالا میگیرد و برایش لالایی میخواند: «لالالالا گل مریم، فدای تو میشم هر دم// لالالالا گل نازم، خودم را من فدات سازم// لالالالا گل یاسم، تموم عمر به پات وایستم// لالالالا گل مینا، به عشق توست چشام بینا...» میروم تا راحت باشد.
آن طرف هم یکی دارد بلندبلند گریه میکند. با شنیدن صدای هق هقش، مسیرم به سمتش کج میشود. زهرا طالع پور، امیرعباس را روی پا گذاشته است و تکان میدهد. بین آن همه سروصدا و شلوغی، دقیق متوجه نمیشوم فرزند سوم یا چهارمش است. فقط از بین حرف زدنهایی که بریده بریده و کوتاه است، میفهمم توسلی که پارسال به حضرت علی اصغر (ع) کرده، جواب داده است.
تعریف میکند: «بارداری سختی داشتم و استراحت مطلق بودم و نمیتوانستم از رختخواب تکان بخورم. مراسم شیرخوارگان را از تلویزیون دیدم و برای سلامتی فرزندم نذر کردم.» حالا امیرعباس از خواب بیدار شده است و میخندد و مادر گریه میکند و تصدقش میرود.
بین آن جمعیت بزرگی که با ساک و تشک و بالش کوچک و شیشه شیر و پستانک رواق را تماشایی کردهاند، راه میروم و میمانم این روایت را با کدام یک از آنهایی که دل شکسته هستند و در حال وهوای خودشان، ادامه دهم.
مادر هانا، شیشه شیر را تکان میدهد و میگذارد به دهان دختر سه ماهه اش. او خوش مشرب و مؤدب است و حرف زدنش لحن خواهش میگیرد: «لطفا هیچ نام ونشانی از من نباشد! هانا فرزندخوانده ماست. خانواده همسرم نمیدانند.»
دستی به صورت لطیف و سپید دخترش میکشد و بغض میکند و از لابه لای کلماتی که میگوید، این جمله دستگیرم میشود: «الهی امام رضا (ع) به حق این موجود معصوم و پاک، یکی هم به خودم بدهد!». صدای هق هقش بلند میشود و همان طور که دور میشوم، از امام رضا (ع) میخواهم این محبت را جوری برایش جبران کند که از شوق گریه کند. آن لحظه حسی ته دلم جوانه میزند که هیچ کس، دست خالی از حرم بیرون نرفته است و نمیرود.
آدینا، چهارپنج ماهه به نظر میآید. مادرش ایستاده برایش لالایی میخواند. میگوید: «امسال سال روضه است. بچههای شهید مدرسه میناب و خانواده هایشان، یک لحظه از ذهن من بیرون نمیروند. باور کنید از نهم اسفند آن قدر منقلبم و حالم بد است که هر روز برای خودم، صحنههایی را تکرار میکنم؛ اینکه مادری اتاق خواب پسرش را و کوله پشتی دخترش را با مویه مرتب کند و هر روز این صحنه برایش تکرار شود.
برای ما محرم از اسفند شروع شد؛ زندهتر از همیشه.» ینب برادران افتخاری عین همین عبارات را میگوید و ادامه میدهد: به هیچ شکلی این بار از روی شانههای ما سبک نمیشود و بعد، پسر چهارماهه اش را محکم در آغوش میفشارد و ادامه میدهد: «قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلامًا: این آتش را بر دلهای مادران شهدای بی گناه و کوچک، سرد کن!»
هنوز حرفش تمام نشده است که روضه خوان حرم میگوید: بچهها را سر دست بگیرید و بلند کنید. من بین آن همه جمعیت ایستادهام. یاد حرف مادری میافتم که دیشب از تهران زنگ زده بود و با خواهش و التماس میگفت هر وقت گذرت به حرم افتاد، از آقاامام رضا جانمان بخواه بر شعلههای آتش درون من آب بپاشد. همین اندازه فهمیدم که نامش نیل است و هنوز هم گیجم که من را از کجا و چطور میشناسد.
ولی من و ما و همه آنهایی که اینجا هستند و دارند زار میزنند، سختترین وداعهای جهان را امسال دیدهایم. ما لایق و مستحق دیدن معجزه هستیم؛ لایق دیدن سبزههای نورس که زیر خاکسترهای سوخته، جوانه میزنند و بزرگ میشوند. از آقا (ع) میخواهم به حق این طفلان معصوم، لبخند امید را روی لب تک تک زنهای سرزمینم بنشاند.
راست میگوید صفورا قرائی که: «در جنگ چه یک نفر بی گناه شهید شود و چه هزاران نفر، فرقی نمیکند؛ وقتی پای رفتن یک جان از خانهای باشد که مادر داشته باشد، همه اعداد از نظر ما بزرگ هستند.» قرائی هم طفلش را توی آغوشش جابه جا میکند و میگوید: چطور میتوانیم از پایمال شدن خون بی گناه بگذریم؟ چگونه میتوانیم داغ یک مادر جوان را نادیده بگیریم؟ ما مادر همه شیرخوارگانی هستیم که در جنگ، بی گناه شهید شدند.
شاید به همین دلیل است که وقتی مداح حرم روضه میخواند، انگار همه شیرخوارهای شهید، شیرخوارهای آنها هستند. همه سه ساله ها، عزیز دل مادرانه آنها بودهاند و بعد حمله موشکی، غافلگیرشان کرده است. صفورا گریه میکند و میگوید: این تنها دارایی مشترک به ارث رسیده ماست که جز حسین (ع)، کسی هوادارمان نیست و نخواهد بود.
اینجا، توی این شلوغی، هر کسی گوشهای توی لاک خودش خزیده؛ مثل مادری که نوزاد سهماههای مقابلش است. وقتی میفهمم او فرزندخوانده است، کنجکاو میشوم روایتش را گوش کنم. فقط این جملات دستگیرم میشود که عدد زندگی مشترک آنها از ۱۰ سال هم گذشته بود، اما خبری از بچه نبود. میگوید: زندگی مشترک به داشتن فرزند، شیرین است. ل
بخند کمرنگی روی لبهایش مینشیند و ادامه میدهد: میدانید زوجهایی را که فرزند نداشتند، اصلا خانواده به حساب نمیآوردم. هیچ دلیل منطقی نداشتم، اما به نظرم، خانواده فقط با داشتن فرزند معنی پیدا میکرد. من غصه آن را میخوردم که بچه ندارم، اما این غم نباید ادامه پیدا میکرد. به همسرم گفتم زندگی ادامه دارد؛ حالا چه فرقی میکند ما خودمان بچهدار شویم یا نوزادی را به فرزندی بگیریم. نگاهش روی دخترش قفل میشود.
بیتا رادمرد، رک و شفاف حرف دلش را میزند و میگوید: این حس مادر شدن توی وجود هر دختری هست. من هم آرزویم بود یکی صدایم بزند مامان. توی خیابان این واژه به زبان هر کودکی میآمد، میایستادم و تماشایش میکردم. رابطه عجیبوغریبی است بین این مادر و فرزند تااینکه خدا به خودم هم دو فرزند داد. عبارت «لاحول و لا قوهالابالله العلیالعظیم» روی زبانش جاری میشود و میگوید: الهی هیچ مادری، داغ دلبندش را نبیند!
او بعد ماجرای شب گذشته را تعریف میکند: «دودل بین آمدن و نیامدن گیر کرده بودیم. صبح که بیدار شدم، همسرم جلوتر از من کالسکه را آماده کرده بود و میگفت به یاد مادرهایی که از نهم اسفند یکبار چشم باز کردند و جگرگوشهشان نبود، باید حتما شرکت کنیم. دلم طاقت نیاورد؛ باید میآمدم.» این عشقهای مشترک، این گریههای از ته دل، این حرفهای صاف و صادقانه و خالصانه، هیچجای دنیا پیدا نمیشود.
حال خوشی دارم. فکر اینکه زمینی که رویش راه میروم، زیرش نهرها جاری است و برای خودش بهشتی است، نمیگذارد از حرم دل بکنم، اما باید بروم. بین جمعیتی که برای پایان مراسم قیام کردهاند، ایستادهام و آرام زمزمه میکنم: «آقاجان! اجازه بده این روایتها و این دوستداشتنها، ضامن فردای قیامتم باشد.» همین و تمام.