فاطمه حسنزاده | شهرآرانیوز، نشانی خانه را که میدهند، ناخودآگاه تصویر خانهای بزرگ و اعیانی در ذهنم شکل میگیرد؛ جایی با مبلهای آنچنانی و سالنهای مجلل. اما زنگ که به صدا درمیآید، تصویر ذهنیام فرو میریزد. پلههایی باریک، قالیچههایی ساده و پشت دری که آنقدر کفش کنار هم چیده شدهاند که جایی برای کفشهای من باقی نمانده است. کفشها را گوشهای جا میدهم و وارد میشوم.
یک واحد آپارتمانی حدود ۹۰ متر، پر از زنانی که شانهبهشانه هم نشستهاند. سالن آنقدر شلوغ است که بعضی مهمانها در راهروی ورودی جا گرفتهاند. زنهایی که برای پذیرایی میروند، با احتیاط قدم برمیدارند تا دستی یا پایی زیر پایشان نماند. در انتهای سالن، روی یک کاناپه، دختری با آرایشی ساده و لباس سفید عروس نشسته است. داماد در مجلس زنانه نیست، اما چند زن دور عروس حلقه زدهاند تا قاب این لحظه کامل شود.
میان جمع مینشینم و با زنهایی که اطرافم هستند همصحبت میشوم. هیچکدام از اقوام عروس نیستند. آنها برای کار دیگری آمدهاند؛ برای گرهگشایی.
زهراخانم یکی از همین مهمانهاست. به واسطه دوستی دعوت شده. میگوید: «گفتند کار خیر است. فرقی نمیکند عروسی باشد یا سیسمونی، همیشه پیشقدم میشوم. چه چیزی بهتر از اینکه دو جوان سرِ خانه و زندگی خودشان بروند؟»
دخترش که کنار ما نشسته، به میز گوشه سالن اشاره میکند؛ جایی که کادوها روی هم چیده شدهاند. از نمکدان و قابلمه گرفته تا پارچههای مجلسی و جعبههایی که با وسواس جابهجا میشوند؛ حتماً وسایل شکستنی داخلشان است. همه چیز نوست، بیهیچ تجملی، اما پر از نیت.
مداحی شروع میشود؛ شاد و پرانرژی. زنها همراهی میکنند. نگاهم دوباره به عروس میافتد؛ شادی و اندوه، همزمان در چهرهاش نشستهاند.
ندا، عروس هجدهساله، سالهاست در عقد مانده. نه فقط او، که خواهرش هم به همین سرنوشت دچار شده است. پدر و مادرشان هر دو در زنداناند. بیپرده از زندگیاش میگوید، فقط خواهش میکند عکسش گرفته نشود.
میگوید: «پدرم به خاطر مواد زندانی است. مادرم هم درگیر اعتیاد شد و حالا رأی باز دارد؛ روزها بیرون است، شبها باید به زندان برگردد. امشب که عروسی من است، هیچکدامشان نیستند.»
ندا از عقدی میگوید که سالها طول کشیده، از سربازی همسرش و از جهیزیهای که نداشت. «نمیتوانستم ازدواج کنم. تا اینکه خیریه زنگ زد و گفت برایم مجلس گلریزان میگیریم. آرایشگاه و لباس عروس هم هماهنگ کرده بودند. خوشحال شدم؛ خیلی. فقط حیف که پدر و مادرم کنارم نیستند.»
ندا از خواهرش هم میگوید؛ خواهری که او هم در عقد مانده، اما قرار است بهزودی با کمک همین زنان، راهی خانه بخت شود.
میگوید: «اگر این خانمها نبودند، شاید هیچوقت لباس عروس نمیپوشیدم. خدا اول دل آدم را بزرگ میکند، بعد رزقش را.»
این عروسی در خانه یکی از خیران برگزار شده است؛ خانه خانم محمدپور. میگوید: «اولینبار در یک روضه از من خواستند خانه را در اختیار عروسی بگذارم. حالا سالی چند بار این اتفاق میافتد. بعد از هر مجلس، حس رضایت عجیبی دارم.»
مریم طاهری پاکدل، فرهنگی بازنشسته، از دیگر خیران است. میگوید: «چند خانواده آبرومند را تحت پوشش دارم. گاهی به نخ میرسم، اما هیچوقت بریده نمیشود. این لطف خداست.»
اعظم میرحسینی، خیر ۳۷ ساله، میگوید همراهی با این گروه نهتنها زندگی خودش، که روحیه فرزندانش را هم تغییر داده است؛ «دخترم در یکی از همین عروسیها، پول توجیبیاش را به عروس هدیه داد.»
بانی این مجالس، خیریه «فروغ امید» است. مریم نیکرو، معاون کارگروه، میگوید: «از سالها پیش، گمنام شروع کردیم. حالا بیش از ۳۵۰ خانواده را حمایت میکنیم؛ از تأمین دارو و آذوقه تا کمک به ازدواج جوانان.»
او توضیح میدهد که تاکنون صدها دختر با همین مجالس گلریزان راهی خانه بخت شدهاند؛ جهیزیههایی ساده، اما کامل، و گاهی حتی کمک به رهن خانه یا سیسمونی. «اینجا زنها کنار هم ایستادهاند تا هیچ دختری فقط بهخاطر نداشتن جهیزیه، پشت درِ زندگی نماند.»