صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

راضیه فدایی از بهترین روز‌های زندگی‌اش با شهید مهدی سورچی روایت می‌کند

  • کد خبر: ۴۴۵۴۵۷
  • ۲۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۸
راضیه فدایی نوزده‌ساله بود که آگاهانه تصمیم گرفت با یک جانباز ازدواج کند، اما نه کسی را می‌شناخت، نه خواستگاری در کار بود و نه حتی می‌دانست قرار است چه کسی وارد زندگی‌اش شود.

به گزارش شهرآرانیوز؛ راضیه فدایی نوزده‌ساله بود که آگاهانه تصمیم گرفت با یک جانباز ازدواج کند، اما نه کسی را می‌شناخت، نه خواستگاری در کار بود و نه حتی می‌دانست قرار است چه کسی وارد زندگی‌اش شود. فقط چندبار در تلویزیون، دختر‌هایی را دیده بود که با جانباز‌ها ازدواج کرده بودند و تصویرشان در ذهنش مانده بود، تا آن حد که خواب می‌دید پشت ویلچر یک جانباز جوان، راه می‌رود. سال ۱۳۶۷ یعنی دو سال بعد، دیگر خوب فکرهایش را کرده بود. او با دلی قرص و با اعتقادی راسخ تصمیم گرفت با یک جانباز ازدواج کند. بالاخره توانست خانواده را هم باخبر و راضی کند. در این فاصله، مخفیانه پای دکه‌های تلفن می‌رفت و به بنیادشهید زنگ می‌زد. یک‌بار حتی اشتباهی به آسایشگاه جانبازان زنگ زد و خیلی جدی گفت: «من می‌خوام با یک جانباز ازدواج کنم.» آن‌طرف خط خندید و شماره بنیاد را به او داد. راضیه فرم ازدواج با جانباز را پر کرد و منتظر ماند. بنیاد چند نفر را معرفی کرد، اما او دنبال یک جانباز ویلچری بود و گزینه‌های دیگر را قبول نمی‌کرد. تااینکه یک روز گفتند جانبازی هست که شاید مناسب او باشد. ملاقاتشان در یکی از اتاق‌های بنیادشهید کوهسنگی، رقم خورد.

اولین دیدار

مهدی سورچی روی یک ویلچر استیل سفید نشسته بود. راضیه می‌گوید آن‌قدر هر دو خجالت می‌کشیدند که بیشتر جلسه را با سر‌های پایین نشستند. مهدی خودش را معرفی کرد و بعد از راضیه پرسید آیا با ویلچری بودن او مشکلی ندارد، آیا از گرفتن ویلچر او در خیابان خجالت نمی‌کشد. راضیه گفت نه؛ حتی گفت افتخار می‌کند. یک هفته بعد، مهدی با خانواده‌اش به خانه آنها رفت. خواستگاری نزدیک عید بود و راضیه از شدت خجالت حتی نتوانست چای ببرد. اما همان شب برای اولین‌بار فهمید انتخابی که تا آن روز در ذهنش ساخته بود، قرار است وارد واقعیت شود؛ ویلچر مهدی روی فرش خانه آمد و او برای نخستین‌بار با شکل واقعی زندگی آینده‌اش روبه‌رو شد.

سه ماه بعد، عقد کردند و اوایل سال ۱۳۷۰ زندگی مشترکشان را شروع کردند. راضیه آن روز‌ها هنوز نمی‌دانست «همسر یک جانباز قطع‌نخاع» بودن دقیقا یعنی چه. خودش بعد‌ها می‌گوید تازه بعد از ازدواج بود که با درد‌های عصبی، زخم‌ها و بخیه‌های متعدد، عوارض شیمیایی، ترکش‌های باقی‌مانده در بدن مهدی و بیماری‌هایی که آرام‌آرام بیشتر می‌شدند، روبه‌رو شد. مهدی، اما برای او فقط یک آدم بیمار نبود؛ مردی بود خوش‌اخلاق و شوخ و پرشروشور که با وجود ویلچر، دلش می‌خواست زندگی کند. آنها با موتور سه‌چرخ، بیرون می‌رفتند، با همسایه‌های جانبازشان به سینما می‌رفتند و گاهی مهدی با همان ویلچر آن‌قدر شیطنت می‌کرد که راضیه می‌گفت: «تو اگه پا داشتی، چی‌کار می‌کردی؟»

یک عمر زندگی

سال‌های اول، مهدی هنوز سر کار می‌رفت و ورزش می‌کرد. اما جراحت‌هایی که سال‌ها قبل از جنگ به‌جا مانده بودند، کم‌کم خودشان را نشان دادند. یک کلیه‌اش را در جبهه از دست داده بود و کلیه دیگر هم به‌مرور از کار افتاد. از سال ۱۳۷۸ دیالیز شروع شد و بعد مشکلات تنفسی و عوارض شیمیایی شدت گرفت. بیمارستان و آسایشگاه و کپسول اکسیژن، آرام‌آرام جای بخش‌های معمول زندگی را گرفتند. راضیه هم‌زمان با مراقبت از مهدی، با فقدان مادرش و ماجرای تلخ درگذشت دختری که به فرزندی گرفته بودند، روبه‌رو شد. خودش می‌گوید آن سال‌ها گاهی احساس می‌کرد کاملا تنها مانده است، با همه اینها، هنوز مانده است. شاید چیزی که او را نگه می‌داشت، فقط اعتقادش نبود. خودش می‌گوید خیلی زود، همان روز‌های اول عقد، عاشق مهدی شده بود. می‌خواستش و دیگر به بیماری‌ها و زخم‌هایش فکر نمی‌کرد. سال‌های آخر، مهدی دیگر حتی نمی‌توانست روی ویلچر بنشیند. با برانکارد به حمام می‌رفت و برای دیالیز از خانه بیرون می‌رفت. ریه‌اش به اکسیژن وابسته شده بود و عفونت‌ها و زخم‌ها یکی پس از دیگری سراغش می‌آمدند. بدن مردی که روزی با موتور سه‌چرخ در خیابان کورس می‌گذاشت، حالا بیشتر ساعات شبانه‌روز، روی تخت بود. در آخرین روزها، مهدی یک‌بار از راضیه خواست اگر به بهشت‌رضا رفت، دو رکعت نماز حاجت به نیت او بخواند. بعد از سال‌ها درد و بیماری، انگار خودش هم می‌دانست دیگر فرصتی باقی نمانده است. یک هفته بعد به آسایشگاه رفت و از آنجا به بیمارستان منتقل شد. راضیه روز عید فطر سال ۱۳۸۵ وارد بیمارستان شد و از نگاه پزشک فهمید که مهدی دیگر زنده نیست. اما شاید پایان این زندگی، روز شهادت مهدی نبود؛ شاید همان روزی بود که راضیه در خانه، کنار تخت او، برای آخرین‌بار با قطرات خونش روبه‌رو شد. شاهرگ دست مهدی در اثر عوارض دیالیز پاره شده بود.

راضیه تازه از خرید برگشته بود که دید خون از لبه تخت روی زمین می‌ریزد. خودش را به تخت رساند و وقتی پارچه را باز کرد، خون با شدت روی صورت هردویشان پاشید. با این حال، جلوی مهدی خودش را نگه داشت، لبخند زد و خونریزی را بند آورد. مهدی هم خندید و حتی در آن وضعیت گفت: «چه خوشگل شدی!» وقتی مهدی خوابش برد، راضیه به اتاق دیگری رفت و گریه کرد. بعد‌ها از آن خانه رفتند، اما می‌گوید رد خون روی کف سیمانی اتاق ماند؛ هرقدر شستند، پاک نشد. مهدی بیست‌ویک سال روی ویلچر زندگی کرد و پانزده سال از آن را کنار راضیه گذراند. زینب، دخترشان، چهارساله بود که پدرش را از دست داد. راضیه حالا وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کند، هنوز از تصمیم دختر نوزده‌ساله‌ای که پای دکه تلفن ایستاد و شماره بنیادشهید را گرفت، تعجب نمی‌کند. می‌گوید اگرچه سخت بود، آن روز‌ها را از بهترین روز‌های زندگی‌اش می‌داند. فقط یک چیز از آن خانه برایش باقی مانده است: خاطره مردی که دوستش داشت و رد خونی که هنوز، به قول خودش، کف همان اتاق مانده است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.