صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

گزارشی از پیاده روی جاماندگان اربعین در مشهد | جریان جاری عشق در میان جاماندگان

  • کد خبر: ۴۳۵۸۶۳
  • ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۶
پیاده روی جاماندگان اربعین در مشهد جایی است که دل های نرفته، از دور با کاروان امام حسین علیه‌السلام هم نوا شدند.

به گزارش شهرآرانیوز؛ حتم دارم خیلی‌ها مثل من هستند؛ از بین سفر‌هایی که‌ می‌توانند بروند، بیشتر از همه سفر به عراق را دوست دارند، آن‌هم در موسم اربعین و در هیاهوی پیاده‌روی. آدم‌ها مثل رودخانه‌هایی که از مسیر‌های مختلف می‌گذرند، قدم برمی‌دارند و راه می‌روند تا خودشان را به دریا برسانند و بخشی از تاریخی باشند که این سال‌ها در حال رقم خوردن است. حالم گرفته است.

امسال مشتاق‌تر از همیشه دوست داشتم بروم قدم در جاده‌ای بردارم که هیچ نشانی از دنیا ندارد و حظش را ببرم؛ قدم بردارم به نیت مادرم که‌ نمی‌توانست به این سفر بیاید، برای پدرم و همه آنهایی که سال‌هاست جایشان اینجا روی زمین کنارمان خالی است، قدم بردارم به‌نیابت از رهبر شهیدمان و شهدای دانش‌آموز میناب و...، اما قسمت نشد. ما جاماندگان اربعینیم آقا ... قرار ما و عکاس روزنامه، خیابان عشاق است؛ این روایت از خیابان امام‌رضا (ع) است، به وقت اربعین.

اینجا حالمان خوب است

ما جدابافته از دیگرانی هستیم که رفتند و دیدند و بغض کردند و شانه هایشان از دلتنگی لرزید. ما هم همان اندازه دلمان تنگ است. فرقی نمی‌کند که بی اعتقاد باشی یا بااعتقاد؛ دلتنگی که مرز بین اعتقاد و بی اعتقادی را‌ نمی‌فهمد. همه مشهدی‌ها و غیر آن‌ها پشت گرمی شان به همین گلدسته هایی، گرم است که از هرجای شهر چشم را درگیر می‌کند و دل را‌ می‌برد.

دخترک شالش روی گردنش افتاده است. اعتقادی به اینکه بخواهد چادر سر کند و رو بگیرد و حجاب داشته باشد، ندارد، اما عاشق امام حسین (ع) است و اعتراف هم که نکند، اشک هایش بزرگ‌ترین گواهند. می‌گوید: واقعا همین حالا هم نمی‌دانم چرا اینجایم؟ اما حالم خوب است؛ خیلی خوب.

دفتر و کاغذ و خودکار و... دست وپاگیر است، حتی لنز دوربین عکاسی. دخترک می‌گوید: فرصتش را داشتید، یک روز بدون این‌ها بیایید بنشینیم باهم حرف بزنیم؛ مطمئنم حالمان بهتر از این می‌شود.

منتظر انتقامیم

اینجا خیابان امام رضا (ع) است. وسط خیابانی هستم که ذرات آب مه پاش ها، روح را جلا می‌دهد. کانکس ها، داربست ها، چادر‌ها و منقل ها، میز‌ها و موکب‌های بزرگ و کوچک و همه چیز مهیای حضور عاشقان اهل بیت (ع) است. آن قدر اینجا همه چیز خوب و قشنگ و تماشایی است که دلم نمی‌آید خلوت کسی را به وقت راه رفتن به هم بزنم.

می‌دانم که بیشتر آدم‌های مسیر آن قدر خستگی ریزودرشت روی قلبشان سنگینی می‌کند و آن قدر حرف روی حرف توی دلشان مانده است که دوست دارند خودشان باشند و خودشان. عکاس، دوربین را انداخته است گل دوشش و راه می‌رود. بعضی آدم‌ها بی هوا می‌آیند توی کادر عکاس، همراهمان ژست می‌گیرند و به دوربین نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

قدم به قدم عکس‌های شهدا را علم کرده‌اند، به همراه عکس رهبر شهیدمان. چه سال عجیبی است امسال! ریحانه رفیعی می‌گوید: باور و اندیشه‌های دهه هشتادی‌های ما یک مرحبای بلند و از ته دل، لازم دارد.

  ریحانه نوزده ساله است و بین شلوغی این روز اربعینی، حرف دل مادران داغ دار میناب را به میان می‌کشد و‌ می‌گوید: شما فکر کنید بچه محصل دارید، یک زمانی از مدرسه زنگ می‌زنند و‌ می‌خواهند والدین بروند دفتروکتاب‌های جامانده در مدرسه را ببرند که لازمشان می‌شود. اما حالا تصور کنید یکی از مدرسه زنگ بزند و بگوید بیایید دست جداشده بچه تان را ببرید! نگاهش خیره می‌شود به روبه رو و گلدسته‌های حرم حضرت ثامن الحجج (ع) و ادامه می‌دهد: آقا! ما منتظر انتقامیم.

آمده‌ام خودم را دلداری بدهم

محمد رضا عاشوری آن قدر دوستدار سفر کربلا و زیارت امام حسین (ع) است که هنوز نامش به زبان ما نیامده، گریه می‌کند. پنج سال متوالی چمدان بستن و راهی شدن و قدم برداشتن و حرف زدن و درددل کردن، معلوم است که وابستگی می‌آورد. همین قدر می‌گوید: امسال قسمتم نبود؛ نمی‌دانم می‌توان این گونه توجیهش کرد که، چون فرزند کنکوری داشتیم، نرفتیم یا نه؟

حالا آمده‌ام اینجا خودم را دلداری بدهم و چه خوب که این برنامه‌ها اجرا می‌شود. عاشوری به عکس‌های شهدایی که قدم به قدم در مسیر گذاشته‌اند، اشاره می‌کند. صورتش ملتهب می‌شود و رگ‌های گردنش می‌زند بیرون. آه می‌کشد و پشت بندش خلاصه می‌گوید: خانه تان ویران باد یزیدیان!

سربازان امام زمان (عج) هم حاضری زدند

مسیر تا رسیدن به حرم امام هشتم (ع)، طولانی است. دسته‌ای پرچم دار می‌رسند. گروهی کوچک‌اند. پرچم‌های رنگارنگ به دلیل هم نشینی فوق العاده رنگ‌ها برای عکاسی کردن، عالی است. همان حوالی چشمم را زن جوانی می‌گیرد که پنج بچه قدونیم قد همراهش است و یکی هم توی کالسکه است؛ چهار دختر و دو پسر. شمردنشان هم کار سختی است.

فاطمه میر شکار می‌گوید: دو سال است با همین‌ها رفته‌ام پیاده روی اربعین. امسال، اما نشد. از آن مادران پرحوصله و صبوری است که هنوز دلش بچه می‌خواهد و اشاره می‌کند به تک تکشان و ادامه می‌دهد: مگر امام زمان (عج) سرباز‌ نمی‌خواهند؟ تک تک این‌ها به قربانشان! من به تک تک آدم‌های اینجا ایمان دارم، حتی آن نفری که گوشه‌ای ایستاده است و سیگارش را با ته مانده آتش سیگار قبلی دود می‌کند.

به اعتقاد هیچ کدامشان شکی ندارم. اینجا همه باهم دوست می‌شوند؛ شبیه پیاده روی اربعین. یک جور دوستی خاص و خالصانه و شما فکر کنید دوستی‌هایی که زیر رادیکال امام حسین (ع) برود، چه عاقبت شیرینی دارد!

تا ابد تشنه اربعین

یک چهره علمی به راحتی کنار یک فرد عادی راه می‌رود و پیر، کنار جوان. ویلچری با حمایت دست‌های محکمِ چند نفر پشت سرش حرکت می‌کند. محبت خودبه خود که شکل نمی‌گیرد، باید یک جریانی باشد که دل‌ها را وصل هم کند.

ریحانه زین آبادی از صمیمیت بین آدم‌ها در این جریان حرف می‌زند. آیدا و آرش دوقلو هستند و داخل کالسکه. ریحانه خانم هم از آن دسته آدم‌های عاشق پیاده روی اربعین است. می‌گوید: یک بار که مزه این سفر زیر زبانت برود، تمام روز‌های سال، چشمت به تقویم است که مناسبتش برسد.

تعریف می‌کند: امسال ترسیدم وروجک‌ها گرمازده شوند. اما از کنار امروز نمی‌شد گذشت. نگران بودم امروز بچه‌ها را چطور در مسیر شلوغ تا حرم ببرم. اما اینجا محبت از درودیوار می‌جوشد و سختی مسیر را آسان می‌کند.

این جریان، عطش آدم را‌ می‌نشاند

منقلی را با پایه‌های بلند، گوشه‌ای از کانکس آتش کرده و کنار منقل، کتری بزرگ زردرنگی است. به خیالش قصد نشستن دارم و تعارفم می‌زند که بفرما تا چای حاضر شود. توضیح می‌دهم قصدم گزارش است و فرصت ماندن ندارم. بین آن جمع بزرگ که توی موکب‌اند، کربلایی مجید خانی چندکلمه‌ای حرف می‌زند: «آدم‌های این عصر همه تشنه‌اند؛ روح و جسمشان. ملحق شدن به این جماعت، عطش آدم را‌ می‌نشاند.»

خون خواه پدریم و گوش به فرمان پسر

ایستاده‌ام بین جمع همین آدم‌ها و همین لحظه که رودخانه‌ها تکه تکه شده‌اند و هرکدامشان از مسیری می‌روند. برخی‌ها ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند، برخی‌ها آهسته می‌روند و برخی‌ها چیزی با خودشان زمزمه می‌کنند. صلوات شمار، دستشان است و تسبیح به دست گرفته‌اند.

برخی‌ها حرف‌های کلیشه‌ای و همیشگی را‌ می‌زنند: «ما آمده‌ایم تا ارادتمان را به امام حسین (ع) نشان دهیم؛ جان و قلب ما فدای امام حسین (ع)!» برخی‌ها کم حرف ترند و خلاصه حرف می‌زنند؛ شبیه نسرین اصغرزاده، همان آموزگار بازنشسته‌ای که مقوایی بزرگ با جمله‌های رنگ به رنگ را سر دست می‌گیرد و‌ می‌گوید: حرف من همین است و تمام. ما همه خون خواه پدریم و گوش به فرمان پسر.

به نیت آقا و دایی شهیدم

انگار صدای رقیه قادری را سمباده زده‌اند و حنجره اش را خراشیده‌اند ازبس گریه کرده است. برایم سؤال است یک دختر با عمر هفده ساله، چرا باید این قدر منقلب باشد. دلیلش را خودش می‌گوید: بعد از شهادت رهبر عزیزمان، دایی مصطفی هم شهید شد. همان نهم اسفند و در چابهار.

یک جوری می‌گوید «دایی جان نیروی دریایی را دوست دارد» که انگار هنوز هم زنده است و پشت بندش این نکته را هم اضافه می‌کند: «او دایی‌ام نبود؛ رفیقم بود. حالا به نیابت از رهبر شهید و دایی جان آمده‌ام.» چیز دیگری نمی‌پرسم. سرم را‌ می‌اندازم پایین و آهسته پاسخش را‌ می‌دهم: «شهادت رفیقتان مبارک باشد رقیه خانم!» وقت خداحافظی یادم می‌آید که یک نکته از قلم افتاده است. بین آن جمعیت، مجبورم داد بزنم تا صدا برسد: «قبول باشد قدم‌هایی که به نیت آقا و دایی شهیدتان برمی دارید!»

از اینجا دست خالی نمی‌رویم

اگر اسم ورسمشان را کنار بگذاریم، همه شبیه هم هستند. آمده‌اند تا حالشان خوب شود و قوت قلبی بگیرند. به قول سیدجواد رضوی، خارج از این جریان و راهپیمایی، هرکه عاشق یک چیز است. علاقه‌ها باهم فرق می‌کند، اما اینجا همه، درگیر یک عشق بزرگ و عظیم‌اند. می‌گوید: با این واژه‌ها نمی‌شود امام حسین (ع) را وصف کرد. سیدجواد رضوی و همسرش، هرسال پیاده روی اربعین را باهم می‌رفتند و به قول خودشان شارژ می‌شدند و برمی گشتند. اما امسال نتوانستند، خلاصه اش اینکه قسمت نشد. می‌گویند: مطمئن هستیم از اینجا هم دست خالی نمی‌رویم.

حساب امروز فرق می‌کند

برخی موکب‌ها از غوغای خیابان و بیرون فارغ‌اند؛ مثل موکب مسجد امام زمان (عج) که آدم‌های داخل آن، یکی چای می‌دهد، یکی پیاز سرخ می‌کند و یکی زمین را رفت وروب می‌کند.

چند دیگ بزرگ سرِ بار است. تعداد سبد‌هایی که داخل آن ماکارونی‌ها به شکل منظم تقسیم شده، بی شمار است؛ لااقل بیشتر از تعداد انگشت‌های دست من. محمدحسین کاظمی می‌گوید: این مواد برای هشت دیگ است. محمدحسین و چند نفر دیگر از هم سن وسال هایش که به نظر محصل می‌آیند، اهل پخت وپز و این حرف‌ها نیستند، اما حساب امروز با روز‌های دیگر فرق می‌کند؛ کلی مهمان دارند. می‌گوید: حتما که نباید داخل جمع پیاده‌های اربعین باشی.

دوستانش، شیطان و بازیگوش‌اند و اهل مزاح و شوخی. وقت رفتن، صدایمان می‌زنند. از حرفشان خنده‌ام می‌گیرد: «ناهار در خدمت باشیم؛ آبش را زیادتر می‌کنیم.»

ما هرچه داریم، از امام حسین (ع) است

«الان وقت کار است. بگذارید کار رفت وروب که تمام شد، باهم حرف می‌زنیم.» مهدی امانی پاکبان است و خوش شانسی آورده که پارسال دوازده روز را نجف بوده و به زائران خدمت کرده است و حالا باید چشم بکشد تا چهار، پنج سال دیگر که شاید قرعه بازهم به نام او بیفتد. می‌گوید: حالا زمان تمیز کردن محل رفت وآمد مسافران است و وقت نیست.

اما یک جمله را بی شیله پیله و با تمام وجود بر زبان می‌آورد: «ما هرچه داریم، از امام حسین (ع) است.»

عشق امام حسین (ع) در همه قلب‌ها

آدم‌ها بخش بخش شده‌اند و هرکدام کاری انجام می‌دهند. همه محب‌اند و معتقد. یکی مثل نعمت مقدم، کار و میز و اداره را گذاشته و آمده است مشهد و کفش زائران را واکس می‌زند. نمی‌گوید مال کدام اداره و کدام بخشش است و حتی سرش را هم بالا نمی‌آورد و فقط از نذری تعریف می‌کند که هرسال در یکی از شهر‌ها قرار است ادا کند.

سال پیش به نجف رفته بود و امسال جفت پایش را کرده توی یک کفش که بیاید مشهد، آن هم تا روز‌های آخر صفر. از لهجه اش پیداست که تهرانی است. عشق و محبت به امام حسین (ع)، انگار تکه تکه شده و هرتکه در سینه‌ای، جا خوش کرده است. بچه‌های کلاس پنجم و ششمی لباس نظامی پوشیده و فرچه دست گرفته‌اند و باوسواس کفش‌ها را برق می‌اندازند.

هیچ کدامشان، سرشان را بالا نمی‌آورند که ببینند اطراف چه خبر است، جز محمد مهدی سوختانلو و محمد مهدی اکبری که‌ می‌گویند کلاس ششمی هستیم و بعد، محمد طه و محمد حسین و بقیه دوستانشان را معرفی می‌کنند. عجیب است در یک جمع چندنفره اسم همه شان با محمد شروع می‌شود؛ در یک ردیف نشسته‌اند و منتظرند کفش‌ها را نونوار کنند.

همه در حال مبارزه‌ایم

«حتما تاریخ این‌ها را به رسمیت می‌شناسد و در گوشه‌ای معتبر از خودش حفظ می‌کند.» این اعتقاد و باور فهیمه طاهری است که در مسیر پیاده روی جاماندگان اربعین، ایستاده و وظیفه اش این است که برای حال خوب بچه‌ها کار کند و روی صورتشان با رنگ، نقش بیندازد و تا نخندند، نگذارد که بروند. می‌گوید: ما همه درحال مبارزه‌ایم؛ هرکدام در یک سنگر، و تلاش می‌کنیم وظیفه مان را به بهترین شکل انجام دهیم.

من هم بخشی از همه‌ام

حالا برای خودم راه می‌روم و قدم می‌زنم. چشمم به کوله‌هایی می‌افتد که روی دوش برخی هاست و عکس رهبر شهیدمان روی آن‌ها نقش بسته است. آن طرف تر، عکس شهدای دانش آموزمان است و شهدای دیگر.

خانه ات ویران باد دشمن! امسال هر قلبی، عزیز ازدست رفته‌ای دارد. نفرین به تو! چقدر چراغ زندگی‌ها را خاموش کردی! اما کار دنیا را‌ می‌بینی؟ جویبار‌ها دارند می‌روند؛ این بار پیش آقای رئوف تا کامشان را شیرین کنند. من هم بخشی از این همه‌ام. امیدوارم نامم گوشه‌ای در ردیف زائران اربعینی باشد!

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.