«دارد زن و دخترش را به قصد کشت میزند. اگر به داد آنها نرسید، باید جنازه شان را از این خانه بیرون ببرید». این بخشی از گزارش ساکنان یک مجتمع مسکونی بود که مدتی قبل در تماس با پلیس برای کمک به همسایه خود درخواست کمک کرده بودند.
در پی اعلام این گزارش، سرهنگ آرش ایرانمنش، با صدور دستورات تخصصی، بلافاصله تیمی از مأموران کلانتری شهرک فراجا را به سرپرستی رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس به محل اعزام کرد. با حضور مأموران در مجتمع مسکونی، تعدادی از بانوان همسایه، آنها را به آپارتمان موردنظر هدایت کردند. همسایهها با شنیدن صداها میگفتند: عجله کنید؛ تا زن و دخترش را نکشته است، کاری کنید. با توجه به اهمیت موضوع، مأموران پس از کسب مجوز قضایی قصد ورود به آپارتمان را داشتند که در آپارتمان باز شد و آنها با یک پیرمرد خشمگین روبه رو شدند.
پس از اینکه پیرمرد کنار رفت، مأموران زنی سالمند و دختری جوان را دیدند که دچار جراحات شده بودند. با توجه به اینکه همسایهها همان ابتدای دعوا موضوع را به پلیس اعلام کرده بودند و با سرعت عمل مأموران، زخمهای این مادر و دختر سطحی بود و نیازی به رسیدگی خاص پزشکی نداشت. با توجه به اختلاف و درگیری شدید بین این خانواده، مأموران اعضای این خانواده را به کلانتری شهرک فراجا منتقل کردند.
هرچند زن سالمند از شوهرش شکایت کرده بود، اما پس از اینکه به همراه دخترش وارد کلانتری شد، به نوعی از شکایت خود صرف نظر کرد. این زن به مأموران گفت که اگر شکایت کنم، آبروی خودم خواهد رفت. با وجود اینکه زن مدعی بود شکایتی ندارد، با دستور رئیس کلانتری، این زوج سالمند ملزم به حضور در دایره مددکاری و مشاوره کلانتری شدند.
پس از انتقال آنها در دایره مددکاری و مشاوره، ابتدا زن با زهره جهانیار، مسئول دایره مددکاری و مشاوره کلانتری شهرک فراجا، به گفتوگو نشست. این زن سالمند که داغی عمیق بر دل داشت، پیش از داستان خودش به دردی اشاره کرد که زندگی اش را دگرگون کرده بود. زن توضیح داد:
«ما تا سال قبل یک پسر به نام حامد داشتیم. برای پسرم به خواستگاری رفته بودیم و قرار و مدار ازدواج را گذاشته بودیم، اما دو هفته مانده به مراسم عقد، در حالی که پسرم اشتیاق زیادی برای پوشیدن لباس دامادی داشت، گرفتار تیر غیب شدیم. هنوز هم نمیدانم چه اتفاقی افتاد. پسرم در حالی که داشت مقدمات عروسی اش را فراهم میکرد، یک باره حالش بد شد.
ما او را سریع به بیمارستان رساندیم، اما سودی نداشت و پسرم از دنیا رفت. باورتان میشود پسر دسته گل من به همین راحتی پرپر شد؟ چند روز به سالگرد مرگ پسرم مانده است و باید خودمان را برای برگزاری مراسم آماده کنیم ولی حالا اینجا هستیم.»
زن ادامه داد:
«پس از مرگ حامد، رابطه من و شوهرم قطع شد. هردوی ما تا مدتها در خانه ساکت بودیم. تا اینکه من دوباره به شوهرم بدبین شدم. ماجرای بدبینی من به حدود پنج سال پیش برمی گردد، از زمانی که نازنین، دخترخاله لعنتی شوهرم، از شوهرش جدا شد. نازنین همان کسی است که شوهرم به خاطر او این بلا را بر سر من و دخترم آورده است.
با اینکه پسر نازنین هم سن حامد بود، اما از همان اول من به او حس بدی داشتم. این را به حامد هم گفتم، اما پسر عزیزم تنها لبخند زد و گفت: مادر، دوران شما و پدر گذشته و حالا نوبت نسل ماست که شیطنت کنیم. به خاطر حامد، من چیزی به شوهرم نگفتم. با اینکه دو سال به شوهرم بدبین بودم، حرفی نزدم تا اینکه پسرم از دنیا رفت.
بعد از فوت پسرم، حالم خیلی بد بود؛ اما احمد سرش با نازنین خانم گرم بود. نازنین در یک شرکت مشغول به کار شد. من چندین بار حس کردم شوهرم تلفنی با نازنین حرف میزند، اما او هر بار منکر میشد. دخترم وقتی دید این قدر اذیت میشوم، به من گفت: مادر، برای اینکه خیالت راحت شود، بیا پدر را در خانه تنها بگذاریم؛ من با دوربین تصاویر را ضبط میکنم تا ببینیم پدر در خانه چه میکند.
دخترم دو دوربین از دوستانش گرفت و به لپ تاپش متصل کرد. من و او از صبح بیرون رفتیم. میدانستم حس زنانه من اشتباه نمیکند، اما به مدرک نیاز داشتم. هرچند آرزو میکردم همه این فکرهای من اشتباه باشد. با نقشه دخترم، شب حوالی ساعت ۲۱ من و دخترم به خانه برگشتیم.
در را که باز کردیم، احمد روی مبل دراز کشیده بود. من و دخترم به اتاق رفتیم و به تماشای تصاویر ضبط شده نشستیم. خدا را شکر کسی وارد خانه ما نشده بود، اما از ساعت ۱۰ تا ۱۹ احمد پنج بار با نازنین تلفنی صحبت کرده بود. وقتی به حرف هایشان دقت کردم، متوجه شدم ارتباطی بین آنها شکل نگرفته است، اما نتوانستم خودم را کنترل کنم. به سمت احمد رفتم و با او دعوا کردم. آن شب دعوای سختی بین ما رخ داد. احمد مثل همیشه منکر شد تا اینکه فیلم لپ تاپ را نشانش دادم. او شوکه شد، اما حرفی نزد.»
زن میان سال درباره ماجرای بعد از رو شدن دست شوهرش، بیان کرد: روز بعد هنوز عصبانی بودم. برای همین شماره محل کار نازنین را با کمک پسر جوانش پیدا کردم و با آنجا تماس گرفتم. مردی که همکارش بود، گوشی را جواب داد. من درباره نازنین از او سؤالاتی کردم؛ مثلا پرسیدم چرا از شوهرش جدا شده است و با چند مرد دیگر ارتباط دارد؟
مردی که پشت خط بود، جواب هیچ کدام از سؤالهای من را نداد و گوشی را قطع کرد. حدود یک ساعت پس از این مکالمه، من در خانه تنها بودم که شوهرم مثل دیوانهها وارد خانه شد. از چشمانش خون میچکید. او شروع به کتک زدن من کرد و داشت با یک شال خفهام میکرد که دخترم رسید.
او به دخترم هم حمله کرد و گفت: تو مقصر بودی! تو مقصر بودی و... او هر دوی ما را کتک میزد تا اینکه مأموران رسیدند. نمیدانم باید با شوهرم چه کار کنم. حالا میفهمم که وقتی میگویند، «عشق پیری گر بنجنبد، سر به رسوایی زند»، واقعا درست است.
پس از ثبت اظهارات زن، نوبت به شوهرش رسید. مرد سالمند در ظاهر از کارهایش پشیمان بود و در این جلسه گفت: من در پارک بودم که دخترخالهام تلفن زد. او گریه میکرد و داد میزد. به سختی از زیر زبانش کشیدم که چه شده است. بعد گفت که اینجا همه پسرم را میشناسند. اگر او بفهمد، من و تو را میکشد.
من از او خواستم درست بگوید چه شده است. نازنین گفت که زنت با محل کار من تماس گرفته و آبروریزی کرده است. به همکارانم گفته است من با مردان دیگری رابطه دارم و... و آخر هم گفت که همه چیز بین ما تمام شد و تلفن را قطع کرد. دوباره با او تماس گرفتم، اما جواب نداد و گوشی اش را خاموش کرد. بعد از آن بود که دیوانه شدم. دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
من چهل سال در این منطقه زندگی کردهام، اما هیچ کس صدای من را نشنیده بود. حالا آبرویم رفته و باید از این منطقه نقل مکان کنم. از کارهایم پشیمانم و امیدوارم همسرم مرا ببخشد. پیگیری مشاور کلانتری شهرک فراجا در خصوص این پرونده ادامه دارد.