صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

بطری شوم (قسمت دوم)

  • کد خبر: ۴۳۵۴
  • ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۳

ایلیا موسایی - موبایل دزدی را روی حالت سکوت گذاشته بودند و مدام صفحه اش از تماس های پشت سر هم روشن می شد. آن شب ناهید تا نیمه های شب بیدار مانده بود و خواب به چشمانش نمی آمد. آخرین بار یادش می آمد که ساعت حدود 3 بود که دوباره صفحه گوشی روشن شد و نورش روی سقف منعکس شد.
تمامِ روز بعد مغازه سوپری باز نکرد و تعطیل بود.
شب دوم
ساعت، نُه را که نشان داد باز دخترها و امیررضا توی اتاق بودند و زیر نور کم حالِ سرخ، دور هم نشسته بودند. حاکم بطری را چرخاند. بطری روبه روی ناهید ایستاد. امیررضا با ذوق دست زد و هورا کشید. ناهید ارباب مهربانی به نظر می آمد. با دست لاغرش بطری را آرام چرخاند. بطری کم جان و زپرتی نیم دوری زد و بین امیررضا و نرگس متوقف شد. نرگس گفت: «آقا معلوم نیست» غزل توی چشم های ناهید نگاه کرد و گفت: «نون نخوردی مگه دختر. محکم» ناهید دوباره چرخاند. محکم چرخاند. بطری دوسه دوری زد و روبه روی غزل ایستاد. ناهید به صورت همه نگاه کرد. بعد پرسید: «جرئت یا واقعیت؟» امیررضا پغی زد زیر خنده و باز ولو شد روی زمین. نرگس گفت: «حقیقت. نه واقعیت» غزل با پا زد به زانوی امیر رضا و گفت: «خبه حالا. فرقی نمی کنه» بعد توی چشم های ناهید که حالا ارباب بود زل زد: «حقیقت» ناهید بعد از کمی مس مس پرسید: «تابه حال شده به حرف مادرت گوش ندی؟» نرگس ایششششششش کشداری بیرون داد و امیررضا شل و وارفته دهن کجی کرد. غزل بدون اینکه پلک بزند به ناهید نگاه می کرد. گفت: «آره عزیزم شده. ولی چون دفعه اولته می تونی سؤالتو عوض کنی» ناهید کمی سرخ شد. پرسید: «تابه حال رابطه عاطفی داشتی؟» نرگس با پشت دست محکم زد به شانه امیررضا و گفت: «تو گوشاتو بگیر کلپاسه» امیررضا با هردوپا تندوتند نرگس را لگدلگد کرد. غزل گفت: «آره داشتم» همه ساکت شدند و تمام.حاکم بطری را چرخاند. این بار روبه روی نرگس ایستاد. نرگس دست هایش را به علامت پیروزی بالا برد و خنده پهنش دندان های سیم کشیده اش را بیرون ریخت. انگشت سبابه اش را خیلی کوچولو بوس کرد و روی بطری گذاشت: « ایشالا که غزل بَرده باشه» و بطری را چرخاند. بطری بین غزل و ناهید متوقف شد. گفت: «معلوم نیس». اتاق توی نور مُرده سرخ، طوری بود که انگار چیزی توی گوشه و کنار تاریکی به آن ها نگاه می کند. نرگس چشم هایش را بست و دوباره نیت کرد و چرخاند. دقیق روبه روی غزل ایستاد. غزل بَرده بود. گفت: «امشب شانس ندارم» انگشتش را بالا آورد و به نرگس گفت: «ببین این بطری می چرخه و نوبت خودت هم می رسه. پس مراقب باش خواهر جونم» نرگس خبیثانه زل زده بود. دست هایش را به هم مالید و گفت: «دیییییشب... مووووبایل»
غزل حرف نرگس را قطع کرد و گفت: «اون تلافی دفعه قبلت بود که مجبورم کردی برم روی بوم»
نرگس با اخم و تخم پاسخش را داد: «خاموش باش برده. چطور جرئت می کنی؟»
غزل گفت: «بااااوشه. جرئت را انتخاب می کنم بانوی من» و مثل مراسم تشریفات گردنش را خم کرد و دستش را حرکت داد. امیررضا و ناهید خندیدند. نرگس گفت: «توی خیابون برای سه تا ماشینی که نشونت می دم باید جیغ بزنی و همونجا وایسی»
لشکر چهار نفره مثل شب قبل دسته جمعی گفتند: «ما می ریم مغازه» و از پله ها سرازیر شدند. اول یک تاکسی عبور کرد. راننده پیرمردی بود با ریش های چندروزه فلفل نمکی. غزل بلند برای ماشینش جیغ زد و گفت: «این یک» آن سمت خیابان دو پسر با موهای سیخ نگاه می کردند. نرگس گفت: «قبول نیس. هرکدوم که من گفتم» غزل، حاشیه خیابان ایستاده بود و آن سه تای دیگر عقب تر توی پیاده رو بودند. یک پژو 206 سفید می آمد. نرگس گفت: «این» وقتی ماشین رسید غزل جیغ زد. راننده پسر جوانی بود که سرش به گوشی گرم بود. سرعت کم کرد و کمی جلوتر ایستاد. توی آینه نگاه کرد. غزل گفت: «خله الان پیله می کنه» نرگس داد زد: «همانجا بایست گستاخ فرومایه» و همه با هم خندیدند. پژو دنده عقب گرفت. روبه روی غزل ایستاد و چیزی گفت. غزل به تندی جوابش را داد و سمت بچه ها برگشت. آن قدر ایستادند که رفت. غزل دوباره حاشیه خیابان ایستاد. یک پارس نقره ای از چهارراه پیچید توی خیابان. نرگس داد زد: «این». وقتی نزدیک شد سه پسر توی ماشین بودند. غزل گفت: «این نه» نرگس داد زد: «چاره نداری» غزل دست هایش را آویزان کرد و وقتی ماشین رسید. پسرها داشتند نگاه می کردند. غزل بلند سمتشان جیغ زد. و پا به فرار گذاشت. پژو پارس همانجا ترمز زد. بچه ها توی پیاده رو از خنده ریسه می رفتند. ماشین نقره ای جلوتر ایستاد و همانجا ماند. نرگس گفت: «این» همه به سمت خیابان چرخیدند. یک سمند داشت به این سمت می آمد. غزل گفت: «بریم دیگه سه تا شد» نرگس گفت: «اصلا. بدو که داره می ره» غزل به حاشیه خیابان رفت. یک خانواده توی سمند بودند. یک زن و شوهر جلو نشسته بودند و دوتا بچه هایشان آن پشت بازی می کردند. غزل توی صورت ماشین جیغ کشید و خنده کنان برگشت. پژو پارس نقره ای هنوز جلوتر ایستاده بود. یک نفر از آن پیاده شد و بدون توجه به آن ها روبه روی پلاک ماشین نشست و مشغول کاری شد.بچه ها سریع به سمت خانه برگشتند. مغازه سوپری تمام روز بسته ماند و حالا هم کرکره هایش پایین بودند. به سمت خانه که پیچیدند یکباره ماشین پارس جلو پایشان ترمز زد و دو جوان از ماشین پیاده شدند و در یک چشم بر هم زدن غزل و ناهید را سوار کردند. صدای لاستیک های ماشین روی آسفالت شبیه به جیغ بود. نرگس ضجه می زد و دنبال ماشین توی خیابان خالی می دوید. ماشین در یک آن دور شد و توی چهارراه پیچید. چند ماشینی که توی خیابان بودند به نرگس پانزده ساله نگاه می کردند که با حال زار می دوید و جیغ زنان می گفت: «کمککککک... خداااا» یکی از کفش های نرگس از پایش دررفته بود و تا آمد اینور خیابان یک موتوری به او زد...
ادامه دارد...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.