به گزارش شهرآرانیوز؛ از همه دنیا شاکی بود. از پدر و مادرش که خیلی زود راهی خانه بختش کردند، از همسرش که هیچ گاه درکش نکرده بود، از پسرش که پا جای پای پدرش گذاشته بود، از روزگار که مقتل آرزوهایش شده بود و از همه بیشتر از خودش که چرا سر خم کرده و تن به ازدواج داده بود. ناگفته نماند گاهی هم دلش برای همسرش میسوخت، او هم مانند خودش بی آنکه بخواهد اسیر این زندگی شده بود.
آن قدر احساسات ضدونقیضی داشت که خیلی وقتها ترجیح میداد مانند یک ربات برنامه ریزی شده فقط در نقش مادری اش غرق شود و به چیز دیگری فکر نکند. ولی دست خودش نبود، همین که از کارهای روزمره فارغ میشد، باز این فکر و خیالها به سراغش میآمد.
زندگی اش روزهای خوش زیادی دارد ولی نمیدانم چرا عادت دارد مدام غر بزند. احساس میکنم برخلاف ظاهر زیبا و جوانش، روح و روانش بیش از اندازه فرسوده شده است. پیشنهاد میدهم با یک مشاور صحبت کند، ولی نمیپذیرد.
به نظرش در این گور مردهای وجود ندارد که کسی بخواهد برایش سوگواری کند. درباره شرایط دوستم با یک مشاور صحبت میکنم و از او راهنمایی میخواهم. پس از شنیدن حرفهای مشاور درباره پیامدهای ازدواجهای ناخواسته و در سن پایین برای نخستین بار است که به دوستم حق میدهم و او را درک میکنم. کلی باهم حرف میزنیم تا بالاخره راضی میشود برای یک بار هم که شده، پیش یک مشاور برود و درباره مشکلش و احساساتش صحبت کند.
دوست من نه اولین و نه آخرین دختری است که ناخواسته و در سن پایین ازدواج کرده است. موضوعی که چالشهای زیادی را برای این افراد در طول زندگی مشترکشان ایجاد میکند و ما امروز میخواهیم با کمک دینا جانعلی پور، روان شناس و روان درمانگر کودک درباره همین موضوع با شما صحبت کنیم.
در پدیدههای انسانی ما هیچ تعریف قطعی نداریم و همه چیز نسبی است. شاید در تعریف اجتماعی ازدواج افراد زیر هجده سال ازدواج زودهنگامی دانسته شود، واقعیت این است که اگر فردی ۲۳ سال سن تقویمی هم داشته باشد و به بلوغ عقلی و هیجانی لازم نرسیده باشد، بازهم نابالغ است. با این حساب بهتر است ازدواج در سن پایین را این گونه تعریف کنیم: دادن نقش همسری به کسی که ازنظر ذهنی، هیجانی و هویتی هنوز آمادگی پذیرش آن را نداشته باشد.
قشر پیش پیشانی در مغز مسئول قضاوت، تصمیم گیری، رفتارهای بازدارنده و به طور کل همه عملکردهای عالی انسانی است. این بخش در کودکان درحال رشد است و در ۲۳ سالگی به تکامل میرسد. این مسئله به معنای آن است که این گروه سنی مهارتهای لازم برای زندگی مشترک را ندارد و نمیتواند درک درستی از مفاهیمی مانند تعهد و همسری داشته باشد.
براساس نمودارهای رشد، بچهها تا یازده سالگی تفکر عینی دارند، یعنی چیزی را میفهمند که لمس میکنند. این ناتوانی در تفکر انتزاعی سبب میشود تا نتوانند درک درستی از موقعیتهای فرضی در زندگی مشترک داشته باشند، برای نمونه ما بزرگ ترها وقتی با مسئلهای برخورد میکنیم این توانایی را داریم تا خودمان را در موقعیتهای مختلف قرار دهیم و براساس آنها تصمیم بگیریم ولی بچهها این توانایی را ندارند و همین موضوع آنها را به دردسر و چالش زیادی میکشاند.
افزون بر آن، بچهها در سنین پایین وابستگی زیادی به نظر بزرگ ترها دارند و نمیتوانند مستقل عمل کنند و تصمیم بگیرند. بنابراین، ازدواج برایشان حکم یک دستور را دارد، نه انتخاب. آنها حتی در رابطه جنسی هم براساس رشد شناختی رفتار نمیکنند، فقط اطاعت میکنند تا تنبیه یا طرد نشوند. تازه از یازده سالگی به بعد وارد تفکر انتزاعی میشوند ولی بازهم هنوز تصمیم گیری هایشان هیجانی است. رؤیاپردازی میکنند و درک درستی از ازدواج و مشکلات زندگی مشترک و تعارضها و مسئولیت پذیری ندارند.
براساس نظریههای رشد، شش تا دوازده سالگی تازه احساس توانمندی در کودکان رشد میکند و ازدواج میتواند این روند طبیعی رشد را مختل کند. برای نمونه برخی از آنها مجبور به ترک تحصیل میشوند، برخی هم به خاطر نقش جدیدی که دارند به اجبار از گروه هم سالان خود جدا و نقش پذیری تحمیلی را تجربه میکنند که سبب میشود تا در سنین بالاتر احساس افسردگی و بی کفایتی کنند.
همچنین بیش از اندازه به همسر یا والدین خود وابسته شوند. گاهی این بچهها احساس میکنند که والدینشان آنها را رها کردهاند و این اتفاق میتواند هرلحظه از سوی کس دیگری هم در زندگی شان دوباره تکرار شود.
دوازده تا هجده سالگی نیز دوره نوجوانی و هویت یابی است، یعنی فرد سعی میکند کیستی و چیستی خودش را بیابد. او در این سن به دنبال تعریف نقشهایی است که دارد، مانند هم کلاسی، دوست یا فرزند و ازدواج به یک باره او را وارد دنیا و هویت دیگری میکند که چیزی جز سردرگمی و گیجی برایش نخواهد داشت. اتفاقی که به جز احساس سردرگمی و پوچی سبب بروز خشم پنهانی در او نیز خواهد شد.
دربلندمدت و بزرگ سالی هم این احساس و باور را در او تقویت میکند که به او ظلم شده، کودکی نکرده، هیچ وقت خودش نبوده، برای خودش زندگی نکرده و هیچ حق انتخابی نداشته است؛ احساسات ضدونقیضی که سبب بروز خشم پنهان، نفرت شدید نسبت به والدین، اضطراب مزمن و افسردگی، فرسودگی روان و حتی طلاق عاطفی نسبت به همسر در آینده خواهد شد.
از دوعامل مهم میتوان برای بروز این پدیده درجامعه نام برد.
نخست، فرهنگ و سنت که جزو ابزارهای سلطه جویانه در جامعه است و معمولا برای مهارکردن بچهها استفاده میشود تا قدرت سرکشی در برابر بزرگ ترها از آنها گرفته شود.
دوم، فقر و ناامنی اقتصادی که خانوادهها برای بقا و زنده ماندن مجبور میشوند تن به ازدواج فرزندانشان در سن پایین بدهند.
دخترها تنها قربانیان ازدواج در سن پایین نیستند و از پسرها هم باید به عنوان قربانیان خاموش این پدیده یاد کرد. برخلاف تصور ما پسرها در فرایند ازدواج زودهنگام رشد نمیکنند و بالغ نمیشوند، بلکه زودتر احساسات و هیجاناتشان را قورت میدهند و ساکت میشوند. این سرکوبی سبب بروز رفتارهای انحرافی در آنها خواهد شد.
درواقع، فشار روانی مرد شدن در سن کم برای آنها حکم یک سم روانی را دارد که سبب بروز احساساتی مانند ناکافی بودن میشود و وقتی خودشان را با بقیه مقایسه میکنند دچار خشم پنهان میشوند. واقعیت این است که بسیاری از مردهای خشمگین بدذات نیستند، بلکه به خاطر طی نکردن کامل مراحل رشد و مهارت آموزی، خشم را جایگزین مهارت حل مسئله و ارتباط مؤثر کردهاند.
کنترل شدید هیچ گاه رفتار سالم ایجاد نمیکند، به عبارت دیگر اگر بخواهید با این نگاه که در آینده نوجوانتان سرکش نشود، او را ترغیب به ازدواج کنید، خروجی آن رفتار سالمی از او در آینده نخواهد بود.
ازدواج محلی برای آموزش نیست که فرزندانتان بخواهند در روند زندگی مشترک آن را یاد بگیرند و درکنار هم بزرگ و پخته شوند. این رفتار فرسایشی سبب آسیب زیادی به روان بچهها خواهد شد.
سرکوب احساسات و هیجانات، بچهها را بالغ نمیکند، بلکه سبب میشود تا آنها در همان سن بمانند و رشد نکنند و بعدها پس از رسیدن به استقلال این احساسات سرکوب شده خودش را به شکل دیگری نشان بدهد، مانند رفتارهای انحرافی، اعتیاد یا رفیق بازی.
ازدواج در سن پایین نادیده گرفتن نیازهای رشدی بچهها و نوعی خشونت آرام و قانونی علیه آن هاست، نه حفاظت از آن ها. در واقع، شما با این تصور که قصد محافظت از آنها در برابر آسیبهای اجتماعی را دارید، فقط وجدان خودتان را آرام میکنید.
ازدواج ناخواسته و در سن کم این پیام را به بچهها منتقل میکند که خواسته من مهم نیست و باید همواره بزرگتر و پختهتر از سنمان رفتار کنیم. الگوی رفتاری که نسل به نسل به فرزندانشان نیز منتقل میشود.
اگر از انحرافات دوره نوجوانی فرزندتان میترسید، راه حل آن ازدواج زودهنگام نیست، بلکه آگاهی دادن و خودمراقبتی است. شما نمیتوانید جلوی تجربه کردن فرزندتان را بگیرید. پس سعی نکنید با اعمال قدرت در برابر او بایستید، چون با این کار او بیشتر پنهان کار خواهد شد.
هیچ گاه تصور نکنید که با آگاهی دادن به فرزندتان او گستاخ و پُررو میشود. شما با این کار فقط او را در برابر آسیبهای منابع اطلاعاتی اشتباه واکسینه خواهید کرد. او باید حرف شما را بیش از دیگران بپذیرد و باور داشته باشد که فقط شما خیرخواه او هستید.
در کنار تمرکز برروی موفقیت تحصیلی فرزندتان برروی مهارتهای ده گانه او کار کنید و بدانید که فراگیری مهارتهایی مانند همدلی، روابط بین فردی و حل مسئله بسیار مهمتر از نمره ۲۰ ریاضی و فیزیک یا قبولی در دانشگاه است.
شما علامه دهر نیستید، برای همین خیلی وقتها نیاز است که از یک مشاور و روان شناس مجرب در حوزه کودک و نوجوان برای حل مشکلات و تعارضهای به وجود آمده بین خود و فرزندتان و همچنین تقویت رابطه تان کمک بگیرید، به ویژه در دوره نوجوانی و سربرداشتن هیجانات و نیازهای جنسی که باید در مسیر درستی هدایت شوند.