صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

ناکامی مرد بددل برای کشتن خود و خانواده‌اش با دخالت بموقع پلیس مشهد

  • کد خبر: ۴۲۷۶۱۲
  • ۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۰
با دخالت بموقع پلیس، جلوی یک فاجعه خانوادگی در مشهد گرفته شد.
سعید جلائیان
خبرنگار سعید جلائیان

به گزارش شهرآرانیوز؛ وقتی وارد کلانتری شد، شروع کرد به بدگویی از همسر و دخترانش. به نظر می‌رسید ناراحتی این مرد به مسائل خصوصی و خانوادگی اش برمی گردد، اما مأموران به حرف هایش گوش سپردند. او پس از پیداکردن گوش شنوا، شروع کرد به بیان حرف‌های پراکنده و نامفهوم. او با حرارت از رفتار ساده خانواده اش حرف می‌زد که به نظر او آن‌ها مرتکب اشتباهاتی پیچیده شده بودند.

حرف‌های او آن قدر عجیب بود که اگر به جای مأموران باتجربه کلانتری سجاد، شخص دیگری مقابلش نشسته بود، احتمالا او را به سمت در خروجی هدایت می‌کرد. نکته‌ای که بیش از همه سبب جلب توجه مأموران به این مرد شد، این بود که او با جدیت مدام تکرار می‌کرد برای خودش طنابی خریده است و‌ می‌خواهد پس از بازگشت به خانه به زندگی اش پایان دهد. 

او از مأموران خواست که پس از مرگش به سراغ خانواده اش بروند و آن‌ها را بازخواست کنند. مرد ادامه داد که هدفش از آمدن به اینجا آن بود که بگوید چه افرادی مسبب مرگش شده‌اند و‌ می‌خواهد زود برود. با وجود این، مرد حاضر نبود حتی نام و مشخصات همسر و دخترانش را به پلیس بدهد.

وقتی از این مرد پرسیده شد چرا به کلانتری آمده‌ای، پاسخ داد: «می خواستم زن و دو دخترم را بکشم و بعد خودکشی کنم. همه کار‌ها را انجام دادم، اما آن‌ها نیامدند. بعد تصمیم گرفتم خودم را بکشم، اما می‌ترسم جسدم در خانه بگندد. از طرفی، می‌خواهم همه بدانند زن و دخترانم سبب مرگ من شده‌اند.» پس از ثبت اظهارات مرد میان سال، سرهنگ ابراهیم خواجه پور، رئیس کلانتری سجاد، با صدور دستوراتی تخصصی، از مأمورانش خواست ضمن مراقبت از این مرد، او را به دایره مددکاری و مشاوره کلانتری منتقل کنند.

مرد که احمد نام داشت، وقتی در دایره مددکاری و مشاوره کلانتری حاضر شد، با یک مشاور زن روبه رو شد. او انگار حالا می‌توانست با راحتی بیشتری حرف بزند. وقتی از او خواسته شد حرف هایش را بزند، داستانش را این طور شروع کرد: حاصل زندگی مشترک من و همسرم سه دختر است. خودم با اینکه کارگر ساختمانی هستم، زندگی خوبی برای خانواده‌ام ساخته بودم.

دختر بزرگم را عروس کرده‌ام و الان در خانه خودش است. تا پیش از بزرگ شدن دخترها، همسرم رفتارش خوب بود، اما الان چند سال است که او تغییر کرده است. دیگر مثل سابق از من حرف شنوی ندارد. مدام با هم جروبحث می‌کنیم. تا همین چند سال پیش، برای بیرون رفتن از خانه هم از من اجازه می‌گرفت، اما الان هرجا می‌خواهد می‌رود و اصلا به نظر من اهمیتی نمی‌دهد.

دخترانم مقابل من می‌ایستند

مرد میان سال ادامه داد: نمی‌دانم با این رفتارهایش چه کار کنم. او دخترانم را طوری تربیت کرده است که حالا مقابل من می‌ایستند. من خیلی مراقب دختران هفده و پانزده ساله‌ام هستم. برای مراقبت از آن ها، اجازه نمی‌دادم تنها از خانه بیرون بروند. دختر بزرگم فقط تا پایان دبستان درس خواند، اما وقتی دیدم دو دختر دیگرم به درس علاقه دارند، با اینکه اذیت می‌شدم، اجازه دادم درس بخوانند.

خودم هردو را به مدرسه می‌بردم و به خانه برمی گرداندم. نیم ساعت پیش از تعطیل شدن مدرسه آن‌ها می‌روم و با موتورسیکلت آن‌ها را برمی گردانم. در تمام دوران تحصیلی شان، یک بار هم نشده است آن‌ها بدون من به مدرسه بروند یا برگردند. من پدر خوبی برای آن‌ها بودم و هرچیزی لازم داشتند، خودم می‌خریدم.

حتی لباس‌های آن‌ها را خودم می‌خریدم. به خاطر مراقبت از آن‌ها با اقوام و همسایه‌ها حتی رابطه نداریم. پس از این همه سال، حالا همسر و دخترانم به من می‌گویند این کار‌ها سخت گیری بیش از حد بوده است. آیا حق نداشتم مراقب خانواده‌ام باشم، آن هم در این اوضاع؟ با همه این کارها، چند روز قبل با هم دعوای سختی کردیم. به نظر شما من سخت گیری کرده‌ام؟

نمی‌دانم خانواده‌ام کجا هستند

سروان وحیدی، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری سجاد، با توجه به وخامت حال روحی مرد، سری تکان داد و او را به یک لیوان دمنوش گل گاوزبان و لیمو دعوت کرد. مرد میان سال پس از صرف دمنوش، انگار کمی آرام شده بود. در ادامه گفت: بیست روز پیش سر همین موضوعات با همسرم دعوایم شد. پس از آن دختران هم به دعوای ما اضافه شدند.

بحث ما آن قدر بالا گرفت که با آن‌ها درگیر شدم. وقتی دیدم آن‌ها به حرفم گوش نمی‌دهند، از کوره دررفتم. پس از این دعوا، فرزندان و همسرم وسایلشان را جمع کردند. به آن‌ها گفتم حق ندارید از خانه بیرون بروید و اگر رفتید، دیگر به خانه راهتان نمی‌دهم. با همه این تهدیدات، باز هم آن‌ها وسایلشان را جمع کردند و رفتند. نمی‌دانم کجا رفتند و در این مدت چه بلایی سر آن‌ها آمده است. وقتی پس از چند روز سراغ آن‌ها را از برادرزنم گرفتم، او به من گفت که تو برای آن‌ها مرده‌ای. دخترانت دیگر پدر ندارند و تو دیگر همسر نداری.

می‌خواستم همسر و دخترانم را دار بزنم!

مرد که از یاد خاطرات خانواده اش دوباره عصبی شده بود، گفت: می‌توانم یک چیزی بگویم؟ می‌گویم برای کسی که‌ می‌خواهد بمیرد، چه اهمیتی دارد؟ سه روز پیش در حیاط یک حلقه جوش دادم. می‌خواستم اول همسر و دو دخترم را بکشم و بعد خودم را. طناب مناسب خریدم و خانه را آماده کردم که وقتی آمدند، آن‌ها را زندانی کنم و بعد یکی یکی دار بزنم. کار‌ها که تمام شد، با آن‌ها تماس گرفتم.

با هرکدام از آن‌ها که صحبت کردم و هرچه گفتم بیایید صحبت کنیم، حاضر نشدند بیایند. نمی‌دانم نقشه‌ام را فهمیده بودند یا نه، اما هر کاری کردم، حاضر به بازگشت نشدند. سرانجام تصمیم گرفتم آن‌ها را فراموش کنم و خودم را دار بزنم. رفتم روی چهارپایه و طناب را هم انداختم، اما گفتم به اینجا بیایم تا اعلام کنم دلیل خودکشی و مرگ من همسر و دخترانم هستند.

مرد به محض اینکه حرفش را زد، از جا بلند شد تا به خانه اش برگردد. سرهنگ خواجه پور که در جریان وضعیت روحی و افکار این مرد قرار گرفته بود، با دستوراتی تخصصی مانع از خروج او شد. پس از حضور امدادگران اورژانس اجتماعی در کلانتری، این مرد میان سال را به مراکز درمانی منتقل کردند.

شوهرم بدبین، سخت گیر و دیوانه است

پس از شناسایی اعضای خانواده این مرد، مأموران با همسر او تماس گرفتند. زن ابتدا گفت که حاضر نیست حتی سر مزار شوهرش برود و مرگ و زندگی او برایش اهمیتی ندارد. او شوهرش را آدمی دیوانه خطاب کرد که با بددلی هایش زندگی را برای او و فرزندانش جهنم کرده است.

زن میان سال سرانجام به درخواست پلیس در کلانتری سجاد حاضر شد. او پس از حضور در دایره مددکاری گفت: من و شوهرم هر دو متولد یکی از شهر‌های جنوبی استان بودیم. پس از ازدواج به مشهد مهاجرت کردیم. شوهرم در یکی از مناطق حاشیه‌ای شهر یک آلونک ساخت؛ منطقه‌ای که پیشرفت خوبی کرد و حالا همه در اطراف ما برج ساخته‌اند. البته احمد هم تغییراتی در خانه ایجاد کرد. او پس از این همه سال، دیوار‌های خانه را با حلب روغن بالا و بالاتر برد. او خانه را به قفس تبدیل کرده است. حتی نور خورشید هم به زور به خانه ما تابیده می‌شود.

حسرت فرزندان برای رفتن به خرید

زن ادامه داد: احمد از همان ابتدا سخت گیری‌های زیادی داشت. او به من و دخترانم اجازه نمی‌داد به آرایشگاه برویم. حتی من و دخترانم یک بار برای خرید یک ظرف ماست یا نان به نانوایی نرفته‌ایم. بچه‌ها که به دنیا آمدند، او سخت گیرتر شد. از روزی که بچه‌ها به دنیا آمدند، من حتی یک بار برای خرید لباس به مغازه نرفته‌ام. وضعیت دخترانم هم به همین شکل بود.

خدا کمک کرد برای دختر بزرگم خواستگار آمد و او نجات پیدا کرد. وقتی می‌خواستیم عروسشم کنیم، به شوهرم گفتم پول بده، می‌خواهم آرایشگاه بروم، اما باز هم اجازه نداد. مثل همیشه گفت خودت این کار را در خانه انجام بده. پس از عقد هم به دامادم گفت ما رسم نامزدی نداریم. مراسم هم نمی‌خواهیم. دست زنت را بگیر و برو.

حسرت یک جشن عروسی را هم به دل ما گذاشت. بعد هم به دامادم گفت که ما دختر جوان در خانه داریم و حق نداری با ما رفت وآمد کنی. در طول چند سال من دامادم را فقط یک بار دیدم؛ آن هم روزی که دخترم زایمان کرد. احمد اجازه داد به بیمارستان برویم. تنهاافرادی که به خانه ما می‌آمدند، مادر و دو خواهرش بودند. او دیگر به هیچ کدام از اقوام و دوستان اجازه نمی‌داد به خانه ما بیایند.

پدر اسیرمان می‌کرد

پس از ثبت اظهارات زن، مأموران با هر سه دختر این خانواده تماس گرفتند. دختر بزرگ‌تر وقتی شنید پدرش به خاطر اینکه می‌خواسته خودش را دار بزند، در بیمارستان ابن سینا بستری شده است، ابراز خرسندی کرد.

او مقابل این سؤال که آیا می‌خواهد پدرش را ببیند یا نه، پاسخ داد: پدرم همیشه می‌گفت که زن و دختر نباید بدون اجازه پدر یا شوهر از خانه بیرون بروند. من هم نه الان و نه هیچ وقت دیگر نمی‌خواهم به خاطر دیدن او از خانه خارج شوم. زن جوان گفت: اگر شوهرم نبود، من هم الان مثل مادر و خواهرانم در خانه این مرد اسیر بودم. او به من اجازه نداد به مدرسه و دانشگاه بروم. هرگز نمی‌بخشمش.

دختر هفده ساله این خانواده، اما اظهاراتی شدیدتری درباره پدرش مطرح کرد. او در گفت وگوی تلفنی با مأموران گفت: من پدری ندارم که بخواهم او را ببینم. به خاطر سخت گیری‌های عجیبش حتی یک دوست ندارم. او همیشه با موتورسیکلتش مرا به مدرسه می‌رساند. نیم ساعت قبل از اتمام مدرسه هم با موتورسیکلتش می‌آمد. او وارد مدرسه می‌شد و در راهرو منتظر من و خواهر کوچک ترم می‌ایستاد.

از وضعیت کنونی پدرم خوش حالم

دختر سوم که همراه مادر و خواهر بزرگ ترش در خانه دایی اش حضور دارد نیز با گرفتن گوشی تلفن از خواهر بزرگ‌ترش گفت: من برخلاف مادر و خواهر بزرگم که به حرف‌های پدرم گوش می‌دادند، مقابلش می‌ایستادم. ایستادگی‌ام سبب شده بود که او بار‌ها کتکم بزند. برای همین از شنیدن حالی که پیدا کرده است، نه تنها ناراحت نیستم، بلکه خوش‌حالم.

در ادامه رسیدگی به این پرونده، مشخص شد مرد میان سال از اختلالات روانی شدید رنج می‌برد. با تشخیص پزشکان، این مرد باید در بیمارستان ابن سینا تحت درمان قرار بگیرد. رفتار‌های احمد او را به بیمارستان اعصاب و روان کشاند، اما خانواده اش هم آواره شدند. آن‌ها که‌ نمی‌خواستند بیش از این سربار فامیل خود باشند، با هماهنگی صورت گرفته برای یک بازه زمانی کوتاه به یکی از مراکز بهزیستی رفتند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.