صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

دوراهی(قسمت دوم)

  • کد خبر: ۵۸۶۹
  • ۰۶ مهر ۱۳۹۸ - ۰۸:۲۲

ایلیا موسایی - مدتی طولانی در تاریکی و سکوت گذشت. هم پیاله‌های سلیم هی شماره می‌گرفتند و مدام نچ می‌کردند که مثلا ارواح خیکشان دارند زورشان را می‌زنند ولی این چلغوزها آنتن نمی‌دهند. سلیم توی آن تاریکی عین طلبکارها و آدم مهم‌ها نشسته بود. دستش را تکیه داده بود به پشتی صندلی جلویی و توی فکر به زمین زل زده بود. بعد بلند شد. تا جای راننده آمد و گفت: «چرا ئی نکبت رو درست نمی‌کنی؟» من توی حرف پریدم که: «یاتاقان زده» سلیم انگار نه مرا می‌دید و نه می‌شنید. راننده به حرف آمد که: «صبح حتما دیّاری چیزی گذر می‌کنه از راه» سلیم گفت: «حتما یه جورایی درست می‌شه. نمی‌شه که دست رو دست بذاریم» من باز توی حرف پریدم که: «روغنشه چک نکرده موقع راه رفتن. الانم یاتاقان زده و هیچ‌جوره درست نمی‌شه» سلیم یک لحظه نگاهم کرد و چشم‌هایش را دزدید. اول به راننده زل زد بعد یقه چرک پیرپاتال را چسبید و قال کرد. تا جداشان کنیم یک کله نثار صورت راننده شد و توی آن تاریکی و گیر و دار سلیم لگدی پراند که به دنده و ترمز دست گرفت و ناکارش کرد.
نیمه‌های شب باز هم سروکله جانور پیدا شد اما توی عالم خواب‌آلودگی یک اطمینان خاطری داشتیم که این لکنته اقل‌کم تا حالا نگذاشته دست حیوان به ما برسد. سلیم عین هذیان گرفته‌ها لیچاری بار راننده کرد و باز خوابش برد. نمی‌دانم چرا سپیده که زد، خیالمان راحت بود. اما خیره بودیم به تپه‌های نیمه‌تاریک و شکاف‌های ظلمت‌گرفته که مبادا چیزی خزیده باشد آن تو.
صبح سلیم مچ پایش را بسته بود. یکی به راننده زده بود و یکی از دنده و ترمزدست خورده بود. گونه چپ راننده یک نمه کبودی داشت و ورآمده بود. صورت استخوانی و مکیده‌اش ورم را بیشتر به چشم می‌آورد. سلیم آن سمت با هم‌پیاله‌ای‌هایش پچ‌پچ می‌کرد و معلوم بود حرف توی حرف می‌آورند که هی هوف می‌کشد و مدام دست می‌کوبد روی رانش. راننده کاپوت فسقلی را داده بود بالا و نصف بدنش را کرده بود توی پوزه کوتاه مینی‌بوس. ما از این داخل فقط صدای فلزی آچار را می‌شنیدیم. حتما به خیالش می‌خواست نشان دهد که دارد تلاشش را می‌کند که جای حرف و نقلی نماند. نکبتِ ریقو، ما را توی دهان جهنم انداخته بود و حالا مثل حاج بابا داشت تلاش می‌کرد گندش را ماست‌مالی کند.
آفتاب آن بالا روی تپه‌ها بود و هنوز به ما که این پایین بودیم نمی‌تابید. سایه‌ها هنوز دراز روی زمین کشیده شده بودند. بعد از پچ‌پچ و غرولندهاشان، آن لاغر سیاه‌سوخته که با سلیم ایاغ بود رو کرد به من که: «ما پیاده می‌رویم. شما چه می‌کنید؟» پسر‌خاله‌ها از پشت گفتند: «ما هم بریم. موندن فایده نداره» راننده گفت می‌ماند. آن سه غریبه دیگر هم گفتند عاقبت ماشینی چیزی از اینجا عبور می‌کند. بعد صحبت آب و غذا شد که باید تقسیم شوند. وقتی شیشه‌های آب را حساب کردیم. دیدیم ما دو بطری و نیم داریم و آن‌ها یک چهارلیتری که ته مینی‌بوس است. سلیم گفت: «ما بیشتریم آب بیشتر مال ما» یکی از غریبه‌ها گفت که دیشب سلیم یک بطری آب را حرام کرده و همین شد که دست به یقه شدند. سر آخر راننده آچارشلاقی دسته قرمزش را از توی شکم لکنته بیرون آورد و تهدید کرد که سلیم را می‌زند. دیدیم که با دست‌های روغنی سیاه و دکمه‌های پیراهن باز ایستاده و چشم‌غره می‌رود. هیکل استخوانی‌اش زیر پره‌های پیراهن بازش زار می‌زد. سلیم کوتاه آمد و وسایلمان را برداشتیم و زدیم به چاک. توی مسیر معلوم شد رفیق سلیم، همان سیاه‌سوخته لاغرمردنی یک بغچه پارچه‌ای کوچک از غریبه‌ها قاپ زده. وقتی همه سرشان به دعوا گرم بوده کورمال از انتهای مینی‌بوس آن را کش رفته و انداخته توی ساک خودش. توی مسیر که بازش کردیم، یک پلاستیک فریزری گوجه و خیار پیدا شد. یک نان محلی کت‌وکلفت با یک کارت عابربانک که روی آن نوشته شده بود «یارانه».
روزی که از نهبندان راه افتادیم مینی‌بوس لق‌لقو، مسیر زیادی پشت سر گذاشته بود. همین بود که گفتیم رو به جلو حرکت کنیم. زیر آفتاب راه افتاده بودیم و بعد از چند کیلومتر داشتیم هلاک می‌شدیم. بعد کوه‌ها شروع شدند. صخره‌های بزرگ یکسره از بالا داشتند تماشامان می‌کردند و مسیر پر بود از سنگ‌های سیاه که رگه‌های آهکی لابه‌لای آن‌ها را شیار انداخته بود. آن‌قدر رفتیم تا رسیدیم به یک دوراهی. انگار یکی با قمه کوه را قاچ کرده بود و دوتا خط انداخته بود جلوی پایمان. تابلو زنگار گرفته‌ای روی یک سیخ فلزی بند شده بود. بالای آن نوشته شده بود فوش اما طوری بود که فرش خوانده می‌شد بعد با رنگ سفید یک فلش کشیده بودند به سمت چپ. اما مشکل اینجا بود یک نفر با اسپری فلش رنگی را خط خطی کرده بود و یک فلش دیگر کشیده بود به سمت راست و بالای آن خرچنگ قورباغه نوشته بود «مسیر اصلی فوش» بعد هم یک خط دراز با اسپری روی دیواره صخره‌ای کشیده شده بود.
سلیم بی‌اینکه چیزی بگوید راه کشید به راست. رفقایش پا سست کردند. ما هم ایستاده بودیم. با غیظ همه را نگاه کرد و گفت: «ها؟» من گفتم: «فلش اصلی سمت چپه» سلیم بی‌اینکه نگاهم کند گفت: «این محلی‌ها بهتر راه خراب شده شونو بلدن. زده راست» یکی از پسرخاله‌ها داد زد: «شاید یکی مرض داشته» سلیم نگاه به همراهانش کرد. گفت: «حتم دارم یا میانبره یا به فوش نرسه به یک جای دیگه می‌رسه» آن یکی پسرخاله پشت سرم زمزمه کرد: «راست می‌گه» بعد سلیم دوباره سر خر را انداخت و توی مسیر سمت راست رفت...
ما هم راهی مسیری شدیم که از بین شکاف‌ها به چپ می‌رفت.
ادامه دارد...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.