در خانوادهای بیستنفری و فقیر به دنیا آمدم. ما جز 2 اتاق هیچ نداشتیم. از وقتی خودم را شناختم، با کار کردن آشنا بودم. از کودکی در تعطیلات تابستان هم کار میکردم؛ دستفروشی روسری، سیگار، مهر، لواشک، میوهفروشی
و جوراببافی.
حتی چند شغل جالب دیگر را هم تجربه کردهام. شاید باورتان نشود، در یک کفاشی میخهای کج را راست میکردم. در محله ما بین میوهفروشها رقابت زیاد بود. مدتی شغل من داد زدن بود. روی گاری با صدای بلند داد میزدم و چند وقت حمالی کردم و در یک پاساژ فرشفروشی قالیهای سنگین را روی پشتم میگذاشتم و از روی پلهها تا طبقه پنجم حمل میکردم و پول ناچیزی بابت حمالی میگرفتم. حتی مدتی ضایعات جمع میکردم و به کارخانه میبردم.
بزرگتر که شدم، برای تأمین هزینههای زندگی سراغ کارهای ساختمانی رفتم. روزهای سخت و زجرآوری را گذراندم و در مدت 500 روز فقط یک روز تعطیل کردم و آن هم از شدت دنداندرد بود که از حال رفتم؛ دردی که به دلیل کمپولی تحملش کرده بودم.
حال و روز پریشانم برای همه آشکار بود؛ طوری که به من لقب «ضعف پول» را داده بودند. هر جا صحبتی از من به میان میآمد، همه میگفتند «ضعف پول» را میگویی؟
حتی یکبار بیمارستان رفتم و شرط فروش کلیه را پرسیدم. مسئولهای بیمارستان در شروطشان 2 مانع سر راهم گذاشتند. مانع اول هزینه آزمایشها بود. مبلغ انجام آزمایشها خیلی زیاد بود که باید خودم پرداخت میکردم تا اگر جواب آنها مشکلی نداشت، کلیهام را به یکی از متقاضیان بدهند. من پول آزمایشهای اولیه را هم نداشتم. مانع دوم رضایت پدرم بود که سختگیریاش را میدانستم.
مجبور بودم مستأجری را تحمل کنم. بیشترین هزینه زندگیام مربوط به همان موضوع بود. تصمیم گرفتم هر طور شده خانهدار شوم. زمینی در حاشیه شهر خریدم و شروع به ساخت آن کردیم، اما چون مجوز نداشت، شهرداری تخریبش کرد. دوباره شروع کردم و بیشتر کار کردم و با کمک برادرهایم زمین بهتری خریدم و مجبور شدم آن را هم به ضرر بفروشم.
در آن ایام با کتابی آشنا شدم که تأثیر زیادی روی زندگیام داشت. رابرت کیوساکی به من آموخت هر وقت در کاری که انجام میدهم، برایم مشکلی پیش میآید، معنیاش این نیست که ناامید شوم. یاد گرفتم در زندگی همه مشکلات راهحل دارند. از آدمهای مطرح الگوبرداری کردم و همراه کار، درسم را هم ادامه دادم. از آدمهای باتجربه یاد گرفتم که لازم نیست خودم هر کاری را تجربه کنم، بلکه میتوانم از تجربههای دیگران استفاده کنم. ساختمانسازی را بهصورت حرفهای یاد گرفتم و در شرکتهای بزرگ ساختمانسازی پیمانکار ساخت شدم و سرانجام نهتنها خودم خانهدار شدم، بلکه دیگران را هم خانهدار کردم.