صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

نویسنده‌ها نوجوانان را به رسمیت نمی‌شناسند

  • کد خبر: ۱۱۴۶۷
  • ۲۰ آذر ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۰
گپ و گفت با نویسنده و ناشر کودک و نوجوانی که می‌خواهد فردوسی و خیام تربیت کند
الهام ظریفیان
خبرنگار شهرآرا محله
شخصیت اول (مصاحبه شونده): ام‌البنین عباس‌زاده، اهل شهر درگز، متولد ۱۴ آذر ۱۳۶۰. نویسنده و ناشر کودک و نوجوان (انتشارات «آخ جون کتاب» در منطقه امام هادی (ع)). ۱۵ سال است که قلم می‌زند، بیشتر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، اما عمده شهرتش به علت کتاب‌ها و فعالیتش درباره آموزش نویسندگی به نوجوانان است.۳ دختر به ترتیب ۱۷، ۱۲ و ۹ ساله دارد. دارای قوه تخیل قوی (با دیدن یک مورچه یا زخمی شدن یک زنبور قصه می‌نویسد) و کودک درون زنده‌ای که خیلی هم شر و بازیگوش است.
شخصیت دوم (مصاحبه‌گر): من، خبرنگارِ فعلی و خوره کتاب قدیم (از بچگی). من هم یک دختر نوجوان دارم که از کتاب بدش نمی‌آید، ولی یکسری کتاب‌های داستان را می‌دانم که خوره‌شان است، پس برای گفتگو مناسب به نظر می‌رسم!
مکان و زمان: یک باب مغازه کوچک در خیابان شلوغ و پر رفت و آمدِ امام هادی (ع) که هم کتاب‌فروشی است، هم دفتر انتشارات «آخ جون کتاب» و هم لوازم‌تحریری. صبح یک روز سرد پاییزی، از همان روز‌هایی که نه برفی هست و نه بارانی، فقط سوز دارد، آن هم چه سوزی!

یک میزِ چهارگوشِ کوچک و دو صندلی روبه روی هم، کنار قفسه‌ها و استند‌های پر از کتابِ چفت در چفت، انتظار حرف‌هایمان را می‌کشد. بخاری کوچک بی‌دودکشی آن طرفِ پاچال، تمام تلاشش را می‌کند که هُرم سرمای بیرون را به پشت پرده پلاستیکی براند. دو تا از دیوار‌ها تا سقف، با کتاب و لوازم تحریر پر شده‌اند. همه جور کتابی هست. از رنگ‌آمیزی و داستان‌های جیبی تا مجلد‌های نفیس مثنوی و معنوی و شاهنامه و حافظ. از نیمی از دیوار روبه‌روی در، پارچه‌ای آویزان است که فضای خالی پشت آن به داخل خانه راه دارد. ام‌البنین کوهی از حرف است، سر ریز از کلماتی که منتظر بهانه‌اند تا به یک اشاره سرازیر شوند و از سیر تا پیاز هر چیزی را برایت تعریف کنند. ساده و روان حرف می‌زند، بی‌کلمات قُلُمبه، سُلُمبه! ته لهجه تهرانی‌اش، آن‌قدر به قول مشهدی‌ها توی ذوق نمی‌زند که بگویند: طرف تهرانی می‌شکند! همان‌قدری است که آدم می‌فهمد، سال‌ها تهران و آن‌طرف‌ها زندگی کرده است. زودتر از آنکه بخواهم دستگاه ضبط صدا را روشن کنم، گرم صحبت شده‌ایم...
«اهل شهر درگز هستم و فوق‌العاده شهرم را دوست دارم. وقتی تهران بودم آن‌قدر از شهرم تعریف می‌کردم که بعضی‌ها حسودی‌شان می‌شد و می‌گفتند که این درگز کجاست که این‌قدر از آن تعریف می‌کنی؟! پدر و مادرم از بچگی می‌دیدند که من نوشتن را دوست دارم، ولی، چون قدیمی بودند، خیلی به من پر و بال نمی‌دادند. زمانی که دبیرستانی بودم، در زمان دولت اصلاحات، طرح پرسش مهر تازه شروع شده بود که دانش‌آموزان را تشویق می‌کردند که متن بنویسند.
من پرسش مهر ریاست جمهوری را جواب دادم و در کل ایران رتبه آوردم. همین باعث شد به خودم این اعتماد به نفس را بدهم که می‌توانم بنویسم. تا قبل از آن هم می‌نوشتم، ولی هیچ کس حتی خودم، نوشته‌هایم را جدی نمی‌گرفت. این‌ها گذشت تا اینکه برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفتم. بعد از دانش‌آموختگی چند کتاب در حوزه آموزشی و دینی نوشتم، اما هیچ‌کدام من را اقناع نمی‌کردند. احساس می‌کردم بچه‌های الان به کتاب‌های قوی‌تری نیاز دارند. دیدم هیچ‌چیزی قوی‌تر از نوشتن نیست که بتواند حالشان را خوب کند. ولی واقعا جای بعضی کتاب‌ها خالی بود. با خودم گفتم چرا هیچ‌کس آن کتابی را که من می‌خواهم نمی‌نویسد؟ کتاب‌های موجود یا خیلی سنگین بودند یا خیلی آبکی. آن روحیه کودکانه من را ارضا نمی‌کردند. تا اینکه خودم دست به قلم شدم.»
***
چرا این گروه سنی را انتخاب کردی؟
«چون با روحیاتم سازگار بود. فوق‌العاده کودک درونم زنده است و خیلی شر و بازیگوش هم هست. یکی از نقد‌هایی که به کتاب‌های کودک و نوجوان الان وارد می‌شود این است که می‌گویند کتاب‌های کودک را آدم بزرگ‌ها می‌نویسند، پس از دنیای کودکی فاصله دارند. من می‌خواستم کودکان دنیای کودکی خودشان را بنویسند، من هم کنارشان باشم تا صدای قلمشان را پیدا کنند و از همان سنین پایین به این اعتماد برسند که می‌توانند کار قوی بنویسند در کتاب «راز‌های دنیای نویسندگی» هم گفته‌ام که اگر خودم فردوسی و خیام نشدم، می‌خواهم فردوسی و خیام تربیت کنم و بعضا دارد این اتفاق هم می‌افتد.»
(صدای کودکانه‌ای از پشت پرده می‌آید: «مامان؟!» می‌گوید: «ببخشید!» و بلند می‌شود. پرده را کنار می‌زند و پشت آن محو می‌شود. بعد از چند دقیقه با سینی برمی‌گردد. دو لیوان چای به نسبت پررنگ و یک قندان پر قند است. یکی را جلوی من می‌گذارد و دیگری را می‌گذارد همان‌طور توی سینی بماند. پی حرف‌هایش را می‌گیرد: «درباره اینکه چه شد رفتم سراغ کتاب‌های آموزش نویسندگی می‌گفتم. من کلاس‌های آموزش نویسندگی برای بچه‌ها را در چندین مدرسه داشتم که آغازش از قم و تهران بود. سی، چهل و گاهی هشتاد بچه را یک‌جا جمع می‌کردند که من برایشان درباره نوشتن و فواید آن حرف بزنم. بچه‌ها یک عالمه سؤال داشتند. هر بار می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم یک پاکت صد برگ، دویست برگ سؤال‌های بچه‌ها روی دستم می‌ماند که من در فرصت کمی که آنجا داشتم می‌توانستم نهایت به ۱۰ مورد از آن‌ها جواب بدهم. مجموعه سؤالات را جمع کردم و کتاب «راز‌های دنیای نویسندگی» متولد شد. در این کتاب به زبان خیلی ساده، سؤالاتی که بچه‌ها در مدارس مختلف درباره نوشتن از من پرسیده بودند، که چطور شد نویسنده شدید، چطور ما می‌توانیم نویسنده شویم، از کجا شروع کنیم و الی آخر... را پاسخ دادم. از هر ۱۰ سؤال، یک تا ۲ سؤال طنز هم گذاشتم که بچه‌ها حوصله‌شان سر نرود. البته خود سؤال بچه‌ها بود. مثلا اینکه آیا نویسنده‌ها کچل هستند؟ خوشگل هستند؟ و .... بعد از آن هم که کتاب «قلمت را بردار» را نوشتم. گفتم حالا که جواب سؤال‌هایتان را فهمیدید، دیگر قلم‌تان را بردارید و شروع به نوشتن کنید. در این کتاب با حدود ۴۰ درس بچه‌ها را با ابتدایی‌ترین مسائل کتاب و نوشتن کتاب آشنا کردم. بعد از آن هم کتاب «بیا نویسنده شو» را کار کردم. در این کتاب بیشتر از ۸۰ پیشنهاد شگفت‌انگیز داده‌ام که هر کدامشان می‌توانند عنوان یک کتاب باشند. مثلا کانگورویی که در کیسه مادرش پی‌پی می‌کند که بچه‌ها خیلی این موضوع را دوست داشتند. یا گلی که خارش را دوست ندارد، یا مگسی که عاشق عینک آفتابی‌اش است! بچه‌ها خیلی از این کار استقبال کردند و باعث شد چند کتاب از شاگردهایم چاپ شود. می‌شود گفت تنها ناشری هستم که اول به بچه‌ها آموزش می‌دهد و بعد کتابشان را چاپ می‌کند.»

علاقه به فضا‌های مذهبی و دینی کارهایتان از کجا شکل گرفته است؟
خب من عاشق ماوراءالطبیعه بودم. بچه‌ها وقتی دلشان آرام شود که در این دنیا چه کاره‌اند، از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چه هدف‌هایی برای زندگی دارند، حالشان خیلی خوب می‌شود. یک وقت‌هایی می‌گویم اگر خدا می‌دانست که بشر با چیزی غیر از کتاب آرام می‌شد، حتما یک پیامبر دیگر هم می‌آورد که مثلا گوشی خلق کند، کامپیوتر و سیستم خلق کند. ولی معجزه آخرین پیامبرش که ما هم به او اعتقاد داریم، کتاب است. پس حتما خداوند در وجود بشر دیده که با کتاب آرام می‌شوند. من سعی می‌کنم این حس خوب را که خودم با تمام وجودم لمس کرده‌ام، به بچه‌ها بگویم.

یعنی فکر می‌کنی، موضوع‌های دینی و مذهبی بیشتر دغدغه بچه‌هاست؟
آره. ضمن اینکه من فقط در موضوع‌های دینی و مذهبی کار نکرده‌ام. ادبیات برایم مهم است، وطن‌پرستی برایم مهم است. اخلاق خیلی برایم مهم‌تر از این‌هاست. این کتاب‌هایی که شما به آن‌ها می‌گویید مذهبی، کتاب‌هایی هستند که زندگی روزمره بچه‌ها را به آن‌ها آموزش می‌دهد، تنها مذهبی نیستند. بعضی‌ها از مذهب تعاریف مختلف و عجیب و غریبی دارند. من می‌گویم دین و مذهب برای این است که من درست و صادقانه زندگی کنم. اگر غیر از این باشد پس من معنای دین را نفهمیده‌ام. همین حال را من به بچه‌ها منتقل می‌کنم تا ارتباط خوبی با خدای خودشان داشته باشند و بتوانند حق خودشان و دیگران را که ادب و احترام و مهربانی حتی به حیوانات است بجا بیاورند. بیشترین چیزی که بچه‌ها در کلاس من یاد می‌گیرند ارتباط با طبیعت است. مثلا یاد می‌گیرند که نیم ساعت با یک کفشدوزک حرف بزنند. صدای او را بشنوند. آرام او را در دست بگیرند که دست و پای کفشدوزک زخمی نشود. خب این‌ها یعنی چی؟ یعنی آن حس خوبی که آدم می‌تواند نسبت به محیط اطرافش داشته باشد. وقتی کسی با طبیعت ارتباط خوبی داشته باشد، یقین بدانید که به خدا می‌رسد. بعضی وقت‌ها من می‌گویم اگر آدم‌های معمولی بدانند که حال یک نویسنده کودک چقدر خوب است، از حسودی می‌میرند! چون یک نویسنده بار‌ها و بار‌ها کودکی را تجربه می‌کند. بار‌ها تولد را تجربه می‌کند. بار‌ها می‌تواند پرواز کند. می‌تواند ماهی شود و برود توی آب، می‌تواند یک گیاه شود، می‌تواند یک پرنده شود، می‌تواند پیر باشد، می‌تواند زن باشد یا مرد، همه این حس‌هایی که آدم‌ها گاهی حسرتشان را می‌خورند، یک نویسنده با قلمش می‌تواند درک کند. قلم قدرتی به او می‌دهد که دیگر هیچ چیزی اذیتش نمی‌کند. واقعا حس قشنگی است.
می‌گویی کتاب خوبی که به بچه‌ها کمک کند تا نویسنده شوند نیست. این شرایط برای نوجوان‌ها چطور است؟
برای نوجوان‌ها که وضع اسفبارتر است. نوجوان‌ها در دوره‌ای هستند که معلوم نیست بزرگ شده‌اند و معلوم هم نیست که کودک اند. نوجوان‌ها در این سنین بحران‌های روحی خیلی سختی را تجربه می‌کنند. خب این‌ها اگر آموزش ببینند واقعا حالشان با نوشتن خوب می‌شود و دیگر این‌قدر پریشان‌حالی و افسردگی و حال بد ندارند. متأسفانه در بازار ایران ادبیات نوجوان را جدی نگرفته‌اند. تاریخ ادبیات کودک و نوجوان را که نگاه کنی می‌بینی، کمتر از ۴۰ یا ۵۰ سال است که ادبیات کودک را به رسمیت شناخته‌اند. تا قبل از آن کودک و نوجوان را به رسمیت نمی‌شناختند و بچه‌ها مجبور بودند شاهنامه و حافظ بخوانند. اصلا کتابی برای بچه‌ها نوشته نشده بود. این رویکرد به ادبیات کودک و نوجوان کمتر از ۳۰، ۴۰ سال است که در ایران به وجود آمده است.

حالا چطور؟ فکر می‌کنی شرایط بهتر شده است؟
هنوز هم این شرایط هست. من تنها هستم. امثالِ من که واقعا دارند با جان و دل کار می‌کنند، تنها هستند. هیچ حمایت مالی نمی‌شوند. اما من باز هم ناامید نیستم. می‌گویم من یک کاسه دل دارم. اندازه دل خودم کار می‌کنم تا وجدانم آرام باشد. تلاشم را می‌کنم که رگ و ریشه‌های خیام و فردوسی و حافظ را پیدا کنم. اوایل از این سازمان و آن سازمان انتظار داشتم. الان به این نتیجه رسیده‌ام که کار شخصی خیلی بهتر پیش می‌رود.

از بچه‌های این دوره بگو. به نظرت همان‌طور که بعضی عقیده دارند، بچه‌های این دوره نسبت به کودکان زمان بچگی خودت، کتاب‌نخوان‌تر شده‌اند؟
بچه‌ها اگر کتاب باشد می‌خوانند. اگر خانواده این طرز تفکر را برایش جا بیندازد که کتاب خوب بخواند، نه کتاب بازاری. گاهی بعضی مدیران مدارس می‌آیند، می‌گویند: «ما برای تجهیز کتابخانه‌مان یک میلیون تومان پول داریم. تعداد کتاب‌های بیشتری به ما بدهید.» من به آن‌ها می‌گویم: «خب عزیزم شما که فرهنگی هستی، چرا این حرف را می‌زنی؟! شما اگر ۱۰ کتاب خوب بگیری، بهتر از ۱۰۰ کتاب ضعیف است.» دقیق همین طرز تفکر در خانواده‌ها هم هست. من می‌گویم اگر کتاب خوب به دست بچه‌ها برسد، آن‌ها قطعا از فضا‌های مجازی فاصله می‌گیرند و این‌قدر خودشان را درگیر فضای مجازی نمی‌کنند.

فکر می‌کنی کتاب‌هایی که الان در معرض استفاده بچه‌هاست، بچه‌هایی که خیلی در فضای کتاب‌خوانی نیستند را به کتاب خواندن جذب می‌کند؟
من اصلا قبول ندارم که بچه‌ای کتاب نخواند. وقتی بچه‌ای یک کتاب را می‌بیند، چند چیز باعث می‌شود که سراغ آن نرود. یکی اینکه گاهی وقت‌ها کارتون است، فیلم است، گوشی است. این‌ها فاصله انداخته است. یکی دیگر اینکه، گاهی آن کتاب را دوست دارد، ولی گران است. واقعا کتاب‌ها گران شده‌اند. سوبسیدی هم برای کتاب‌های خوب و پرفروش یا حداقل کتاب‌هایی که برگزیده کشورند، قائل نشده‌اند. من باور نمی‌کنم که بچه‌ای کتاب نخواند. بالاخره یک جایی کتاب را پیدا می‌کند. جای خالی کتاب در زندگی آدم‌بزرگ‌ها زیاد است، ولی در زندگی بچه‌ها خیلی بیشتر است، چون آدم بزرگ‌ها خیلی درکشان نمی‌کنند، ولی نویسنده‌هایی که برای بچه‌ها می‌نویسند اغلب آدم‌بزرگ‌هایی هستند که به دنیای کودکی نزدیک‌تر هستند و بهتر می‌توانند با بچه‌ها حرف بزنند.
(مشتری‌ای می‌آید داخل. مردی حدود سی و چند ساله است با پوستی تیره، به نسبت چاق و چشم‌های درشتی که وقتی حرف می‌زند نگاهش را روی زمین می‌گیرد. زیپ کاپشنش را از سردی هوا بالا کشیده و کلاه بافتنی‌اش را تا روی ابرو‌ها و گوش‌هایش پایین کشیده است: «کتاب داستان هم دارید، همشیره؟»
ام‌البنین می‌گوید: «شما چایی‌تان را بفرمایید، یخ کرد!» و بلند می‌شود تا به مشتری‌اش برسد.
_ بله فراوان! برای چه گروه سنی می‌خواهید؟
_کلاس دوم است.
_دختره یا پسر؟
_دختر
_ چقدر می‌خواهید هزینه کنید؟
_والا همشیره، مناسب باشد دیگر، مدرسه بچه‌ها گفته بیاورید!
_آها، این هزار و یک شب‌ها خوبند، قیمتشان هم خوب است. پنج تومان!
_دو تومنی ندارید، همشیره؟!
_ دو تومن که دیگر حالا هیچی نمی‌دهند. آن کتاب کوچک جیبی‌ها هست، می‌خواهید؟
_قدیم مدارس بهتر بود. مدرسه‌ها حالا دردسر شده‌اند! همان دو تومنی را بدهید، بفرمایید خواهرم! (کارت بانکی‌اش را می‌دهد، ام‌البنین کارت را می‌کشد، بوق خطا می‌زند.)
_ کارتتان مشکل دارد؟
_نه مشکل ندارد، مشکل را مملکت دارد با این اوضاعی که برای مردم درست کرده‌اند، بفرمایید همشیره از این بکشید! (صدای خرررت چاپ کاغذ دستگاه پوز می‌آید).
ام‌البنین برمی‌گردد سرجایش و می‌گوید: گاهی وقت‌ها مشتری‌ها که می‌آیند ۱۰ دقیقه، یک ربع، فقط حرف می‌زنند و من هیچی نمی‌گویم. حق دارند خب! گرانی هست، فشار اقتصادی هست... شده‌ایم فقط گوش!
برای اینکه حرفمان را پی گرفته باشیم، می‌گویم: «در مجموع چند کتاب چاپ کرده‌ای؟»
۱۲ تا به گمانم.

این موضوع که در مناطق کم‌برخوردار قدرت خرید کتاب خیلی بالا نیست، چقدر در کار تأثیرگذار است؟
اولین چیزی که در ذهنم هست این است که فروشگاهم را در همین محل ارتقا بدهم. چه کسی به غیر از خود محلی‌ها به آن‌ها کمک می‌کند که ارتقای فرهنگی داشته باشند؟ ناشر‌های بزرگی مثل به‌نشر یا ضریح آفتاب چرا فقط در بالاشهر‌ها کتاب‌فروشی‌های آنچنانی می‌زنند؟ چرا من باید تنها کتاب‌فروشی این منطقه باشم؟
خب شاید فکر می‌کنند آنجا مخاطب بیشتری دارند.
باور کن فردوسی، خیام و خیلی از شاعر‌ها و نویسنده‌های بزرگ ایران، از همین بچه‌های محروم بوده‌اند. من دارم می‌بینم. هم در بالا شهر و هم در پایین شهر کلاس دارم. می‌بینم که بچه‌های پایین شهر با انگیزه‌های خیلی قوی‌تری می‌نویسند.

فکر می‌کنی آن بنگاه اقتصادی فرهنگی که مدنظرت هست، در این مناطق جواب می‌دهد؟ بالاخره خودت ناشر هستی. فکر نمی‌کنی گردش مالی‌اش به مشکل می‌خورد؟
اگر مدیریت خوب باشد نمی‌خورد. چون بالاخره اینجا هم مشتری خاص خودش را دارد. شاید اگر بالاشهر ده تا بخرند، اینجا یکی بخرند. اگر ناشر از منی که در این منطقه کار می‌کنم، حمایت کند و با تخفیف بیشتری کتاب را به من بدهد تا من بتوانم با تخفیف بیشتری به مخاطبم بدهم، فروش بهتر می‌شود. نمی‌گویم برابر با مناطق بالای شهر می‌توانند بخرند، چون قدرت خریدشان پایین است، ولی می‌شود به یک ساز و کار‌هایی فکر کرد. می‌شود یارانه‌هایی به کتاب برای مناطق محروم اختصاص داد. اغلب آدم‌های مذهبی در این محدوده زندگی می‌کنند که اگر قیمت کتاب بهتر باشد، دوست دارند که سطح فکری‌شان را بالاتر ببرند. بار‌ها و بار‌ها در اینجا به این آدم‌ها برمی‌خورم. گاهی می‌بینم مثلا جوانی بیست و سه چهار ساله می‌آید فلان کتاب را دوست دارد. هی می‌نشیند ورق می‌زند، یک فصلش را می‌خواند و بعد با یک حالت ناامیدانه‌ای می‌خواهد برود، این جور وقت‌ها به او می‌گویم اگر می‌خواهی من کتاب خودم را به تو امانت می‌دهم. من اینجا واقعا دارم می‌بینم اگر قیمت کتاب‌ها مناسب‌تر بود، افرادی که خوره کتاب هستند، تعدادشان کم نیست.

کتاب‌هایی مثل تام گیتس و خانه درختی همه جا فروش بالایی دارند. اینجا هم همین طور است؟
آره. این کتاب‌ها حتی در همین محلات پایین هم فروش خیلی خوبی دارند. ببین، این کتاب‌ها یک چیز خیلی خوبی را فهمیده‌اند. آن هم اینکه گروه سنی نوجوان را شناخته‌اند و برایش کتاب نوشته‌اند. هنوز نویسنده‌های ما به این شناخت نرسیده‌اند که به این سبک بنویسند. شاید اگر کسی این کتاب‌ها را در نظر اول ببیند بگوید همه‌اش طنز و مزخرف است. در حالی که گروه سنی نوجوان همین هزله‌گویی‌ها را دوست دارد و لابه‌لای این هزله‌گویی‌ها به درس‌های زندگی می‌رسد. یکی از نویسنده‌هایی که دارم با او کار می‌کنم، خیلی که بهش اصرار کردم در قالب طنز بنویسد گفت: «خب خانواد‌ه‌ام چه می‌گویند اگر من این را بنویسم؟! می‌گویند مردم هم رفته‌اند کتاب نوشته‌اند تو هم کتاب نوشته‌ای!» ما در چنین کشوری داریم زندگی می‌کنیم که نویسنده‌های ما هنوز این را سخیف می‌دانند و افت‌شان است اگر این‌ها را بنویسند. در حالی که گروه سنی نوجوان شاد و جذاب است و می‌خواهد شاد بخواند و شاد باشد. دقت کرده‌ای وقتی دو تا بچه ده، دوازده ساله با هم حرف می‌زنند، از دور که نگاه می‌کنی با خودت می‌گویی: چه حرف‌های مهمی با هم دارند می‌زنند، اما وقتی دقیق‌تر گوش می‌دهی، می‌گویی: چه چرت و پرت‌هایی دارند به هم می‌گویند! از دید ما بزرگ‌تر‌ها حرف‌های آن‌ها چرت و پرت است، در حالی که آن‌ها واقعا دارند حرف‌های خیلی مهمی را به هم می‌گویند. همین نشناختن این گروه سنی باعث می‌شود ما خیلی بزرگانه بنویسیم، در حالی که بچه‌ها این سبک را نمی‌پسندند. بعضی از نویسنده‌های مطرح ما اُفتشان می‌شود که طنز بنویسند، ولی کم‌کم دارند متوجه می‌شوند. آن هم از فروش زیاد کتاب‌های تام گیتس، خانه درختی، یک عدد بابا به فروش می‌رسد یا یک عدد مامان به فروش می‌رسد. یک نویسنده در ایران اصلا نمی‌تواند با خودش فکر کند که یک چنین اسمی برای کتابش بگذارد! چه برسد به اینکه در این قالب بنویسد! ما هنوز خیلی از این چیز‌ها عقب هستیم. زمان می‌گذرد و ترس‌های‌مان می‌ریزد تا بتوانیم بنا به نیاز کودک و نوجوان بنویسیم. نویسنده‌ها به این درک رسیده‌اند که باید آن‌ها هم در این قالب بنویسند. اما به خودشان این اجازه را نمی‌دهند. یک جور‌هایی ذهنشان یخ زده است و تا این آب شود زمان می‌برد.

فکر نمی‌کنی فروش بالای این کتاب‌ها، موج کتاب‌های تجاری که تنها پوسته‌ای از این نوع کتاب‌ها را دارند، به راه انداخته است؟
من باز جنبه مثبتش را نگاه می‌کنم. می‌گویم بچه‌ای که آن کتاب را خوانده، یک لذتی برده، یک لبخندی زده، یک کیفی کرده با این کتاب چرا من نتوانم جوری بنویسم که متناسب با فرهنگ کشورم، اما در این قالب باشد؟ هی من بخواهم بگویم این کتاب‌ها بدند، چه چیزی حل می‌شود؟ نه، بد نیستند. هیچ کتابی بد نیست. ماییم که برداشت‌های بدی از کتاب می‌کنیم.

آخر می‌دانی که خیلی در حوزه بومی‌سازی و ایرانیزه کردن موضوع‌های وارداتی، تجربه خوبی در کشور نداشته‌ایم!
آره خب، چون سانسور‌های زیادی می‌شود، می‌توان گفت کار شهید می‌شود و نمی‌گذارد به آن هدف اصلی کتاب برسیم. این واقعیت هست، قبول دارم.
من فکر می‌کنم در این موارد ما آن مطلب اصلی را نمی‌گیریم و فقط به تولید انبوه فکر می‌کنیم. بعد می‌بینیم یک عالمه کتاب‌هایی داریم که تنها به هوای فروش، از آن کتاب‌ها تقلید شده‌اند، ولی تهش چیزی ندارند و حتی همان بچه‌ای که خوره کتاب‌های تام گیتس و خانه درختی است، دو صفحه‌اش را می‌خواند و می‌گذارد کنار. قبول داری؟
همیشه مخاطب‌ها و خواننده‌ها آدم‌های فوق‌العاده زرنگی هستند و در ۱۰ صفحه اول کتاب می‌فهمند که نویسنده به آن‌ها راست می‌گوید یا دروغ. این جوری می‌شود که کتاب‌ها مخاطبشان را از دست می‌دهند. بچه‌ها خیلی زرنگ‌تر از بزرگ‌ها هستند و نوشتن برای بچه‌ها واقعا سخت‌تر از نوشتن برای بزرگترهاست. زمانی که من تصمیم گرفتم نویسنده کودک و نوجوان شوم، تمام دایره لغات سخت را از ذهنم حذف کردم. حتی الان وقتی می‌خواهم یک نامه رسمی برای یک اداره بنویسم، نمی‌توانم. چراکه با خودم گفتم من باید کودکِ کودک باشم، حتی در نوشتن و حرف زدنم، تا بتوانم دنیای کودک را درک کنم. با بچه‌ها می‌نشینم بازی می‌کنم، حتی خیلی ازبازیگوشی‌های کودکی‌ام را هنوز دارم. برای همین واقعا از بچه‌ها دفاع می‌کنم. با نویسنده‌هایی که سخت می‌نویسند، یا ناشر‌هایی که بازاری چاپ می‌کنند، اصلا کار نمی‌کنم. خیلی‌ها می‌آیند که کتابشان را برای فروش بگذاریم، ولی نگاه می‌کنم می‌بینم کتابش بازاری است اصلا نمی‌گیرم و معرفی هم نمی‌کنم. بعضی کتاب‌فروشی‌ها می‌آیند و می‌گویند کتاب جدید چی دارید که ما هم برای کتاب فروشی‌مان بگیریم، چون می‌دانند کتاب‌ها را با وسواس انتخاب می‌کنم.

این همه امید را از کجا می‌آوری؟
سعی کرده‌ام مثل درخت‌ها باشم. مثل یک درخت که تابستان را تجربه می‌کند، پاییز را تجربه می‌کند، زمستان را تجربه می‌کند، ولی منتظر بهار است. سختی‌ها بوده، اما من را قوی‌تر کرده است. شکوفایی‌ام را بهتر کرده است، چون از طبیعت خیلی الهام می‌گیرم، هیچ‌وقت ناامید نشده‌ام.
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.