صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

احساس شرم می‌کنم!

  • کد خبر: ۲۸۰۴
  • ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۷
حجت الاسلام محمدرضا زائری کارشناس مسائل فرهنگی

شنبه| در پیاده‌رو یکی از خیابان‌های اصلی شهر با شتاب می‌روم که از روبه‌رو خانمی جوان با پوششی نامتعارف ظاهر می‌شود؛ روسری‌اش را انداخته و تا من را از دور می‌بیند، جلو مانتو را بازتر می‌کند و به طرف من می‌آید. کاملا معلوم است که دنبال بهانه‌ای برای معرکه‌گیری است و حتى احتمال می‌دهم که کسی هم‌زمان از آن طرف خیابان مشغول فیلم‌برداری باشد. گاهی باید فقط چشم‌ها را بست! احساس می‌کنم اینجا وظیفه‌ای جز ندیدن ندارم؛ سرم را پایین می‌اندازم و آرام می‌گذرم!
یکشنبه| پیرمردی که داخل مترو خودکار می‌فروشد، اول روز چنان اطوار شیرینی دارد و نمکین حرف می‌زند که همه حواسم به اوست. مسافران لبخند می‌زنند و او با صفای خودش حال و هوای همه را عوض می‌کند؛ با صدای بلند مردم را به خریدن خودکار تشویق می‌کند و می‌گوید: وقتی شما از من خرید می‌کنید، من شاد می‌شوم و حال بسیار خوشی پیدا می‌کنم. اگر دست من بود، به امثال او پولی می‌دادم که هر روز صبح بیایند و شادابی و نشاط صبحگاهی مسافران را تأمین کنند.
دوشنبه| دوستی بزرگوار را بعد از چند سال می‌بینم. استاد دانشگاه است و در همان دیدار کوتاه و سرپایی وقتی از اوضاع جامعه و احوال جوانان و دین‌داری مردم صحبت می‌شود، می‌گوید: من تمام دوران تحصیلم در زمان طاغوت در مدارس جامعه تعلیمات اسلامی درس خواندم. در طول همه آن سال‌ها ما در مدرسه از مراسم مذهبی فقط برای اعیاد و جشن میلاد اهل‌بیت(ع) برنامه داشتیم و هیچ‌گاه هم نماز جماعت اجباری نبود و اگر کسی دلش می‌خواست مثلا در حیاط مدرسه بازی کند، او را به زور برای نماز نمی‌بردند.
سه‌شنبه| درحالی‌که به‌شدت عرق می‌ریزم و از گرما کلافه‌ام، به راننده تاکسی می‌گویم: هوای الان این‌قدر گرم است، وقتی به آخر مرداد برسیم چه می‌شود؟! پیرمرد با آرامش و متانتی خاص لبخند می‌زند و می‌گوید: خدا بزرگ است، ما در اوج گرمای مرداد و شهریور روزه گرفته‌ایم، الان که پشت سرهم آب و چای می‌خوریم! در مقابل متانت پیرمرد از بی‌تابی کودکانه خودم احساس شرم می‌کنم.
چهارشنبه| در تاریک و روشن کوچه مردی میان‌سال جلو می‌آید و می‌گوید مدت‌هاست منتظرم تا شما را ببینم و از شما عذرخواهی کنم. چند سال قبل به یک بقالی وارد شدم و سلام کردم و شما هم که در حال خرید بودید، جواب سلام من را دادید، ولی من با تندی گفتم: «با تو نبودم!» حالا می‌خواهم بابت آن بی‌ادبی‌ام از شما عذرخواهی کنم.
پنجشنبه| تشییع‌جنازه حسین آهی نازنین، حسین آهی عزیز، حسین آهی بزرگ. آه، آه، انگار پریروز بود که با هم در تشییع‌جنازه استاد مشفق کاشانی اشک ریختیم و انگار دیروز بود که پیامی صمیمانه داد با نصیحتی برادرانه و تازه از بیماری‌اش مطلع شدم و تا بخواهم به خودم بیایم، الان دریغاگوی او هستم. آیا کسی فردا زیر جنازه من آهی خواهد کشید؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.