شریف شیرزاد| «سمفونی نهم» نهمین اثر سینمایی محمدرضا هنرمند است که کارگردانی چند فیلم و سریال مشهور و محبوب، ازجمله «دزد عروسک ها» (۱۳۶۸) و «مرد عوضی» (۱۳۷۶) و «مومیایی ۳» (۱۳۷۸) و «کاکتوس» (۱۳۷۷-۱۳۸۳) و «زیر تیغ» (۱۳۸۵) و «آشپزباشی» (۱۳۸۸)، را در کارنامه دارد، آثاری که به ما میگویند خالقشان بیشتر به گونههای «کمدی» و «فانتزی» متمایل است، همان طورکه فیلم نهم نیز در همین گونهها قرار میگیرد. عنوان «سمفونی نهم»، جز اینکه جایگاه فیلم را دربین آثار سینمایی این فیلم ساز نشان میدهد، یادآور آخرین و مشهورترین و شاید برجستهترین اثر لودویگ بتهوون هم هست، اثری ماندگار که مضمون آن زندگی و عشق و مرگ است، همان مضامینی که در فیلم هنرمند نیز در کانون توجه قرار دارند: «سمفونی نهم» داستان یک «ملک الموت ساده» (حمید فرخ نژاد) است که پس از ۲۶۰۰ سال کارْ بازنشسته و بنابر قوانین «آدم» میشود. در آغاز فیلم، او را میبینیم که درحال امضای کتاب خود، «چگونه ملک الموت خوبی باشیم؟»، و شماره دادن به دخترهای جوان با فرشته مرگ دیگری روبه رو میشود و به یاد خاطرات خود میافتد؛ بدین ترتیب، میفهمیم که ملک الموت فیلم کار خود را در سال ۵۲۹ پیش از میلاد، در جنگ بینِ سپاهِ کوروشِ بزرگ با برخی از قبایل سکاها، آغاز کرده و قبض ِ روح شاه هخامنشی را نیز به عهده داشته است. پس از این، با گذشته نماییهای مکرر و سخنانی که ملک الموت بر زبان میآورد پی میبریم که او همچنین مأمور قبض روح بردیا (پسر کوروش بزرگ و برادر دوقلوی کمبوجیه یا همان کامبیز)، رابعه بلخی (بانوی شاعر قرن چهارم که میگویند عاشق غلام خود شده بوده است)، امیرکبیر، آدولف هیتلر و اوا براون (معشوق پیشوا که تا دم مرگ همراهش بود)، فروغ فرخزاد، غلامحسین بنان، و حتی عباس کیارستمی بوده است. اما آخرین مأموریت او گرفتن جان راحیل (ساره بیات) بوده است، یک پزشک جراح که در عمل همسر خود، بردیا (محمدرضا فروتن)، موفق نبوده است و پس از مرگ شوهرش فقط میخواهد به آخرین خواسته او، یعنی دفن شدن درکنار پدر و مادرش در روستای آباءواجدادی شان، عمل کند؛ برای همین جنازه بردیا را از برادر او، کامبیز (محمدرضا فروتن)، که یک سرهنگ نیروی انتظامی است میدزدد و روانه «عبدل آباد» میشود که از روستاهای کرمان و در نزدیکی سیرچ است. در همین مسیر است که ملک الموت با راحیل همراه میشود و ....
همان طورکه آمد، مضمون «سمفونی نهم» زندگی و عشق و مرگ است. ملک الموت فیلم، در آغاز کارِ خود، از آدمها بدش میآمده است؛ زیرا میدیده است که آنها خصائل نکوهیده فراوانی دارند، ازجمله اینکه بی هیچ دلیلی با یکدیگر دشمنی میورزند و حتی جان خود را نیز بر سر این کار مینهند، اما وقتی چند تن را که بهره بسیاری از انسانیت دارند و وجودشان آکنده از مهر و عشق به هم نوعانشان است، میبیند رفته رفته به این موجودات علاقه مند میشود، تاآنجاکه به زنی، چون رابعه که جان خود را در راه عشق ازکف میدهد دل میبازد، همان طورکه در پایان کار خود عاشق راحیل میشود و به همین دلیل در قبض روح او تعلل میورزد. ولی ملک الموت باید بی طرف بماند؛ او نمیتواند جانب کسی را بگیرد؛ اگر هم بخواهد چنین کند، توان دخالت در تقدیر و بودنی کار را ندارد، توان دخل وتصرف در تاریخ را ندارد؛ این کار مجاز نیست. همه یک سر پیش مرگْ شکارند. اما این مرگ صرفا نابودی جسم است و خیلی چیزها، ازجمله عشق، با مرگ هم زائل نمیشوند؛ بدین سان هر آدمی که حیات جاوید میخواهد نیز باید عاشق باشد، عاشق همه هستی. چنین آدمی بد نمیگوید و به ناحق میل نمیکند و بنابراین از مرگ هم نمیهراسد. همین توان اختیارکردنِ عشق است که آدم را بر فرشته برتری میبخشد. ملک الموت «سمفونی نهم» نیز به این امر پی میبرد، اما عاشق بودن بهایی سنگین دارد .... چنان که خواندید، فیلم هنرمند همچون «سرود شادی»، اثر فریدریش شیلرِ شاعر که در موومان چهارم سمفونی بتهوون آن را میشنویم، مضمونی انسانی دارد، اما با تأسف فراوان بایست گفت که این مضمون انسانی قربانی پرداخت بسیار ناشیانه فیلم ساز شده است. اثر هنرمند، علاوه بر اینکه بسیار سردستی و سطحی است، به دلیل اشتمال بر مسائل جنسی و کلمات رکیک بسیار زننده که لابد کارگردان به قصد خنداندن مخاطب آنها را در کار خود گنجانده است، خیلی هم ناساز و بی اندام مینماید. اشتباه تاریخی و زبانی هم در «سمفونی نهم» کم نیست، ازجمله اینکه ملک الموت خطاب به راحیل میگوید رابعه را ۷۰۰ سال پیش ملاقات کرده است (درحالی که در آن تاریخ ۱۰۰۰ تا ۱۱۰۰ سال از مرگ او میگذرد)، رابعه خطاب به برادرش میگوید شعرْ کلام «مخیِّل» است (درحالی که «مخیَّل» صحیح است)، کوروش به اطرافیانش میگوید: «سرانجام من نزدیک است»، امیرکبیر به عمال شاه میگوید: «.. تذکری بود مِن باب مدنیت ایرانیت»!
قس علی هذا.