صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

روزهای مدرسه

  • کد خبر: ۵۸۶۱
  • ۰۶ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۴

حمید سلطان‌آبادیان| این عکسِ اسکن‌شده، در سال‌های خیلی دور، ماه مهر و در مدرسه راهنمایی امیرمعزی مشهد در خیابان طاهری ثبت شده است. این‌ بچه‌ها که زیر درخت توتِ حیاط مدرسه جمع شده‌اند، هم‌کلاسی‌های من هستند. این عکس از معدود عکس‌هایی است که از آن دوران برای من به یادگار مانده است و هر بار که به آن نگاه می‌کنم، خاطرات آن روزهای ساده و خوب را برای من زنده می‌کند. این دوستان را سال‌های سال است که گم کرده‌ام و تنها پل ارتباطی بین من و آن‌ها که تصویرشان را در ذهنم زنده نگه داشته‌ است، همین یک قطعه عکس است. عکسی که در آن سال، در روزهای آغازین مدرسه با یک دوربین اتومات آنالوگ، از همان‌ دوربین‌هایی که یک حلقه فیلم ۳۶تایی، ۲۴تایی یا ۱۲تایی درونش جا می‌گرفت و ۳۶، ۲۴ یا ۱۲ خاطره را ماندگار می‌کرد، ثبت شده است. من بین بچه‌ها نیستم. احتمالا این عکس را خودم گرفته‌ام. پشت عکس هیچ اطلاعاتی نوشته نشده است. پس از گذشت بیشتر از 20سال، این مدرسه هنوز همان‌ جای قبلی است و هنوز می‌شود گاهی از پشت نرده‌های در آن داخل حیاط را تماشا کرد. سادگی و صمیمیت در حالت چهره، نوع ایستادن و لباس بچه‌ها موج می‌زند. یادم می‌آید فروشگاه کوچک آقای آذری، فراش مهربان مدرسه، کمی آن‌طرف‌تر از این عکس بود. هر روز با چند سکه می‌شد یک کیک کشمشی ساده خرید، آن را با هم‌کلاسی‌ نصف کرد و سر اینکه کدام نصفه از کیک، کشمش بیشتری دارد، کلی جر و بحث کرد و خندید. طرفِ دیگر عکس، ساختمانِ آبخوری بچه‌هاست؛ چند شیر آب که منتظر لیوان‌های پلاستیکی تاشو هستند. لیوان‌هایی که توی جیب جا می‌شدند و آب خوردن با آن‌ها کلی ماجرا داشت. روبه‌روی بچه‌ها دفتر مدرسه و کلاس‌هاست. احتمالا آقای بیرجندیِ همیشه خندان، مدیر مدرسه، با کت‌وشلوار قهوه‌ای‌اش پشت پنجره دفتر مدرسه ایستاده و دارد بچه‌ها را نگاه می‌کند. این عکس توانسته است از آن سال‌های دور، این هم‌کلاسی‌های دوست‌داشتنی و آن حیاط بزرگ و پرخاطره دبستان طاهر و مدرسه راهنمایی امیرمعزی را همچنان برای من حفظ کند و لبخند ساده و بی‌ریایشان را و حس خوب ماهِ مهر آن ایام را برای من زنده نگه دارد. دست‌های محسن در این عکس برای همیشه روی شانه‌های حسین و صادق است. محمد که یک‌سال رفوزه شده، از آن پشت، سرک می‌کشد. مهدی با کت‌و‌شلواری که از برادر بزرگ‌ترش به او رسیده، کمی از بقیه بچه‌ها فاصله گرفته و کلی پز می‌دهد. علی جلو خنده‌اش را گرفته و سعی می‌کند جدی باشد. مجید که مثل همیشه دکمه بالای پیراهنش را به‌سختی بسته، دست‌هایش را پشت‌سر گرفته و تمام تلاشش را کرده که خیلی مرتب بایستد. مسعود که نگران زنگِ بعدی است، کتاب ریاضی‌اش را در دست گرفته و به فکر جواب دادن به سؤالات سخت آقای هاشمی، معلم ریاضی، است. خیلی دلم می‌سوزد که چرا خودم درون این عکس نیستم. دوست دارم حس و حالم را وقتی در بین هم‌کلاسی‌هایم هستم، ببینم. خودم را تصور می‌کنم که دوربین در دست، جلو آن‌ها ایستاده‌ام، از توی ویزور به آن‌ها نگاه می‌کنم، به مسعود می‌گویم کمی به سمت چپ بیاید، می‌گویم آماده‌اید بچه‌ها؟ یک، دو، سه...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.