امیرمنصور رحیمیان| میخواهم روایتکننده داستانی باشم که بیخ گوش خودمان در گذشتهای دور در همین مشهد اتفاق افتاده است. این داستان کسی است که بر قلههای هنر ایستاده است اما هیچکجا و بر پیشانی هیچ میدان و چهارراهی در شهر اسمی از او نیست. چندان عجیب نیست که نامش به گوش نیامده و غریب مانده باشد. داستان مربوط به سال 1322 است. سالی که در آن چند ماه قبل از پاییز، ایران وارد جنگ جهانی دوم شد و به آلمان نازی اعلان جنگ داد. درحالی که قبلتر هم اوضاعش چندان به کشورهای بیطرف نمیخورد. این شروعی بود برای سختتر شدن زندگی مردمی که علاوه بر جنگیدن در شرایط اقتصادی نامساعد حالا مجبور به جنگیدن با آلمانها هم بودند. در اوضاع قمردرعقرب آن روزها، در سرمای زمخت اواخر پاییز و نفسهای زمهریر آذرماه، خداوند پسری به خانواده «مافی» داد. اسمش را به یمن تولدش زیر سایه امام هشتم «رضا» گذاشتند. هیچکس فکر نمیکرد رضا، پسر نصرا... زرگر، بعدها بشود یک خطاط و نقاش درجه یک و خالق سبکوسیاق خودش. او از آن بچههای درسخوانی نبود که همه منتظر جشن فارغالتحصیلیاش باشند. با درس میانه خوبی نداشت ولی در عوض از کودکی قلم و کلمه را انتخاب کرد. پدرش نصرا... خان زرگر وقتی استعداد پسر را دید او را نزد جلالالدین اعتضادی فرستاد تا مشق خط کند. در ضمن برای اینکه کاری و هنری بیاموزد، او را نزد گلدوزها فرستاد تا فردا گلیم خودش را از آب بگیرد، که از هنر نان در نمیآید. آنروزها شغل گلدوزی در مشهد هواخواهان بسیاری داشت، مخصوصا دوخت پرچمهای عزا و تعزیه بازار مخصوص و پررونقی داشت و بسیاری از هنرمندان خطاط و نقاش برای معاش این شغل را انتخاب کرده بودند.
وقتی در سیزده سالگی و اول دبیرستان برای شاگردی به بازار سنگتراشان مشهد-بازاری در ضلع شرقی حرم که مرکز گلدوزی و پارچهفروشیها بود و امروز نشانی از آن نمانده- رفت، نمیدانست این رقص سوزن چرخخیاطی روی مخمل سیاه و سبز، در آینده برایش نقش مهمی ایفا خواهد کرد. هماهنگی بین ذهن، دست و چشم برای دوختن گلومرغ و نقوش مذهبی و نوشتن یا ضامن آهو و یاعلی با سوزن او را آبدیده کرد. این تنوع و تحرک در کاری که خیلی زود فراگرفت، در بهترین حالت از او یک استاد گلدوز کاربلد میساخت. ولی روزگار خوابهای رنگینتری برای او دیده بود. او باید بر قله هنر میایستاد و ایستاد. رضا بچه مشهدی بود که از دل خانواده هنردوست آن روزگار برآمده بود. کسی که با پارتیبازی آشنا نبود و هر چه داشت از سختکوشی و استعداد خودش بود. بعد اینکه از استادان خود در مشهد هم جلوتر رفت، برای یادگیری بیشتر در هجده سالگی راهی تهران شد. حجم بیرحمی پایتخت از او رضا مافی بزرگ ساخت. جایی که پدر و مادر و اقربا نبودند تا دست حمایتشان زیر سرش باشد. سرعت یادگیری و استعدادش برای اساتید پایتختنشین هم شگفت بود. در کلاسهای استاد حسین میرخانی، راه چهار پنج ساله را به 3سال رفت. جوامع هنری خیلی زود با رضا آشنا شدند. آنجایی که تصمیم گرفت در نگارخانه سیحون نمایشگاه برقرار کند و قواعد را بشکند و نقاشی با خط را امتحان کند. اینکار را قبل از او هم کرده بودند. در نقاشی از نستعلیق استفاده کرده بودند ولی سبک و سیاق رضا فرق میکرد. او با خط نقاشی میکرد. همه اینها خیلی زود اتفاق افتاد و او در همان نقطهای که باید قرار گرفت، در اوج قلههای هنر، و اسمش را خیلی زود در کنار میرزا رضا اصفهانی و بقیه بزرگان قرار دادند. روزگار بازی زیاد دارد. وقتی همه چیز مطلوب است یعنی دارد نقشهای برایت میکشد. در صبح اولین روز مهر ماه سال61 او که یک جوان سیونه ساله است، از روی اسب سقوط میکند و تلاش پزشکان برای نجات مغزش از خاموشی نتیجه نمیدهد و نهایتا در روز چهارم مهر او را با همه تفکرات و هنرش برای همیشه از دست میدهیم.
خیلی زود آدمها محو میشوند از حافظه مردم. مردمی که تا همین چند صباح قبل برایت هورا میکشیدند فراموشت میکنند و جایت را با چیزهای دیگر پر میکنند. البته که چرخ دنیا بر همین نمط میچرخد ولی لااقل توقع این است که ما وظیفهدان باشیم. مثل رضا مافی بسیار داریم. پرکردن تابلوی معرف یک کوچه، خیابان یا میدان حداقل کاری است که میشود برای زنده کردن نام نامآوران شهر، انجام داد.