صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

شوخی با رنج‌های طبقه متوسط

  • کد خبر: ۹۹۴۹
  • ۰۵ آذر ۱۳۹۸ - ۰۶:۴۰
به مناسبت زادروز اوژن یونسکو
هدی جاودانی| اوژن یونسکو (۲۶ نوامبر ۱۹۰۹ - ۱۹۹۴) به ارباب جزئیات شهرت دارد، صفتی که گاه این نویسنده فرانسوی رومانیایی‌تبار را به پرداختن به مسائل پیش‌پاافتاده متهم می‌کرد و گاه تمسخر و طنز را به نوشته‌هایش نسبت می‌داد. او در نخستین نمایشنامه‌های ابزورد خود، «آوازه‌خوان طاس»، «درس» یا «صندلی‌ها»، زندگی آرام و مبادی آداب طبقه متوسط را به ورطه جنون می‌رساند؛ آدم‌هایی که به انکار دیوانه‌وار شکست، خطر، کهن‌سالی، رنج یا هر چیزی دست می‌زنند که افراد مبادی آداب همواره ناچارند آن را نادیده بگیرند. سوژه طنز او عمدتا طبقه بورژوازی بود و از آنجایی که چنین طنزی در فرانسه سابقه‌ای طولانی داشت، با گذر زمان، یونسکو به گمان بسیاری به تکراری کسالت‌بار دچار شد. سال‌های پایانی زندگی‌اش، چهره‌ای متفاوت از او به نمایش گذاشت. یونسکو حالا بار‌ها پیچیده‌تر، اندوهگین‌تر و پریشان‌تر به نظر می‌آمد و تنها رمان او، «گوشه‌نشین»، تصویر همیشگی از آثارش را به کلی در هم می‌کوبید. او از مرگ می‌ترسید؛ همین‌قدر ساده و پیش‌پاافتاده. ترسی که پزی روشنفکرانه و مد روز به نظر نمی‌آمد و بیشتر به رنجی غریزی شباهت پیدا می‌کرد، رنجی که او ابتدا به شیوه‌ای درخشان در نمایشنامه «شاه می‌میرد» و بعد‌ها با مهارتی مثال‌زدنی در رمان «گوشه‌نشین» به تصویر درمی‌آورد: «و ناگهان، کاملا غیرمنتظره مانند همیشه، فکر مرگ به سراغم آمد. نباید از مرگ بترسم، چرا که هنوز معنای آن را به درستی نمی‌دانم. به علاوه، مگر نگفته بودم که دوست دارم تسلیم شوم و با آن مبارزه نکنم؟ بیهوده، از تخت‌خوابم برمی‌خیزم، وحشت‌زده، چراغ‌ها را روشن می‌کنم، از کنجی به کنجی دیگر می‌دوم، به سرعت به اتاق پذیرایی می‌روم، چراغ‌های آنجا را نیز روشن می‌کنم. هنگامی که دراز می‌کشم، نمی‌توانم آرام بمانم: مانند وقتی که نشسته یا ایستاده‌ام. به همین خاطر، حـــرکت مـــی‌کنم. حرکت می‌کنم به تمامی نقاط خانه؛ روشن می‌کنم و می‌دوم.» قهرمان گوشه‌نشین، عقب‌نشینی می‌کند و بر خود می‌لرزد. یک کارمند به‌دردنخور که از عموی آمریکایی‌اش پولی را به ارث می‌برد و به آپارتمانی آبرومند در حومه شهر نقل‌مکان می‌کند. در خانه جدیدش روزنامه می‌خواند، حمام می‌رود، ریشش را اصلاح می‌کند، ناهار می‌خورد، شام می‌خورد و سعی می‌کند بخوابد. دوست روان‌کاوش به او اطمینان می‌دهد که ترس از مرگ «کاملا عادی و متداول» است. اما گوشه‌نشین در پاسخ به او می‌گوید که ممکن است ناامیدی عادی به نظر بیاید، اما نمی‌تواند همیشه واقعی باشد.
به نظر می‌رسد، یونسکو شخصیت ساده‌لوحی را طراحی کرده که می‌خواهد بزرگ‌ترین مشکلات جهان را حل کند، مشکلاتی فلسفی و مدرن از جنس بیگانگی، مفاهیم وجودی، جبر یا تقدیر. اینکه گوشه‌نشین کارمندی است نه جوان و نه پیر، نه زشت و نه زیبا و نه باهوش و نه احمق، به سادگی او را به نماینده‌ای از یک قشر تبدیل می‌کند. او به همان اندازه رقت‌انگیز، جدی، ملانقطی و تأثربرانگیز است که به کارمندان داستان‌های گوگول یا اصلا بسیاری از ما شباهت پیدا می‌کند. گوشه‌نشین به اندازه خود یونسکو، نسبت به مفاهیمی، چون ایدئولوژی و جاه‌طلبی تردید می‌کند و صدای او را نمی‌توان به آسانی از صدای یونسکو در زندگی‌نامه‌اش، «تصاویر پراکنده‌ا‌ی از کودکی»، تمیز داد: «همواره سعی داشتم که زندگی کنم، اما از کنار زندگی عبور کرده‌ام. بر این باورم که بسیاری از آدم‌ها این‌گونه فکر می‌کنند. برای فراموشی خود، لازم نیست تنها مرگ ِخود را به فراموشی بسپارید، بلکه می‌توانید مرگ کسانی را که دوستشان دارید نیز از یاد ببرید و فراموش کنید که دنیا قرار است روزی به پایان برسد. فکرِ پایان، مرا مملو از خشم و اضطراب می‌کند. هیچ‌گاه به معنای واقعی شاد نبوده‌ام.»
* برگرفته از مقاله‌ای منتشرشده در نیویورک‌تایمز، نوشته ادموند وایت، سال ۱۹۷۴ م.
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.