صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

خاموشی در هیاهوی هیچ‌ها

  • کد خبر: ۵۶۲۴
  • ۰۲ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۱۸
نوشته‌ای درباره مسعود عربشاهی به بهانه هفتمین روز درگذشتش

امیرمنصور رحیمیان| در ابتدا باید بگویم که این نوشته اصلا نگاهی به زندگی آدم های مرده نیست- چراکه در این روزگار با چند کلیک در گوگل، به اطلاعات ریز زندگی هرکسی دست می یابید- این گلایه ای است از رویارویی ما با مرگِ آدم هایی که زندگی خود را وقف زیباتر کردن دنیای پیرامونمان کردند و از آموزش آن به دیگران هم ابایی نداشتند. همین چند روز قبل بود که خبرش را دیدم؛ لابه لای حجم بی انتهای اخباری که هر روز می شنویم و می بینیم. لابه لای هیاهوی خبرهای جنگ، مرگ، طغیان، طوفان و هزار درد و مرض ناخجسته دیگر؛ اخباری که بیشتر بیم روزهای ناطور و شب های ناجور را می دهند تا نوید روزهای آفتابی و شب های پرستاره. خبر درگذشت «مسعود عربشاهی» شوکه کننده و غمگین، برای چند ثانیه و شاید کمتر، نشسته بود بر پیشانی خبرگزاری ها، آن هم بعد از اینکه دو روز از مرگ آقای نقاش در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان عرفان گذشته بود؛ مرگی در سکوت و تنهایی و در رخوت و دست دست کردن خبرگزاری هایی که کارشان با این طور خبرها بار نمی شود. لابد درگذشت یک نقاش را در مقایسه با خبرهایی از جنس همان رنگ ولعاب مذکور خبر چندان جنجالی ای به حساب نمی آورند؛ خبرهای به ظاهر مهمی که در اینستاگرام بالا و در توئیتر پایین ورق می خورند و بلافاصله جایشان را به خبرهای دیگر می دهند. فکر می کنم ما یک جای مسیر را اشتباه پیچیده ایم که عاقبت از اینجا سر درآورده ایم، والا چه دلیل دیگری را می شود متصور شد برای این همه بی رحمی به خودمان؟ بی توجهی دربرابر آدم هایی که سعی می کردند زیبایی را جلوی چشمان شب زده مان بگذارند. بگذریم. بالاخره یکی دو جا خبر را توئیت کرده یا در صفحه اینستاگرامشان منتشر کرده بودند که مسعود عربشاهی، نقاش مفهومی ایرانی، درگذشت؛ همین. حاصل یک عمر تحقیق و خلق در همین چند ثانیه و کمتر خلاصه شد. حافظه جمعی مردم به طرز بی رحمانه و مهوّعی، کوتاه است. انگار باید از همه نظر، زورمند و قدبلند باشی؛ همچنان که بزرگان بودند تا تو را ببینند یا بعد از مرگ هم چیزی داشته باشی که مردم به خاطر آن دنبالت بگردند و یادت کنند. در غیر این صورت به زودی از یادها می روی و به همان جایی برمی گردی که از آنجا آمده بودی. انگار هیچ‌وقت نبوده ای و قرار هم نیست که باشی. مسعود عربشاهی هم مثل خیلی های دیگر، اواخر عمرش کار نمی کرد و روند فراموشی اش از سال ها قبل شروع شده بود. او در آخر عمر تبدیل به پیرمرد هشتادوچهارساله ای شده بود که قلب و ریه اش مریض بود و لابد دردهای دیگری هم داشت، ولی آیا کسی یادش هست که همین پیرمرد، جوانی اش را صرف تحقیق درمورد هنر عصر مفرغ لرستانی و هنرهای ایلام باستان کرده بود و راهی برای نشان دادن آن نوع زیبایی اصیل و باریشه، روی بوم نقاشی یافته بود؟ نقاشی که با فرم و رنگ های زنده و محکم به دنبال بیان مفاهیم جدیدی برای چشمان مخاطبان بود؛ هنرمندی که دریافت جوایز متعدد از جشنواره های رنگارنگ، برایش دغدغه اصلی نبود. برای او دیده شدن زیبایی و هنر، سطحی کلان تر از نگارخانه ها و نمایشگاه ها و موزه ها داشت؛ برای همین هم حاصل یک عمر فعالیتش، چهار یا پنج جایزه اول بود. کسی که خودش را صرف این موضوع کرد تا زیبایی را از روی بوم به زندگی روزمره آدم ها بکشاند، هنرش را صرف ساخت تابلویی روی سطح عظیم بتونی به ابعاد 300متر در پارک طالقانی کرد. کارش را برد روی سردر وزارت صنایع ومعادن -که الان دراختیار یکی از ادارات بانک تجارت است- یا در بزرگراه های تهران، جابه جا تابلوهایی عظیم را روی سطح سیمانی کنارگذر درمقابل چشمان مردم پهن کرد؛ آثاری که کمابیش رو به نابودی و ویرانی است و به بهانه نوسازی چهره شهر، یکی یکی از گردونه نگاه خارج می شوند. همه ناراحتی ام از این است که با مرگ این هنرمند، آثار مفهومی او هم کم کم از چهره عمومی محو می شوند؛ سرنوشتی غم انگیز برای آثاری که مثل خود نقاش، می شود برایشان از لفظ مهجور و مظلوم استفاده کرد. نقل قولی از خودش خواندم که مؤید این نظریه است:
«از مجلس شورای ملی سابق به من تلفن زدند که یک اثرتان را یافته ایم. خانه ای بزرگ و متروک در نزدیکی مجلس بود که به انباری مملو از گردوخاک و آشغال بدل کرده بودندش. یکی از تابلوهایم را از زیر کوهی از زباله بیرون کشیدند و گفتند این یکی سالم مانده است و بقیه بوم ها را هم چون نفهمیده اند چیست، برای ایزوگام کردن سقف اتاقِ کارگران استفاده کرده اند. همراهم به گریه افتاده بود. آن آثار را در زمان دانشجویی نقش زده بودم و همان نقاشی ای که در آن انباری مدفون کرده بودند، زمانی در سالن ناهارخوری آراسته مجلس بر دیوار نصب شده بود.»
نقاشی که فارغ از تمام گرایش های سیاسی فقط به فکر هنرش و اعتلای آن بود و فقط چند ثانیه، غمگین و نکبت بار عکسش بر تارک خبرها بود. فقط چند ثانیه ناقابل، تا خبر بعدی بنشیند جایش و ما را بیشتر غرق در دنیای بی رحم خودمان کند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.