ملک خانی - ۳۵ سال رقصاندن هنرمندانه سوزن روی ترمههای یزدی او را معروف کرد. جانمازها و سجادههایش حرف ندارند و در مغازههای بازارهای معروف شهر نمیمانند که رنگ ورویشان شوند. اگر بخواهیم محمد تفقدابراهیمزاده ۵۵ ساله را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوانیم بگوییم «ذاتش با گلدوزی عجین شده است.» هنرمند روزهای دور و کاسب امروز، هنوز هم هنر را به شنیدن جیرینگجیرینگ پول در پیشخوان مغازهاش ترجیح میدهد و وقتی پای صحبتهایش نشستم، اولین جملهای که به زبان آورد، این بود: «ما را چه به کسب و کار؟ کار و عشق من گلدوزی است؛ اما خب، روزگار نچرخید!»
از گلفروشی تا گلدوزی
سال ۱۳۴۳ و در محله دریادل به دنیا آمده است. پدرش از قدیمیهای محله بود و بیاوبرویی داشت. اصالتش یزدی است و در معرفی خودش میگوید: بچه محله دریادلم. پدرم نانوا بود و از معتمدان محله. به هفتسالگی که پا گذاشتم، پدرم گفت دیگر وقت کار است و دستم را گرفت و به آن طرف خیابان برد. من را به دست گلفروش محله سپرد. گلفروشی را دوست داشتم، اما کنار مغازه گلفروشی، مغازه گلدوزی هم بود که کارشان برایم جذابتر و دوستداشتنیتر بود. هر روز ساعتها کارشان را زیر نظر داشتم و کمکم به گلدوزی علاقهمند شدم تا اینکه یک روز رفتم کنار دست استادکار و دیگر به گلفروشی نرفتم. بعد از مدتی به دلیل علاقهای که داشتم، برای خودم گلدوز شدم.
استادکار هجده ساله
خیلی زود چم و خم کار دستش میآید و برای خودش استاد میشود: زیاد برای مردم کار نکردم. وقتی به کار واقف شدم، خودم کار را به دست گرفتم. مادرم طلاهایش را در بانک ملی گذاشت و از پولش مغازهای گرفتم و شروع به گلدوزی کردم. ۳۶ سال بیوقفه گلدوزی کردم. شب و روزم همین کار شده بود. آن زمان ۱۸ سالم بود و دوست داشتم در این کار موفق شوم.
گلدوزی ترمه
تخصصش گلدوزی ترمه است؛ از جانماز و سجاده بگیرید تا رومیزی و قابهای نفیس ابریشمدوزی. میگوید یزدی و ترمه با هم عجین شدهاند: از آنجایی که ما اصالتا یزدی هستیم و یکی از تخصصهای یزدیها ترمهدوزی است، من هم به این سمت رفتم، اما به دلیل اعتقاداتم جانماز و سجاده ترمه میدوختم. بهترین کارها و طرحهایم را روی حاشیه جانمازهای ترمه و مخملهای کاشان میزدم. ترمهدوزی هم قلق خاصی دارد و هنوز هم وقتی به خانه دوست و آشنا میروم، کارهایم را میبینم.
هنرم امضا دارد
از کارهایش میگوید که در بازارهای شهر بنام است و روزگاری در دفترش سفارش پشت سفارش ثبت میشد: کارهای من امضا دارند. بین هزاران طرح و کار اگر کسی یکبار از من کاری را برده باشد، میتواند تشخیص دهد کاری که روبهرویش گذاشته شده را من گلدوزی کردهام یا نه! چون من سعی میکردم تمام کارهایم را با نهایت دقت و ظرافت انجام دهم و همیشه هر کاری را که قبول میکردم، فکر میکردم کار خودم است و برای خانه خودم میخواهم طرح بزنم و بدوزم. به همین دلیل است که اگر سراسر بازارهای معروف شهر را بگردید، جانماز هلالی همانند جانمازهایی که من گلدوزی کردهام، پیدا نمیکنید. خیلی از فروشندههای جانماز و سجاده هم این را میگفتند و بعضیها که هنوز با من در ارتباط هستند، از جانمازهای من یاد میکنند.
حک تاریخ روی ترمه
دفتر طرحهایش را دفتر گنجینهها میداند. طرحهایی که گاهی به ذهنش میرسد و گاهی از طرحهای سنتی و قدیمی الگوبرداری میکرده است. تفقدی در اینباره میگوید: همه فامیل و دوست و آشنا میدانند که وقتی به خیابان و مکانهای دیدنی میروم، نگاهم همهجا هست. من همیشه به دنبال سوژه برای طراحی بوده و هستم. هر جایی که میرفتم، با دقت نگاه میکردم که ببینم میتوانم با الهام از آنجا طرحی زیبا گلدوزی کنم؟ طرحهایی که دارم و روی ترمه و پارچه پیاده کردم، نمونههایی از دید زدنهای من در مکانهای تاریخی و سنتی و یا طرحهای سنتی و قدیمی است. شاید نمونه طرحهایی که دارم، خیلی ساده به نظر برسند یا همهجا دیده شده باشند، اما یک فرق بزرگ دارند و آن فرق این است که من سعی کردم یک جای طرح را مال خودم کنم. به طور مثال نخ متفاوت به کار بردم، ابریشمدوزی کردم، طرح را پرکارتر کردم و ...
تفقدی رمز موفقیت را اعتقاد به خدا میداند و میگوید: به برکت جانمازها و سجادههایی که برای مردم دوختهام، در زندگیام همیشه روی خوش دیدهام. من در خانواده معتقدی بزرگ شدم و مادرم همیشه به من میگفت کفه ترازویت به سمت مشتری باشد نه خودت. هنگام کار این نصیحت مادرم آویزه گوشم بود. همیشه وقتی میخواستم ترمه بخرم یا حتی کاری را از مشتری قبول میکردم، سعی میکردم بهترین باشد. جلب رضایت مشتری را مد نظر داشتم، اما بیشتر برای این بود که خدا از من راضی باشد. ترمهها و نخهای ابریشمی خوب موقع دوخت کار همانند نمونه خوبی که به مشتری نشان داده بودم و حتی بهتر از آن کار را انجام میدادم. اگر مشتری میگفت این پارچه را میخواهم، حتی اگر پارچه گرانتر میشد، باز هم همان پارچه را تهیه میکردم. معتقدم مشتری شاید نداند که من از چه پارچه و چه نوع دوختی استفاده میکنم و حتی اگر من یک نمونه را نشان دهم و با پارچه و نخ نامرغوب کار را تحویل دهم، متوجه هم نشود، اما آن بالاسر یک نفر بر کارهایم حاضر و ناظر است.
دستگاههایی که خاک میخورد
کارگاهی داشته و به امور بیش از ۱۰ کارگر رسیدگی میکرده است. میگوید حتی اگر کارگری نمیخواست بیمه شود، به زور هم که شده او را بیمه میکردم: همیشه میشنیدم که کارفرمایان رابطه خوبی با کارگران ندارند. خیلی ناراحت میشدم. تصمیم گرفتم کارگاهیتأسیس کنم و این کار را هم کردم. تمام کارگرهایی که پیش من کار میکردند، بیشترین دستمزد را میگرفتند. به زور بیمهشان میکردم؛ هرچند آنها ناراضی بودند، اما به آنها میگفتم شما نمیدانید این کار چه ثمری دارد. بعدها به جانم دعا میکنید. البته آن بعدها همه با هم دوست و رفیق شدیم و دیگر خبری از کارفرما و کارگر نبود. از آن تولید که روزگاری چندین دستگاه طراحی، بیش از ۱۰ کارگر را مشغول کرده بود، چیزی باقی نمانده و فقط دستگاهها در گوشه خانه است و هر از گاهی که به شوق میآیم، برای دل خودم طرحی را میدوزم.
این وضعیت بعد از زیاد شدن انواع محصولات ضعیف چینی در بازار برای ابراهیمزاده ایجاد شده و شرایط او را مجبور کرده تا کارگرهایش را به خانه بفرستد و خودش هم برای گذران روزگار دست بگذارد روی پروتئین فروشی و مغازه داری.