ایلیا موسایی - کریم 12میلیونِ کبد را گرفت. بماند که از سروتهش زدند و با ناخنخشکی خردخرد رساندند دست کریم. برای دیه هم معلوم شد توی این گور مردهای نیست. کلی دوندگی دادگاه میخواست. که 3ماه دیگر احضاریه میدادند و کریم باید میرفت که تازه ببیند چه خبر است.
توی تمام روستا چو افتاد که پول دست کریم افتاده. روستاییها با چشم دیگری نگاهش میکردند. کریم همیشه فکر میکرد بهتر است از روستا بروند شهر. یا بروند جایی دیگر. برای همین بود که وقتی «عباس فسایی» سر قضیه خروس لاری تهدید کرده بود که «میندازُمت دِ ویل از او سردنیا بزنی بیرون» کریم خوش خوشانش شده بود و توی نشئگیهای آن روزها، با تصور «آن سر دنیا» کیفور میشد. «غفور شیرهای» این دفعه آخر یک بسته کوچک گذاشت کف دست کریم که شبیه تکه نباتهای کوچک بود. گفته بود: «کریم ئی ره بزن که دور صنعتیه. نُمُخواد الان پولشِ بدی» بعد یک لوله شیشهایِ سرحبابی، داده بود. با یک فندک اتمی که کریم شبیهش را تابهحال ندیده بود. کریم لوله و فندک را همان گوشه همیشگیاش پشتِ پشتی نخنما قایم کرد. دخترها را با لباسهای جدید نونوار کرده بود و همان روز اول، عروسک پلاستیکی گرفت برای هرکدامشان و میخواست همین پنجشنبه ختم مفصلی بگیرد برای سکینه.
آن شب کریم لوله نازک شیشهای را برداشت. بسته نباتی را باز کرد. یادش نبود غفور با بند انگشت نشان داده بود چقدر بار کند یا نوک ناخنش، شاید هم تمام بسته را گفته بود. کریم تمام آن تکه نباتیها را خالی کرد توی لوله شیشهای و فندک زد. چهار دم که گرفت یک حشره سفید رنگ آمد و روی ساعد دستش نشست. کریم حس کرد چه لذتی توی تنش نشت میکند. پاهای حشره را توی رگهای دستش حس میکرد و لذتی ناگفتنی در بافتهای تنش میدوید. با هر پک تمام اطراف کریم موج برمیداشت. چشمهایش همه چیز را در آن فضای نیمهتاریک میدیدند. بعد دید سکینه پشت دار قدیفهبافیاش نشسته و لبخند پهنی به لب دارد. یکهو دوتا گوسفند سفید حنایی پشت سر هم جهیدند توی مطبخ. کریم گفت: «ختمی برات بگیرُم سکینه که تا 7سال حرفشِ بزنن» رفت توی مطبخ دنبال گوسفندها. کارد بزرگ را برداشت و پاچه یکی از گوسفندها را چنگ انداخت. گوسفند میخندید. در یک آن، کارد را گذاشت روی گلوی پشمالوی گوسفند و بسمل کرد. همین شد که گوسفند دوم رم کرد و زیر روشنایی ضعیف چراغ توی گوشه آنقدر دستوپا زد که تمام ظرفوظروف به هم ریخت و بشقابهای چینی سکینه روی زمین پاشپاش شد. سکینه ایستاده بود آنجا و کریم گوسفند دوم را کنار پای سکینه خون کرد. گوشتاگوش برید و خون تازه گرم شرید روی زمین و از لای تکههای شکسته ظروف راه باز کرد.
توی کوچه از پشت حلبیهای تاریکیگرفته، کسی صدا میزد و کریم شبانه از خانه خزید بیرون. هیچ جنبندهای توی مسیرهای خاکی روستا پیدا نبود. آسمان قهوهای و زرد بود و ماهِ کامل، مثل غربیل سوراخسوراخ میشد و شل و وارفته توی خودش میپخت و لختهلخته میچکید روی بامهای روستا. انگار برنج شفتهای باشد که توی قلیا بپزد و سرریز کند. کریم که از سر خانه توی مسیر روستا پیچید، یک بساط جگرکی دید. طرف لخت و سیاه و دراز بود و یک چراغ زنبوری با تابش شدید وسط بساطش روشن بود که پوست سیاهش را برق میانداخت. نزدیکتر که شد دید «محمدعلی کلی» با دستکش بوکس و لثههای قلنبه دارد باد میزند. محمدعلی عرق کرده بود گفت: «همی مسابقه آخرِ یادته کریم؟ طرف ئیقذه به مو مشت زد خودش تلف رفت» بعد خندید و دندانهای سفیدش توی دهانش آب شدند. «سکینه هم هرچی به تو مشت زد افاده نکرد کریم. خوب کلکشه کندی» بعد دست آزادش را آورد بالا و گفت: «بزن قدش یره» کریم به هیکل گولاخ بوکسورِ سیاه نگاه کرد که باد بزن پلاستیکی را با دستکشهای پفکرده قرمز گرفته بود و تند و تند باد میزد. گفت: «قلوه هم درم. قلوههاش کوچیکه هم اندازه دانه لوبیا» کریم سیخ جگر را به نیش کشید مزه عجیبی میداد. پرسید: «جیگر چنه؟» ناگهان یکی از لختههای سفید و غلیظ ماه روی محمدعلی ریخت و تن سیاهش را مثل مادهای مذاب ذوب کرد. توی همان حال که گوشتهای تنش وامیرفت داد زد: «جیییگر ... سکییینه». کریم با تمام توانش دوید. خانهها توی تاریکی روستا، غولپیکر و کجوکوله بودند. کریم سایه «کربلایی صفر» را دید که مثل غولی کلاهبهسر لبه پشتبام ایستاد و شروع کرد به اذان گفتن. کریم آنقدر دوید که روستا تمام شد و رسید به دهانه ترسناک ویل. لبه چاه ایستاد. سنگریزهها از زیر پاهای برهنهاش قل خوردند توی اعماق چاه و دید آن انتها روشنایی خورشید مانندی میدرخشد. نور طلایی بالا میآمد و تابش خیرهکننده آن روی بدن کریم منعکس میشد. درختهای غول پیکر را دید که برگهای پهن و عظیمی داشتند. «عباس فسایی» با کت و شلوار قرمز و کراوات، پشت سرش ایستاده بود. یک سینی کوچک سردستش بود با سر ریزهمیزه خروس لاری. با همان لهجه روستایی گفت: «او سر دنیا خیلییی قشنگه. بفرمین قربان» و کریم پایش را گذاشت توی ویل. حس کرد انگار هوا چسبناک و غلیظتر شده. بعد خودش را توی خیابانی آفتابی دید. تا چشم کار میکرد سکینههای جورواجور دیده میشدند. یک سکینه بنفش از کنارش رد شد. و یکباره تمام سکینههای رنگی شهر دندان نشان دادند و مثل موروملخ روی کریم جمع شدند و گوشت تنش را به نیش میکشیدند. توی آن همهمه سکرآور کریم صدای «کربلایی صفر» را شنید و دید دستی به سمتش دراز شده. کریم حس میکرد جانش از زیر ناخنهایش میزند بیرون. آرام مثل جوهر غلیظ و ترش...
روز بعد «کربلایی صفر» گفته بود که موقع اذان صبح کریم را برهنه دیده که در تاریکی کوچهها هذیان میگوید و میدود. همین بود که به خانه کریم سرزدند و دوتا دخترها را سربریده پیدا کردند. خون تمام کف زمین را گرفته بود. ظهر تمام روستاییها رد کریم را تا ویل زدند و سرآخر بدن استخوانی و نیمهجان کریم را ته ویل در حال احتضار پیدا کردند.