مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ شاه جوان هنوز از پیروزی سرخوش است. مدعیان سلطنت کنار رفتهاند. تاج، حالا بر سر اوست و از آذربایجان به تهران میآید تا بر تخت بنشیند. در ذهنش آرزوهای بزرگی دارد. میخواهد ناتوانی سالهای پایانی سلطنت پدربزرگش را جبران کند. اقتدار ازدست رفته ایران را بازگرداند. ارتشی منظم داشته باشد. خراسان را آرام کند و هرات را دوباره زیر فرمان تهران بیاورد.
او هرچه دارد، از وزیر دانا و سخت گیرش دارد. کسی که نه در برابر شاهزادگان و درباریان کوتاه میآید و نه در برابر دولتهای خارجی. شاه جوان، این تاج را تا اندازه زیادی مدیون اوست، اما زمزمههای دربار تمامی ندارد. دشمنان وزیر نیز آرام نمینشینند. یکی از تکبر او میگوید، دیگری از انحصارطلبی اش و آن یکی هشدار میدهد که اگر امروز مهارش نکنند، فردا فقط نامی از پادشاه باقی خواهد ماند. کم کم دلش خالی میشود. روزها با شک و تردید میگذرد و سرانجام فرمان را صادر میکند. قائم مقام فراهانی را دستگیر میکنند و به باغ نگارستان میبرند.
چند روز در حبس میماند. خبری از محکمه و دفاعیه نیست. مردی که مخالفان شاه را کنار زد و راه سلطنت را برای او باز کرد، با فرمان او کشته میشود. این فرمان، بعدها به بزرگترین خطای سیاسی دوران سلطنت او تبدیل میشود، خطایی که سایه اش بر تمام آرزوهای بعدی شاه جوان افکنده میشود.
محمدشاه قاجار سومین پادشاه سلسله قاجار و فرزند بزرگ عباس میرزا بود. او در تبریز به دنیا آمد. مادرش گلین خانم، از خاندان دولوی قاجار بود. او در مقایسه با برادرانش چندان دانشمند و اهل تألیف نبود، اما خوش نویسی و نقاشی میدانست. شاهزادهای آرام، کم حرف و خجالتی بود. به نظر نمیرسید سودای بزرگی برای رسیدن به قدرت داشته باشد.
بااین حال، حضور حاجی میرزا آقاسی در زندگی او مسیر دیگری ساخت. آقاسی که سابقه درویشی داشت، آموزگار محمدمیرزا شد و به تدریج رابطهای عمیق میان آن دو شکل گرفت. محمدمیرزا او را فقط معلم نمیدانست، آقاسی برایش مرشد و محرم اسرار بود. مرگ عباس میرزا، وضعیت جانشینی را تغییر داد. قائم مقام فراهانی در این میان برای تثبیت موقعیت محمدمیرزا تلاش کرد.
پس از مرگ فتحعلی شاه، چند شاهزاده مدعی تاج وتخت شدند. علی میرزا ظل السلطان در تهران تاج گذاری کرد و حسینعلی میرزا فرمانفرما نیز در فارس ادعای پادشاهی داشت. محمدمیرزا با حمایت قائم مقام از تبریز به تهران آمد، مدعیان را کنار زد و تاج گذاری کرد.
قائم مقام فرهانی پس از استقرار سلطنت محمدشاه به صدارت رسید. میخواست هزینههای دربار را محدود کند، مستمری شاهزادگان را کاهش دهد و نفوذ بیگانگان را مهار کند. همین سخت گیری قائم مقام، مخالفان فراوانی برایش ساخت. محمدشاه نیز خیلی زود به او بدگمان شد و دستور قتلش را صادر کرد. پس از آن، حاجی میرزا آقاسی صدراعظم شد و تا پایان عمر شاه در این مقام باقی ماند. آقاسی ناتوان و آشفته بود. چیزی از صدارت نمیدانست. ارتش با کمبود منابع روبه رو شد و مناصب به نزدیکانش رسید.
بزرگترین آرزوی سیاسی محمدشاه در آن سال ها، بازگرداندن هرات بود. هرات از نظر تاریخی و فرهنگی بخشی از خراسان بزرگ شمرده میشد، اما پیوند سیاسی آن با ایران سست شده بود. شاه میخواست با تصرف این شهر، هم برنامه ناتمام عباس میرزا را ادامه دهد و هم بخشی از اعتباری را که پس از جدایی قفقاز از ایران از میان رفته بود، بازسازی کند. با سپاهی بزرگ به سوی هرات حرکت کرد.
محاصره هرات به درازا کشید. ارتش ایران از ضعف تدارکات و اختلاف فرماندهان رنج میبرد و مدافعان شهرها، با کمک مشاوران انگلیسی مقاومت میکردند. بریتانیا، پیشروی ایران به سوی افغانستان را خطری برای هند میدانست. روابط سیاسی اش را با تهران قطع کرد و با اشغال جزیره خارک فشار را افزایش داد. محمدشاه سرانجام بدون تصرف هرات، دستور عقب نشینی داد و جدایی قطعی هرات، چند سال بعد و در زمان سلطنت ناصرالدین شاه اتفاق افتاد.
محمدشاه در بیشتر سالهای سلطنت از بیماری نقرس که در اثر مصرف بی رویه گوشت قرمز فرد را مبتلا میکند رنج میبرد. درد و محدودیت حرکتی به تدریج بیشتر شد و در سالهای پایانی توان مداخله مستقیم او در امور حکومت کاهش یافت. هم زمان، دربار برای دوران پس از مرگش آماده میشد. ملک جهان خانم، همسر بانفوذ شاه و مادر ناصرالدین میرزا، در اندیشه حفظ جانشینی پسرش بود و حاجی میرزا آقاسی نیز میکوشید موقعیت خود را نگه دارد.
محمدشاه در ۱۴شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی، در قصر محمدیه شمیران درگذشت. حدود چهل سال بیشتر نداشت. پیکرش را به قم بردند و در حرم حضرت معصومه (س) به خاک سپردند. پس از مرگ او، ناصرالدین میرزا با همراهی میرزا تقی خان امیرنظام از تبریز به تهران آمد. مردی که بعدها امیرکبیر شد و کوشید بخشی از آشفتگیهای به جامانده از سلطنت پیشین را سامان دهد. ناصر با آرزوی احیای اقتدار ایران به تخت نشست، اما نخستین تصمیم بزرگش، همانند پدرش قتل کسی بود که بیش از همه میتوانست در رسیدن به همان آرزوها یاری اش کند.
یکی از آثاری که سالها بعد زندگی و سلطنت این پادشاه را برای مخاطب عمومی روایت کرد، کتاب «گنجینه تاریخ ایران: محمدشاه قاجار» نوشته علی نجاتی است. این کتاب در سال۱۳۸۹ از سوی انتشارات پل و خلاق منتشر شد. کتاب حدود ۹۶ صفحه دارد و در قطع خشتی کوچک به چاپ رسیده است. با اثری دانشگاهی و مفصل روبه رو نیستیم؛ بلکه کتاب برای آشنایی سریع خواننده با مهمترین وقایع زندگی محمدشاه نوشته شده است.
علی نجاتی به نگارش یا گردآوری تاریخ عمومی ایران علاقه دارد و موضوعات متنوعی را دنبال میکند. «یعقوب لیث صفاری؛ قهرمانی از سیستان»، «فتوحات و جنگهای نادرشاه»، «صفویه بعد از شاه عباس»، «اردشیر دوم» و «اردشیر سوم و جانشینان او» از دیگر کتابهایی هستند که با نام او منتشر شدهاند.
ارزش کتاب «محمدشاه قاجار» بیشتر در ساده کردن تاریخ برای مخاطب غیرمتخصص است. بااین حال، حجم کم کتاب اجازه بررسی عمیق اختلافهای تاریخی، اسناد دیپلماتیک و داوریهای متفاوت درباره شاه و صدراعظمش را نمیدهد. ازاین رو بهتر است آن را مدخلی برای ورود به موضوع دانست.