مرجان زارع - بعضی وقتها درسها آنقدر جالباند کـه بچهها حسابی در دنیای درس و کتاب غرق میشوند. درس جدید آقامعلم هم همینطور بود.
آقامعلم نقشه را روی تخته سیاه آویزان کرد و لبخندزنان گفت: «بچهها، بیایید امروز سری به دریا بزنیم.» احسان گفت: «آقا چهجوری؟ ما که کشتی و قایق نداریم!» بچهها زدند زیر خنده. آقامعلم لبخندی زد و گفت: «خب فکر کنید سوار یک کشتی بزرگ شدهاید.»
مسعود داد زد: «ناو باشد بهتر است.» میثم با هیجان گفت: «یک ناو جنگی.» همهی بچهها با ناو جنگی موافق بودند برای همین شروع کردند به نظر دادن و حرف زدن دربارهی ناو جنگی.
آقامعلم با حوصله حرفهای بچهها را گوش کرد و گفت: «خب باشد. فکر کنید سوار بر یک ناو جنگی نیروی دریایی، وسط خلیجفارس هستید.» احسان لبخندزنان گفت: «چه جالب! حالا کجا برویم؟»
آقامعلم چشمکی زد و گفت: «خیلی زود میفهمید.» بعد با خودکاری که در دست داشت روی نقشه به چند تا جزیرهی کوچک اشاره کرد و گفت: «اسم این جزیرههای ایران را میدانید؟»
بچهها چشمهایشان را تیز کردند تا نوشتههای روی نقشه را بخوانند. علی اول از همه گفت: «ابوموسی.» میثم داد زد: «تنب بزرگ.» مسعود بلند شد و دست بلند کرد و گفت: «آقا اجازه، تنب کوچک.»
آقامعلم لبخندی زد و سر تکان داد که بله، درست گفتید. بعد هم شروع کرد به حرفزدن دربارهی این جزیرههای با ارزش خلیجفارس. آقامعلم دربارهی این جزیرهها و کشتیهای بزرگی حرف زد که از کنار این جزیرهها رد میشوند و به آن سر دنیا نفت میبرند.
بچهها هم سوار بر ناو بزرگ جنگی رفتند به دنیایی خیالی. در میان امواج خلیجفارس پیش رفتند و به جزیرهای قشنگ نزدیک شدند. عجب جای قشنگ و ساکتی بود! ساحلش گرم و آفتابی بود.
بچهها در آن ساحل زیبا مشغول بازی شدند. همین موقع یک نفتکش بزرگ را دیدند که از نزدیک جزیره رد میشد. احسان دوید کنار ساحل و گفت: «وای چه بزرگ است! حتما پر از نفت است.»
مسعود فکری کرد و گفت: «یعنی این همه نفت را کجا میبرد!» علی همانطور که با دوربین از دور از نفتکش عکس میگرفت، گفت: «تابهحال نفتکش ندیده بودم.»
بچهها در ساحل جزیره مشغول بازی و تماشای نفتکش شدند. آقامعلم هم در کلاس از تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی گفت. یکدفعه صدایی همهجا پیچید؛ دینگ دینگ دینگ. بـچهها دور و بر جزیره را نگاه کردند.
به نفتکش و با تعجب به هم نگاه کردند. تازه میخواستند بپرسند این صدا از کجا میآید که آقامعلم با صدای بلند گفت: «خب زنگ هم خورد. بقیهی درس باشد برای هفتهی بعد.»
بچهها تا این را شنیدند، سریع از دنیای خیالی به کلاس برگشتند. احمد همانطور که لبخند میزد و کتاب و دفترش را جمع میکرد، گفت: «آقامعلم، درس خیلی باحالی بود.» میثم گفت: «ناو جنگی نیروی دریاییاش از همه بهتر بود.»
مسعود گفت: «نه بابا جزیرهها باحالتر بودند.» علی که بلند شده و پشت سر آقامعلم راه افتاده بود که بیرون برود، داد زد: «اصلا همهاش باحال بود. هم خلیجفارس، هم ناو جنگی و همه تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی.»
بچهها همه موافق بودند، برای همین لبخندزنان شروع کردند به شادی و سوت زدن و دست زدن و پشت سر هم از کلاس بیرون رفتند.