صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

معجزه‌ای که قلم می‌کند

  • کد خبر: ۱۲۴۱
  • ۱۲ تير ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۹
معصومه فرمانی‌کیا دبیرشهرآرامحله منطقه

پدرش را فرستاده بود با کلی برگه و دنیایی از کلمه و حرف‌هایی که ریز ریز کنار هم نشسته بودند و پشت‌بندش پیغامی بود که حاملش پدر بود و ما از زبان او می‌شنیدیم دوست دارم بنویسم و اهل قلم باشم .
پدرش با اشتیاق ایستاده بود و چشم به نگاه ما داشت که آیا دخترش با این همه علاقه‌مندی به کلمه، اهل نوشتن و نویسندگی می‌شود یا نه؟
می‌گفت هر هفته مخاطب و خواننده مطالب ماست و محله را می‌خواند.
 مرد این را که گفت به خودمان آمدیم. ناگاه ترسیدم از مخاطبان جوان و علاقه‌مندی که هر هفته مطالب ما را دنبال می‌کنند و قرار است  فردا جای ما را در این رسانه محلی پر کنند. این همان رؤیایی بود که من و قطعا خیلی از بروبچه‌های روزنامه در نوجوانی خود داشتیم، برایش  تلاش کردیم، پا خوردیم، جنگیدیم، گاه شکست خوردیم، بلند شدیم و دوباره راه افتادیم. نویسندگان محبوب و اهل قلمی داشتیم که در دنیای خیالمان شباهتشان بیشتر به فرشته‌ها می‌ماند تا آدم‌های زمینی. خیلی از ما آن روزها شاعر بودیم، بعضی‌هایمان اهل داستان و نقد و جلسه و پاتوق‌های این تیپی. بعضی‌هایمان نشریه محبوب داشتیم و طرف‌دارش بودیم آن‌قدر عزیز و دوست‌داشتنی بود که حاضر بودیم از زیر سنگ هم که شده پیدایش کنیم و بخوانیمش.
 همه چیز به این سادگی که روایتش می‌کنیم نبود. سرک‌کشیدن به بخش‌های مختلف روزنامه. گاه همه احساساتی که در نوشتن به خرج داده بودیم به هیچ می‌انگاشتند و با خاک یکسانمان می‌کردند. خیلی صادقانه اعتراف کنیم نوشته‌های اولمان به شکل خنده‌داری خام و بی‌هدف بودند. اما مهم این بود دوست داشتیم بنویسیم. خوبی‌اش به علاقه‌ای بود که هر روز بیشتر در وجودمان موج می‌خورد، اما راه بلند بود و طولانی. کم کم آموختیم این عرصه به شکل خیلی صادقانه‌ای می‌طلبد که با خودت روراست باشی و ببینی چند چند این ماجرا هستی.
همه طاقت این را نداشتند که بتوانند تاب سختی‌های این مسیر را بیاورند. چیزی نگذشت که عطایش را به لقایش بخشیدند و میدان را برای دیگران گذاشتند و رفتند. ما که ماندیم یاد گرفتیم.
نوشته‌ای که تمام می‌شود روایتگر خیلی از دوستی‌هاست. اینکه لابه‌لای آن‌ها با کسی رفیق می‌شوی و زیر خوبی‌هایش خط می‌کشی، این اتفاق آن‌قدر مبارک بوده است که روز و ساعت و زمانش را به خاطرت سپرده است. اینکه با چیدن چند کلمه کنار هم می‌توانی، هم گرد و خاک دلی را پاک کنی و هم مراقب باشی اتفاقی برایش نیفتد که حالش چروک شود. توی نوشته‌ها حتی خواهی توانست چتری برای یک روز بارانی باشی. می‌توانی حال یک نفر را بی‌دلیل و بی‌بهانه خوب کنی. حتی اگر همه این اتفاق‌ها تمام شود یک روز که از سر دلتنگی گذشته‌هایت را مرور کنی، راحت به دوستان قدیمی می‌رسی که توی محله با آن‌ها آشنا شده بودی و می‌بینی چقدر آدم‌های باحال توی زندگی‌ات بوده‌اند و بعد لبخندی را یواشکی روی لبت می‌نشاند و یادت می‌رود برای زندگی‌کردن با قلم، او سیاه می‌نوشت و تو مو سفید می‌کردی.
این‌ها در همان چند دقیقه‌ای اتفاق افتاد که پدر ایستاده بود تا ببیند دخترش اهل قلم می‌شود یا خیر.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.