صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

بوی مهر برای پدر و مادر‌ها هم اضطراب آور شد!

  • کد خبر: ۴۴۴۵۷۰
  • ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۴
من و بیشتر هم کلاسی هایم، دفتر‌هایی شبیه به هم داشتیم و آن معدود دانش آموز‌هایی که دفتر سیمی داشتند، انگار از یک سیاره دیگر آمده بودند. هیچ خانواده‌ای خودش را مکلف نکرده بود حتما دفتر سیمی تهیه کند. این یک اصل پذیرفته شده برای بچه‌ها بود.

به خودم می‌آمدم می‌دیدم یک ساعت تمام است که خیره شده‌ام روی همین یک خط و نگاه می‌کنم به آن آدمک سیاه پای تخته و امیدوارم جواب مسئله ریاضی‌ام را پیدا کنم. هربار دفترم به پشت می‌افتاد، این خط را می‌خواندم. شاید صد‌ها بار در طول یک سال تحصیلی.

روی دفتر هم یا تک رنگ بود یا خرگوش و گربه و خرس داشت یا در بهترین حالت یکی دوتا فرشته بی نام ونشان که انگار جز روی دفتر مشق دختربچه ها، خانه دیگری نداشتند. من و بیشتر هم کلاسی هایم، دفتر‌هایی شبیه به هم داشتیم و آن معدود دانش آموز‌هایی که دفتر سیمی داشتند، انگار از یک سیاره دیگر آمده بودند. 

هیچ خانواده‌ای خودش را مکلف نکرده بود حتما دفتر سیمی تهیه کند. این یک اصل پذیرفته شده برای بچه‌ها بود. یکی دارد، یکی ندارد. یکی می‌خرد، یکی نمی‌خرد. اصلا آدم مدرسه را برای لوازم تحریر نمی‌رود. مقصود، دانش است و این حرف ها. وقت نوشتن مشق‌ها هم که میشد از اقصی نقاط کلاس صدای باز شدن یک زیپ ساده می‌آمد.

جامدادی‌ها یک زیپ بیشتر نداشت. جامدادی‌های فلزی که صدای تق خاصی می‌داد، برای همان‌هایی بود که دفتر سیمی داشتند. این هم اصل پذیرفته شده دوم بود. می‌ماند تفاوت میان رنگ مدادقرمز‌ها که برای بعضی‌ها به صورتی می‌زد و برای بعضی ها، قرمز نارنجی طور بود. وگرنه مثلا پاک کن خوش عطر نرم را اغلب بچه‌ها می‌توانستند داشته باشند. 

ما بزرگ شدیم. با همان دفتر‌های معمولی مشق نوشتیم. با همان مداد‌های قرمز برند سوسمار، خط فاصله و نقطه و ویرگول گذاشتیم. با همان جامدادی‌های ساده زیپی، دیپلم گرفتیم و بعد بزرگ‌تر شدیم. سرکار رفتیم. ازدواج کردیم. بچه دار شدیم و به اواسط یکی از شهریور‌های زندگی مان که رسیدیم بعد از سال‌ها به لوازم تحریرفروشی برگشتیم. 

عین مسافری تنها در یک کشور غریب که زبان آدم هایش را نمی‌داند، بین قفسه‌ها تلو خوردیم و هر چه گشتیم خبری از آن آدمک پای تخته نبود. در عوض باید بین کلی شخصیت جورواجور می‌گشتیم و حتی اسم بعضی لوازم تحریر‌ها را از مغازه دار می‌پرسیدیم. لیست اقلام توی جامدادی‌ها بلند بود و از ته لیست مایحتاج ماهیانه خانه بیرون می‌زد. 

ما همان دختربچه‌ها و پسربچه‌های دهه ۶۰ و ۷۰ بودیم که روزی پذیرفته بودیم می‌شود دفتر مشق آدم سیمی نباشد، اما پای خرید لوازم تحریر بچه خودمان که وسط آمد، شاید آن بغض روزگار دانش آموزی هنوز عین یک ماهی ته حلقمان تکانکی خورد و دلمان نیامد فرزندمان با نگاه به دفتر و جامدادی بغل دستی اش، آه بکشد. اما امسال باید دست از احساسات رقیقمان برداریم. روی هر قلم لوازم تحریر نزدیک به دوبرابر سال گذشته آمده و در مجموع وقتی برای یک بچه خرید می‌کنی انگار دوتا بچه مدرسه‌ای داری و آه از روزگار آن‌هایی که بیشتر از یک دانش آموز توی خانه دارند. 

سبد خرید اقلام لوازم تحریر کوچک، اما سنگین است. از آن سنگین تر، ملاحظه احوالات کودکی است که شاید لزومی نداشته باشد با اضطراب قیمت‌ها و جیب پدرومادر، سال نوی تحصیلی اش را آغاز کند. از بخت بد، ما در روزگار بی نهایت تنوع اقلام و اندکی درآمد ماهیانه زیست می‌کنیم. بوی ماه مهر هنوز برای بعضی‌ها اضطراب آور است. همان‌هایی که در کودکی باید با پذیرش سادگی به تحصیل ادامه می‌دادند و حالا با تحمل گرانی، زیربار حواشی تحصیل دانش آموزشان تحت فشارند. 

فشاری سنگین برای یک سال تحصیلی که حتی کسی نمی‌داند آن کوله پشتی چندمیلیونی و جامدادی یک میلیونی و قمقمه چندصد تومانی و ظرف چاشت مدرسه، برای چند روز استفاده خواهد شد. برای دانش آموزی که شاید بیشتر روز‌های تحصیلش را قرار باشد در خانه سپری کند دیگر چه فرقی می‌کند توی چه دفتری می‌نویسد. او فقط مشق‌ها را تمام می‌کند و عکس می‌گیرد و برای معلم می‌فرستد. 

توی گروه کلاس درس، تصاویر مشق بچه ها، همه شبیه به هم، یک کاغذ سفید با خط‌های موازی است و دیگر کسی نمی‌داند با چه مدادی از توی کدام جامدادی نوشته و غلط هایش را با کدام پاک کن پاک کرده و دست آخر دفتر را جمع کرده و توی چه جور کیفی گذاشته است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.