مرجان زارع - روزهای عزاداری که میرسد، همه دوست دارند در مراسم شرکت کنند. بچههای مجتمع هم دلشان میخواست برای فردا که شهادت امامرضا(ع) بود، یک کاری بکنند.
حسین گفت: «بد نیست فردا که شهادت امام رضا(ع) است، برویم حرم.» مجید فکری کرد و داد زد: «به نظرم خوب است مانند بزرگترها یک دستهی عزاداری درست کنیم و برویم حرم.»
سینا که از این فکر حسابی خوشش آمده بود، گفت: «جانمی! من هستم. بابا یک طبل کوچک تازگی برایم خریده، آن را هم میآورم.» سعید هم گفت که دو تا زنجیر دارد.
احسان دو سنج کوچک داشت و هومن گفت میتواند پرچم «یا علیابنموسیالرضا» که مال جلسه روضهی مامانش هست را قرض بگیرد. به این ترتیب برنامهریزی بچهها برای رفتن به حرم شروع شد.
امید که با هیجان مشغول نوشتن فهرست بچهها روی یک کاغذ بود، گفت: «خب، حالا کی ما را ببرد تا حرم؟ خودمان که نمیتوانیم برویم. بزرگترها اجازه نمیدهند.»
حسین لبخندزنان جواب داد: «خب اجازه میگیریم. تازه عموی من یک مینیبوس دارد. میتوانم از او بخواهم با ما بیاید. هم ما را میرساند، هم ما بچهها تنها نمیرویم و بزرگترها اجازه میدهند.»
فکر خیلی خوبی بود برای همین حسین سریع دوید تا به خانه شان برود و به عمو احمدش زنگ بزند. تا حسین برگشت، بچهها همهی کارها را مشخص و همه چیز را برنامهریزی کرده بودند.
حسین خوشحال و نفسزنان گفت: «عمو احمد میآید. ماشین هم جور شد. فردا ساعت ۸ صبح همه در حیاط مجتمع باشید. زود بروید از بزرگترها اجازه بگیرید.»
صبح روز بعد، بچهها یکی یکی از راه رسیدند. همه لباس مشکی پوشیده بودند. چند تا دیگر از بچههای مجتمع هم که خبردار شدند، زنجیر و طبل به دست آمدند. همه سوار مینیبوس عمو احمد شدند و راه افتادند سمت حرم.
در راه، امید از روی لیست برنامه را خواند و گفت: «همهی حواستان باشد. از اول خیابان حرم سینه و زنجیر میزنیم و میرویم تا حرم. حسین هم نوحه میخواند.» بچهها که همه موافق بودند، سر تکان دادند.
عمو احمد نزدیک حرم گوشهای مینیبوس را پارک کرد و پشت سر بچهها به راه افتاد. بچهها هم نوحهخوان و زنجیرزن و سینهزن به سمت حرم راه افتادند.
هر کسی یک چیزی دستش داشت. یکی زنجیر و یکی طبل و یکی سنج و پرچم و... علی هم یک نایلون رنگی دستش داشت. میگفت این یک راز است. یک هدیه است.
به حرم که رسیدید میفهمید تویش چی هست. هیئت آرام از کنار خیابان جلو میرفت. مغازهدارها وقتی صدای نوحه را شنیدند، یکی یکی آمدند جلوی مغازه و هیئت بچهها را تماشا کردند.
بعضیها هم برایشان خرما و آب خنک و شکلات آوردند. خیلی از مسافران و زائران هم تا هیئت بچهها را دیدند، کنار خیابان صف کشیدند و آنها را نگاه کردند.
هیئت جلوی حرم که رسید، علی سر کیسهپلاستیکی را باز کرد. توی کیسهاش کلی سر بند «یا رضا(ع)» داشت. سربندهای سبز و قشنگ. علی لبخندزنان گفت: «اینها هدیه است. مانند سربندهای خودمان برای بچههای زائران.»
امید گفت: «چه کار قشنگی!» بعد هم به علی کمک کرد تا سربندها را یکی یکی در بیاورد و به بچههای زائران که ایستاده بودند و عزاداری هیئت را نگاه میکردند، بدهد.
بچهها سربندها را میگرفتند و با شادی به سرشان میبستند و یکی یکی به هیئت عزاداری اضافه میشدند. هیئت کودکان عزادار داشت بزرگ و بزرگتر میشد. بچهها آرام به سمت در بزرگ و طلایی حرم حرکت کردند.
در حالی که سینه و زنجیر میزدند و به گنبد نگاه میکردند و همراه حسین زیر لب «یا رضا جان یا رضا جان» میگفتند.