صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

داستان کودک | مهمانی خدا در خانه دوست

  • کد خبر: ۳۹۴۴۵۴
  • ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۵۷
ماه رمضان که می‌شود، همه دوست دارند افطاری بدهند و خانواده و دوستانشان را دعوت کنند. زینب هم به این موضوع فکر می‌کرد.

مرجان زارع - ماه رمضان که می‌شود، همه دوست دارند افطاری بدهند و خانواده و دوستانشان را دعوت کنند. زینب هم به این موضوع فکر می‌کرد. 

زنگ تفریح که خورد زینب به همکلاسی‌اش گفت: «خیلی دوست دارم مهمانی افطاری داشته باشم. بچه‌ها کیا روزه‌ می‌گیرند؟»

مینا گفت: «من و زهره؛ ستاره و فاطمه و الهام.» بعد برگشت و میز آخر را نگاه کرد و گفت: «سیمین و نگار بهادری هم روزه‌اولی‌اند. خودشان چند روز پیش گفتند. حتما آن‌ها هم فردا روزه می‌گیرند.»

زینب لبخندی زد و یکی‌یکی شمرد: «خودم، خودت، زهره، ستاره، فاطمه، الهام، نگار، سیمین، دخترخاله‌ام شبنم و دختر همسایه‌مان باران.» مینا با تعجب نگاهی به زینب و دست‌‌هایش انداخت که حالا مانند دو تا خورشید باز بودند و گفت: «۱۰ تا می‌شویم!»

زینب سری تکان داد و پرسید: «به ۱۰ نفر روزه‌دار افطاری‌دادن سخت است؟» مینا که فکر زینب را خوانده بود، لبخندی زد و گفت: «خیلی هم نباید سخت باشد. تازه خود روزه‌دارها هم کمک می‌کنند.»

زینب لبخندزنان به مینا نگاه کرد و گفت: «همین امروز که بروم خانه، از مامانم اجازه می‌گیرم. باباجانم رفته مأموریت و من و مامان تنها هستیم.» مینا سر تکان داد و زل زد به تخته‌سیاه. حتما به افطاری فکر می‌کرد.

زنگ آخر که خورد، زینب و مینا تند‌تر از همیشه راه افتادند سمت خانه. عجله داشتند که زود‌تر از مامان زینب اجازه بگیرند. به مجتمع که رسیدند، مامان زینب هم تازه از سر کار برگشته بود و داشت ماشینش را داخل پارکینگ پارک می‌کرد.

زینب و مینا دویدند کنار ماشین و سلام کردند. مامان لبخند‌زنان گفت: «علیک سلام، چه خبر است؟ چقدر هیجان‌زده‌اید!» زینب آب دهانش را قورت داد و گفت: «به‌نظرتان من و مینا می‌توانیم فرداشب در خانه افطاری بدهیم؟»

مامان که کنجکاو شده بود، از بالای عینکش به زینب و مینا نگاه کرد و لبخند‌زنان گفت: «حالا چه کسی را قرار است دعوت کنید؟»

زینب دوتا دستش را بالا آورد و شروع کرد به شمردن: «خودم، مینا، زهره، ستاره، فاطمه، الهام، نگار، سیمین، دخترخاله شبنم و دختر همسایه‌مان باران.»

مامان با مهربانی به بچه‌ها نگاه کرد و گفت: «خب برای افطاری حتما یک چیزهایی هم لازم دارید، پس بد نیست تا ماشین را خاموش نکرده‌ام، برویم خرید.»

مینا با خوش‌حالی بالا و پایین پرید و گفت: «من الان می‌روم از مامانم اجازه می‌گیرم.» و دوید سمت آسانسور تا زود‌تر خودش را به طبقه‌ی سوم برساند.

نیم‌ساعت بعد مامان و زینب و مینا در فروشگاه مشغول خرید بودند. دو بسته پنیر، سبزی‌خوردن، خرما، هویج و گوجه‌فرنگی برای سوپ و... 

در راه تا برگردند خانه، زینب از گوشی مامان یکی‌یکی به همه‌ی بچه‌ها پیام داد و برای افطاری فرداشب دعوتشان کرد و نوشت: «افطاری من یک افطاری روزه‌اولی است. دوست دارم اولین روز روزه‌گرفتن دور هم باشیم.»

بچه‌ها هم همه با خوش‌حالی نوشتند اجازه می‌گیرند و می‌آیند. آن شب، تا آخر شب مامان و زینب مشغول مرتب‌کردن کارهای افطاری فردا و پختن سحری بودند.

روز بعد در مدرسه یکسره حرف روزه بود. روزه‌دارهای کوچولو هم دور هم جمع شده بودند و درباره‌ی افطاری زینب حرف می‌زدند. بچه‌ها قرار گذاشتند عصر زودتر اجازه بگیرند و بیایند خانه‌ی زینب برای کمک.

عصر مانند برق و باد رسید و خانه‌ی زینب حسابی شلوغ شد. همه برای کمک آمده بودند. مینا مامانش را هم آورده و خاله هم با دخترش شبنم آمده بود. بوی سوپ خوش‌مزه‌ی مامان خانه را برداشته بود.

نزدیک افطار که شد، مامان مینا یک سفره وسط هال پهن کرد و بچه‌ها تندوتند نان و پنیر و خرما و سبزی را روی سفره چیدند. مامان سوپ را آورد و خاله چای‌نبات را.

صدای اذان که بلند شد، روزه‌دارهای کوچولو سر سفره نشسته بودند و لبخند می‌زدند. زینب با صدای بلند گفت: «قبول باشد بچه‌ها، اولین افطار کنار هم چقدر قشنگ است!» بچه‌ها با خوش‌حالی گفتند: «قبول حق باشد. ممنون، افطاری قشنگی است، خیلی خیلی قشنگ!»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.