صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

جام جهانی 2026

صفحات داخلی

اودیسه ۲۰۲۶ پادشاه فیلم‌های نولان | مروری بر فیلم‌های «کریستوفر نولان» به بهانه اکران فیلم جدیدش

  • کد خبر: ۴۳۲۴۱۲
  • ۳۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۵
آغاز طوفانی اکران اودیسه ۲۰۲۶ بار دیگر نشان داد اندک فیلم‌سازانی هستند که به اندازه کریستوفر نولان چنین شیفتگی و وفاداری در میان طرفداران سینما بوجود آورده باشند.

به گزارش شهرآرانیوز؛ آغاز طوفانی اکران اودیسه ۲۰۲۶ بار دیگر نشان داد اندک فیلم‌سازانی هستند که به اندازه کریستوفر نولان چنین شیفتگی و وفاداری در میان طرفداران سینما بوجود آورده باشند.

تعقیب (Following 1998)

برای کریستوفر نولانِ ۲۸ ساله، درام سیاه و سفیدِ ۷۰ دقیقه‌ای درباره یک نویسنده وسواسی نقطه آغاز کارش بود. «مرد جوان» (جرمی تیوبالد) برای الهام گرفتن، آدم‌های غریبه را در لندن دنبال می‌کند و وقتی تنها قانونش را می‌شکند، کار از کار می‌گذرد: این که هرگز یک نفر را دوبار دنبال نکند. این نئونوآر مغزی به خاطر کاراییِ یادآور هیچکاک چشمگیر است و برخی از مضامین محبوب نولان را در خود دارد؛ به‌ویژه وسواس و هویت.

تعقیب (Following) ورودیِ بدی به جهان نولان نیست و دیدنش در کنار فیلم دوم او (Memento) جالب است تا ببینید کارگردان چطور پله‌پله و جهشی رشد کرد. فراتر از این نگاه و این‌که نخستین فیلمش یک کنجکاوی میکروبودجه در فیلموگرافی او است (گزارش شده که با ۶ هزار دلار ساخته شده)، «تعقیب» در نهایت یک مطالعه شخصیتی امیدوارکننده، اما کمی کند باقی می‌ماند.

 

یادگاری (Memento 2000)

دومین فیلم نولان همان اثری بود که او را به‌عنوان استعدادی یگانه در معرض توجه قرار داد. این فیلم دوم، نوار جنایی درگیرکننده و پرپیچ‌و‌تابی است درباره مردی (گای پیرس) که قادر به ساختن حافظه کوتاه‌مدت نیست. انگار همین‌قدر سخت بودن کافی نیست؛ قهرمان ما در تلاش است تا قتل همسرش را حل کند. پیش از آن‌که Inception دامنه کار را بزرگ‌تر کند، Memento نشان داد نولان می‌تواند فیلم‌هایی هیجان‌انگیز و دشوار بسازد که برای مخاطب توضیح اضافه نمی‌آورند.

 فراتر از حرکت رو به جلوی صحنه‌های سیاه و سفید و مسیرِ رو به عقب پلان‌های رنگی، نولان وقت می‌گذارد تا در ذهنی شکسته به مضامینی مثل سوگ، گناه و خودفریبی بپردازد. فیلم او هنوز هم به‌عنوان تریلر معماییِ پیشرو ایستاده است و ثابت می‌کند نولان در روایت‌های غیرخطی وقتی درام را رها نمی‌کند و عمق روان‌شناختی را فدای بازی‌های ساختاری نمی‌کند، در بهترین فرم خود است.

 

بی‌خوابی (Insomnia 2002 )

سومین فیلم نولان شاید در بین آثار او یکی از به‌یادماندنی‌ترین‌ها نباشد، اما قطعا کمتر از حدی که باید دیده شده است. Insomnia بازسازی تریلر سال ۱۹۹۷ اریک شولدبیارگ با بازی استلان اسکارسگارد است و داستان کارآگاه کهنه‌کاری (آل پاچینو) را دنبال می‌کند که با یک مأمور محلی (هیلاری سوینک) همراه می‌شود تا قتل دختری را در گوشه‌ای دورافتاده از آلاسکا حل کند؛ جایی دورافتاده و غرق در روشنایی دائمی. نتیجه، درامی پلیسی گیرا است که آن‌چه در گستره جاه‌طلبانه کم دارد با زیرورو کردن کلیشه‌ها، پایان جسورانه و تاریک و بازی درخشان رابین ویلیامز در نقشی متفاوت از تصویر همیشگی او جبران می‌کند. درست است که Insomnia تا حدی شبیه تکلیفِ استودیویی برای نولان احساس می‌شود (این نخستین فیلم او برای وارنر برادرز بود)، اما در دنیای تریلر‌های روان‌شناسانه، کاملا ارزش وقت گذاشتن را دارد.

 

بتمن آغاز می‌کند (Batman Begins 2005)

فرانچایز «بتمن» بعد از Batman & Robin در سال ۱۹۹۷ عملا مرده و دفن شده بود و این کریستوفر نولان بود که شوالیه تاریک را برای نسل تازه سینمارو‌ها دوباره زنده کرد. او با شروع از ریشه‌های بروس وین، پیش از آن‌که نقاب بتمن را به چهره بزند، به داستان ابرقهرمانیِ خود تقریبا همان‌طور نزدیک شد که به The Odyssey؛ کنار گذاشتن اسطوره و تمرکز بر داستانِ شخصیتیِ مردی آسیب‌دیده. نگاه واقع‌گرایانه او به بتمن، خاطره برخورد گوتیک تیم برتون و کیچِ رنگارنگ جوئل شوماخر را کنار زد و نشان داد می‌توان نسخه‌ای بزرگسالانه از شوالیه تاریک ارائه کرد. کریستین بیل هم به خوبی مأموریت را درک کرد و تضاد و هم‌پوشانی بین بروس وین و بتمن را به شکلی جذاب به نمایش گذاشت. این آغاز هیجان‌انگیزِ چیزی بود که قرار بود ویژه باشد.

 

پرستیژ (The Prestige 2006)

The Prestige بر اساس رمان کریستوفر پریست درباره دو شعبده‌باز رقیب در آغاز قرن بیستم ساخته شده است؛ رابرت آنجیر کاریزماتیک (هیو جکمن) و آلفرد بوردنِ دقیق و فنی (کریستین بیل). این فیلم در زمان اکران چندان سروصدا نکرد، اما حالا که ۲۰ ساله شده، صدر این فهرست را به خود اختصاص می‌دهد. ساختار فیلم در سه بخش با طراحی شیطنت‌آمیز چیده شده که آینه (و وام‌دارِ) سه مرحله یک شعبده است: قول، چرخش، اوج؛ و اینجا نولان در زمینه جابه‌جایی مدام زاویه دید و زمان، منضبط‌تر از همیشه عمل می‌کند. ساختار مستقیما در خدمت روایت است و به همین خاطر، ترفندِ فرمیْ کاملا ضروری به نظر می‌رسد.

The Prestige همچنین نمونه‌ای است از نولان در دقیق‌ترین حالتش در زمینه پرداخت شخصیت؛ و شیوه‌ای که مضامین وسواس و فداکاری را سلاخی می‌کند، واقعا به دل می‌نشیند. افزون بر این، نولان فیلم را به‌طور اغواکننده‌ای لایه‌لایه و فرامتنی می‌کند؛ حقه‌ای چندسطحی که باعث می‌شود اثر، فقط درباره دو شخصیتِ اسیرِ خودشیفتگی که به‌دنبال توهمی بی‌نقص‌اند نباشد، بلکه درباره خودِ سینما هم باشد. شاید هواداران استدلال کنند The Odyssey شکوهمندترین دستاورد نولان است، اما این شاید بیشتر ناشی از مقیاس کار و، درگوشی بگوییم، جانب‌داریِ ناشی از تازگی باشد. بهتر است The Prestige را فیلمی بدانند که هنوز هم دهان مخاطبان را از حیرت باز نگه می‌دارد؛ پیچش‌های داستانی در اولین تماشا شوکه می‌کنند، لایه‌ها با هر بار دیدن عمیق‌تر می‌شوند و فیلم بعد از ۲۰ سال همچنان تحت تاثیر قرار می‌دهد. شخصیت محوری فیلم می‌گوید «تو واقعا نمی‌خواهی راز را بدانی؛ می‌خواهی فریب بخوری». کاملا درست است. The Prestige نه‌فقط بهترین فیلم تاریخ درباره شعبده است، بلکه تا امروز بهترین دستاورد نولان باقی مانده است.

 

شوالیه تاریکی (The Dark Knight 2008)

بعد از Batman Begins، نولان در ابتدا قصدی برای بازگشت به گاتهام نداشت. اما همه خوشحال شدند که برگشت، چون The Dark Knight تا امروز هم یکی از بهترین، اگر نه بهترین، فیلم‌های کمیک/ابر‌قهرمانی تاریخ سینما باقی مانده است. نولان با ادامه دادن روندِ فروکاستن اسطوره بتمن، تصمیم گرفت همه چیز را تکان دهد و محبوب‌ترین دشمنِ این فرنچایز را وارد ماجرا کند: جوکر. باوجود غرغر اولیه برخی طرفداران که هث لجر را برای نقش «شاهزاده دلقک جرم» نامناسب می‌دانستند، او اجرایی اسکارآور ارائه کرد که بعد از مرگ نابهنگامش به سطح یک نقش آیقونیک ارتقا یافت. فراتر از بازی‌ها و هیجان، The Dark Knight بلاک‌باستری گسترده و سرشار از مضامین جدی است که هنوز میان دوستداران سینما بحث برمی‌انگیزد.

 

تلقین (Inception 2010)

از این جای جدول به بعد، فقط با موفقیت‌ها روبه‌رو هستیم. اما چون در نهایت باید انتخاب کرد، _Inception_ِ ۲۰۱۰ است که با اختلافی اندک از سکوی سومی جا می‌ماند. فیلم، داستان مردی است (لئوناردو دی‌کاپریو) سوگوار و تنها که در نوعی جاسوسی شرکتی تخصص دارد؛ سرقت اطلاعات از ناخودآگاه سوژه‌ها در خواب. Inception یکی از اصیل‌ترین بلاک‌باستر‌های قرن بیست‌ویکم است. نولان اینجا تعادل بین پیچیدگی ذهنی و هیجان را عالی برقرار می‌کند و ثابت می‌کند که یک اکشنِ پرستاره هالیوودی می‌تواند در عین بدهکار بودن به جیمز باند، به‌طور جسورانه ذهن را به چالش بکشد. علاوه بر این، نولان به مخاطبش اعتماد می‌کند و مطمئن است می‌تواند در سفرِ شبیه عروسک‌های ماتروشکا از لایه‌های خواب جا نماند. فراتر از موسیقی مشهور و بار‌ها تقلیدشده هانس زیمر و بوق‌های گوش‌خراشش، Inception هنوز هم معیار سنجش فیلم‌هایی است که باید همزمان خیره‌کننده و چالش‌برانگیز باشند.

 

شوالیه تاریکی برمی‌خیزد (The Dark Knight Rises 2012)

حیف که سه‌گانه شوالیه تاریکِ کریستوفر نولان با The Dark Knight Rises کمی بی‌رمق به پایان رسید. تام هاردی در نقش بین عالی است و آن هثاوی هم در نقش زن‌گربه‌ای می‌درخشد، اما وقتی نولان دامنه داستان را بسیار وسیع‌تر کرد (رمان «داستان دو شهر» چارلز دیکنز یکی از منابع الهام او بود)، چیزی در این میان گم شد. فیلم‌نامه آن‌قدر‌ها محکم نیست، حفره‌های داستانی توی چشم می‌زنند و بعضی بازی‌ها واقعا سوال‌برانگیزند؛ این‌که چگونه برداشتِ انتخاب‌شده برای صحنه مرگ میراندا تیت (ماریون کوتیار) همین لحظه‌ای است که در فیلم می‌بینیم، هنوز معما است. هیچ چیز اینجا به ارتفاعات Batman Begins یا The Dark Knight نمی‌رسد. البته دومی از ابتدا هم «کار سخت» بود  اما غیرقابل انکار است که این فصل پایانی در حد «قابل قبول» رضایت می‌دهد.

 

میان‌ستاره‌ای (Interstellar 2014)

Interstellar تلاشی است از سوی کریستوفر نولان برای ساختن «۲۰۰۱: ادیسه فضاییِ» نسل امروز، البته با هسته‌ای احساسی‌تر. او با روایت داستان فضانوردی (متیو مک‌کانهی) که فرزندانش را پشت سر می‌گذارد (هرچند تمرکز اصلی بر دخترش مورف است) و برای نجات بشریت در جستجوی سیاره‌ای جدید به جای زمین در حال مرگ راهی سفر می‌شود، می‌کوشد منتقدانش را تا حدی خاموش کند؛ این‌که می‌تواند وجه سرد و کلینیکی کارهایش را کنار بگذارد و احساس را در آغوش بگیرد. در بخش عمده‌ای از فیلم، اخترفیزیک نظریِ جدی با درام انسانی خوب درمی‌آمیزد و برخی صحنه‌ها واقعا فک را از جا در می‌آورند؛ سیاره موج و اعوجاج زمانی‌اش به‌خصوص درخشان است. مشکل اینجاست که اگرچه Interstellar با کمک فیلم‌برداری هویته فان هویتما در تمام طول مسیر الهام‌بخش و باشکوه باقی می‌ماند، گفت‌و‌گو‌ها بیش از حد مستقیم و توضیح‌گرند و در پرده پایانی، رابطه پدر و دختر وقتی همه‌چیز به نوعی فضای پنج‌بعدیِ قفسه کتابِ شبیه آثار‌ام. نایت شیامالان کشیده می‌شود، از دستش درمی‌رود. فیلمی است ناقص، که بدتر هم می‌شود وقتی پسر‌های دوآتیشه سینما مدام اصرار می‌کنند اگر آن‌قدر‌ها دوستش ندارید، لابد، چون نمی‌فهمیدش. با این حال نمی‌توان انکار کرد که علمی‌تخیلیِ جاه‌طلب تا به حال به این شکوه روی پرده نیامده است.

 

دانکرک (Dunkirk 2017)

از همان نمای اول، Dunkirk خودش را به‌عنوان اثری متفاوت اعلام می‌کند؛ و همین‌طور هم هست؛ فیلمی حیرت‌انگیز از جنگ جهانی دوم که بین خشکی، دریا و هوا تقسیم شده است. هر سه بخش در کنار هم تدوین شده‌اند، اما ریتم ویژه خود را حفظ می‌کنند: یک هفته برای خشکی، یک روز برای دریا، یک ساعت برای هوا. نولان با تقسیم‌کردن روایت عملیات تخلیه دانکرک در این خط‌های زمانی و دادن یک تم مشترک به آنها (بقا)، تجربه‌ای تکنیکی خلق می‌کند که در آن تصویر بر روایت کلاسیک اولویت دارد. هرچند این شاهکار فنی مخاطب را وسط ماجرا پرت می‌کند، Dunkirk از این بابت آسیب می‌بیند که میان او و شخصیت‌های متعددش فاصله احساسی می‌گذارد. در پایان، بعضی نما‌ها واقعا نفس‌گیرند، اما تاثیرشان با جمع‌بندی کلیشه‌ای‌ای که در آن فرمانده بولتن (کنت برانا) می‌گوید «برای فرانسوی‌ها می‌مانم»، کم‌رنگ می‌شود.

 

تنت (Tenet 2020)

نمی‌توان Tenet را متهم کرد که جاه‌طلب نیست. داستان جاسوسی‌ای است با ایده مرکزی پیچیده و اجرایی کاملا چشمگیر که به مخاطب اعتماد دارد تا از پسِ وارونگی زمان و بازی‌های پالیندروم‌وار بربیاید. اما همین فیلم بود که نشان داد بلندپروازی نولان از توان اجرایی‌اش جلو زده است. جان دیوید واشنگتن نقش یک مأمور مخفی را بازی می‌کند (با نام خسته‌کننده «قهرمان») که می‌کوشد مانع جنگی بین حال و آینده شود. روی کاغذ هیجان‌انگیز است، اما در اجرا گیج‌کننده. Tenet هرچه جلوتر می‌رود، بیشتر به فهرستی از آزاردهنده‌ترین عادات نولان تبدیل می‌شود: ژستِ ژرف‌اندیشی که زیر گفت‌و‌گو‌های دست‌وپاگیر گم می‌شود، شخصیت‌های زن کم‌پرداخت، ترکیب صدای خفه‌کننده و سبک بصری خیره‌کننده‌ای که روی متنی ازخودمتشکر می‌نشیند. حتی اگر توصیه دانشمند فیلم را بپذیرید که می‌گوید «سعی نکن آن را بفهمی، احساسش کن»، باز هم با تلاشی از نظر احساسی سرد روبه‌رو می‌شوید که بیش از حد مطمئن است خیلی باهوش‌تر از آن چیزی است که واقعا هست.

 

اوپنهایمر (Oppenheimer 2023)

در مورد Oppenheimer باید حق را به فیلم داد؛ این زندگینامه سه‌ساعته درباره گروهی دانشمند، ژنرال و مأمور قانون که مدام با هم بحث می‌کنند، در سال ۲۰۲۳ به غیرمنتظره‌ترین زوجِ پرفروش در کنار «باربی» تبدیل شد. فیلم به هیچ‌وجه حق نداشت تا این حد گیرا باشد، اما شد. نولان با تکیه بر کتاب غیرداستانی کای برد و مارتین جی. شرون با عنوان «پرومته آمریکایی: پیروزی و تراژدی جِی رابرت اوپنهایمر»، حماسه‌ای با زمان‌خطِ به‌هم‌ریخته می‌سازد که نگاهی جامع به صعود و سقوط فیزیک‌دان نظری‌ای دارد که پروژه منهتن را رهبری کرد و سلاح هسته‌ای را وارد جهان کرد.

این تراژدیِ آمریکایی از بازی گروهی ستاره‌دار به رهبری سیلیان مورفی و بازی بی‌نقص او بسیار سود می‌برد. مضامین گناه و احساس مسئولیت به‌شدت اثرگذارند، ریتم نسبت به The Odyssey سنجیده‌تر است و موسیقی لودویگ گورانسون هنوز هم تاجِ کارنامه او به حساب می‌آید. با این حال یک مشکل بزرگ پابرجاست: نولان همچنان در نوشتن نقش‌های زن ضعیف است؛ ضعفی که اینجا با حضور دو زن پیچیده، با بازی امیلی بلانت و فلورنس پیو، بیشتر به چشم می‌آید.

 

اودیسه (The Odyssey 2026)

وقتی بتمن را دوباره زنده می‌کنید، دزدیِ خواب را در Inception به تصویر می‌کشید، به اعماق فضا می‌روید و سرانجام برای زندگینامه سه‌ساعته‌تان درباره تولد بمب اتم چندین جایزه اسکار می‌برید، قدم بعدی چیست؟ این‌که مثل کوبریکِ درونتان، ترسی از مقیاس و دامنه کار نداشته باشید و قدیمی‌ترین اثر شناخته‌شده ادبیات را که تقریبا غیرقابل اقتباس به نظر می‌رسد، اقتباس کنید؛ و انگار این کافی نباشد، همه‌چیز را برای نخستین بار در جهان تمام‌کمال روی آی‌مکس می‌گیرید. برداشت نولان از حماسه هومر بی‌شک جاه‌طلبانه‌ترین پروژه او تا امروز است و در این دستاورد فنیِ عظیم، چیز‌های زیادی برای ستایش وجود دارد. از جمله باید به فاصله گرفتن او از جهان سنتی هومری اشاره کرد؛ جایی که ترجیح می‌دهد داستانی روایت کند که در آن عناصر ماورایی عقب رانده شده‌اند تا جایی برای خوانشی مدرن از روان اودیسه‌وس باز شود. با این حال، گرایش فیلم‌ساز به ساختار‌های روایی غیرخطی اینجا به پاشنه آشیل او تبدیل می‌شود.

The Odyssey در نیمه نخست فیلم زیر بار تدوین نامنعطف و ریتم ناهموار، لنگ می‌زند و نولان هیچ‌گاه آن‌قدر روی ماجراجویی‌های خطرناک مکث نمی‌کند که هیجانشان کاملا حس شود. وقتی در پرده پایانی همه‌چیز در قالب رواییِ متمرکزتری کنار هم می‌نشیند، مخاطب احتمالا شگفتی زیادی تجربه کرده است، اما نه احساس چندانی از دلِ شخصیت‌ها. حتی اگر این فیلم شاهکار بی‌چون‌وچرا که بعضی‌ها می‌گویند نباشد، باز هم تردیدی نیست که هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست چنین ریسکِ بلندپروازانه‌ای را به سرانجام برساند.

گفتنی است، فیلم سینمایی اودیسه به کارگردانی کریستوفر نولان در نخستین آخر هفته اکران خود با کسب ۲۶۴.۰۶۴ میلیون دلار در سراسر جهان، فراتر از پیش‌بینی‌های کارشناسان ظاهر شد. این اثر توانست ۱۲۴.۵ میلیون دلار در بازار آمریکای شمالی و ۱۳۹.۵۶۴ میلیون دلار در بازارهای بین‌المللی فروش داشته باشد. این رقم، بزرگ‌ترین افتتاحیه در کارنامه کاری این کارگردان سرشناس به شمار می‌رود و رکوردهای قبلی او مانند شوالیه تاریکی برمی‌خیزد با ۲۴۹ میلیون دلار و شوالیه تاریکی با ۱۹۸ میلیون دلار را پشت سر گذاشته است.

 

 

 

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.